غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
زن
نوری اگر بر در و روزن بود؛ زن بود
ماهی اگر کوچه و برزن بود؛ زن بود
عرضه شد ازدامن هستی گلی بر جهان
آن گل یک دانه که گلشن بود؛ زن بود
بی رخ زن، خانه چو ماتم سرا می شود
آن که گل خنده به دامن بود؛ زن بود
دست زن ار بربط عشق آورد؛ جان دمد
آن که نوازشگر هر تن بود؛ زن بود
آن که نیندازد اگر سایه ای، بهر مرد
زندگی اش چاله ی گلخن بود؛ زن بود
آن که دراین کوره ره نفس و دل، درحیات
آینه ی عشق تو و من بود؛ زن بود
آن که به عشق از ره مردانگی، بهر ما
بر طمع خویش تبرزن بود؛ زن بود
آن که به غربت بود آرام دل؛ وانکه او
در همه جا سمبل میهن بود؛ زن بود
آن که دراین حلقه ی عشق و بلا، مرد را
یار وفادارتر از زن بود؛ زن بود
آن که در افتادگی و سختی روزگار
نرم و مقاوم تر ازآهن بود؛ زن بود
آن که از انبان حقوق بشر، در جهان
قسمت او، دانه ای ارزن بود؛ زن بود
دیده ی الیار بود روشن از گوهری
آن گهر دیده که روشن بود؛ زن بود