غزل · اِ لیـــار (جبار محمدی )
طنین طبل بیداری
1
به کوی چشم دارانش چو پیر می فروش آید
صدای طبل بیداری در آن دم سوی گوش آید
2
طنین جان فزایش تا در آفاق جهان پیچد
هیاهوهای جانکاه شبان شب خموش آید
3
نشان حق پرستی گر کسی را در جبین باشد
به یمن بانگ بیداری دو گوش حق نیوش آید
4
اگر ساقی زلب ریزد شکر در کام مشتاقان
به دل صد چشمه ی عرفان مر آنان را به جوش آید
5
پی پیمانه ای جان را برد بر پای پیمانی
کز آن، سنگینی باری همی بر روی دوش آید
6
نباشد زندگی غفلت؛ ببالد جان به بیداری
بود این نکته پیغامی کز الهام سروش آید
7
گرم زهری ستاند دل ز دست ساقی مه رو
بنوشد بی درنگ آن را، که بر کامش چو نوش آید
8
هزاران عیب و غم دارم ولی جزو مریدانم
امیدی دارم اندر دل، که پیرم پرده پوش آید
9
تو را الیار! اگر آن دم، سری مست از جهان باشد
به بوی دلبر دانا از آن مستی به هوش آید