کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

عروسک پشت پرده

1

تعطیل تابستان شروع شده بود.

2

در دالان لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزی چمدان بدست، سوت زنان و

3

شادی کنان از مدرسه خارج می شدند . فقط مهرداد کلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده

4

باشد بحالت غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود . ناظم مدرسه با سر کچل ، شکم پیش آمده باو نزدیک شد و

5

گفت:

6

- شما هم می روید ؟

7

مهرداد تا گوشهایش سرخ شد و سرش را پائین انداخت ، ناظم دوباره گفت:

8

- ما خیلی متاسفیم که سال دیگر شما در مدرسه ما نیستید . حقیقتا از حیث اخلاق و رفتار شما سرمشق

9

شاگردان ما بودید ، ولی از من بشما نصیحت ، کمتر خجالت بکشید ، کمی جرئت داشته باشید ، برای جوانی

10

مثل شما عیب است . در زندگی باید جرئت داشت !

11

مهرداد بجای جواب گفت :

12

- منهم متاسفم که مدرسه شما را ترک میکنم !

13

ناظم خندید ، زد روی شانه اش ، خدا نگهداری کرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان

14

گذاشت . مهرداد هم باو انعام « تاکسی » مهرداد را برداشت و تا آخر خیابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در

15

داد و از هم خداحافظی کردند.

16

نه ماه بود که مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تکمیل زبان فرانسه بود . روزیکه در پاریس از رفقایش جدا شد

17

مثل گوسفندی که بزحمت از میان گله جدا بکنند ، مطیع و پخته بطرف لوهاور روانه گردید . طرز رفتار و اخلاق

18

او در مدرسه طرف تمجید ناظم و مدیر مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اکت ، در کار و درس دقیق و موافق

19

نظامنامه مدرسه رفتار میکرد . ولی پیوسته غمگین و افسرده بود . بجز ادای تکالیف و حفظ کردن دروس و جان

20

کندن چیز دیگری را نمیدانست . بنظر میآمد که او بدنیا آمده بود برای درس حاضر کردن ، و فکرش از محیط

21

درس و کتاب های مدرسه تجاوز ن می کرد . قیافه او معمولی، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهای گرد بی حالت ،

22

مژه های سیاه، بینی کوتاه و ریش کوسه داشت که سه روز یکمرتبه میتراشید . زندگی منظم و چاپی مدرسه ،

23

خوراک چاپی ، دروس چاپی ، خواب چاپی و بیدار شده چاپی روح او را چاپی بار آورده بود . فقط گاهی مهرداد

24

میان دیوارهای بلند و دودزده مدرسه و شاگردانی که افکارش با آنها جور نمیآمد ، زبانی که درست نم ی فهیمد ،

25

اخلاق و عاداتی که به آن آشنائی نداشت ، خوراکهای جور دیگر ، حس تنهائی و محرومی مینمود، مثل احساسی

26

که یکنفر زندانی بکند . روزهای یکشنبه هم که چند ساعت اجازه می گرفت و بگردش میرفت ، چون از تآتر و سینما

27

خوشش ن میآمد، در باغ عمومی جلو بلدیه ساعتهای دراز روی نیمکت می نشست ، دخترها و مردم را که در آمد و

28

شد بودند، زنها را که چیز میبافتند سیاحت می کرد و گنجشکها و کبوترهای چاهی را که آزاد روی چمن

29

میخرامیدند تماشا میکرد . گاهی هم بتقلید دیگران یک تکه نان با خودش میبرد ، ریز می کرد و جلو گنجشکها

30

میریخت و یا اینکه کنار دریا بالای تپه ای که مشرف به فارها بود م ینشست ، به امواج آب و دورنمای شهر تماشا

31

میکرد - چون شنیده بود لامارتین هم کنار دریاچه بورژه همین کار ر ا میکرده . و اگر هوا بد بود در یک کافه

32

درسهای خودش را از برمیکرد . و از بسکه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ایرانی دیگر را هم

33

نمیشناخت که با او معاشرت بکند.

34

مهرداد از آن پسرهای چشم و گوش بسته بود که در ایران میان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم

35

اسم زن را که می شنید از پیشانی تا لاله های گوشش سرخ میشد . شاگردان فرانسوی او را مسخره میکردند و

36

زمانی که از زن ، از رقص ، از تفریح ، از ورزش ، از عشقبازی خودشان نقل میکردند، مهرداد همیشه از لحاظ

37

احترام حرفهای آنها را تصدیق میکرد ، بدون اینکه بتواند از وقا یع زندگی خودش بسرگذشتهای عاشقانه آنها

38

چیزی بیفزاید ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناک و افسرده بار آمده بود ، تاکنون با زن نامحرم حرف نزده بود و

39

پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصایح هزار سال پیش انباشته بودند . و بعد هم برای اینکه

40

پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمویش درخشنده را برای او نامزد کرده بودند و شیرینیش را خورده بودند - و

41

این را آخرین مرحله فداکاری و منت بزرگی میدانستند که بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان یک پسر

42

عفیف و چشم و دل پاک و مجسمه اخلاق پرورانیده بودند که بدرد دوهزار سال پیش میخورد . مهرداد بیست و

43

چهار سالش بود ولی هنوز به اندازه یک بچه چهارده ساله فرنگی جسارت ، تجربه ، تربیت ، زرنگی و شجاعت در

44

زندگی نداشت . همیشه غمناک و گرفته بود مثل اینکه منتظر بماند کی روضه خوان بالای منبر برود و او گریه

45

بکند. تنها یادگار عشقی او منحصر میش د بروزی که از تهران حرکت میکرد و درخشنده با چشم اشک آلود

46

بمشایعت او آمده بود . ولی مهرداد لغتی پیدا نکرد که باو دلداری بدهد . یعنی خجالت مانع شد - هر چند او با

47

دختر عمویش در یک خانه بزرگ شده و در بچگی همبازی یکدیگر بودند ، تا زمانیکه کشتی کراسین از بندر

48

پهلوی جدا شد ، آب دریا را شکافت و ساحل ایران سبز و نمناک ، آهسته پشت مه و تاریکی ناپدید گردید هنوز

49

بیاد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بیاد میآورد ولی بعد ک مکم درخشنده را فراموش کرد .

50

در مدت تحصیل مهرداد ، چندین تعطیل در مدرسه شد ، ولی تمام ا ین تعطیل ها را او در مدرسه ماند و مشغول

51

خواندن درسهایش بود ، و همیشه بخودش وعده میداد که تلافی آنرا برای سه ماه تعطیل تابستان در بیاورد ،

52

حالا که با رضایتنامه بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خیابان آناتول فرانس به هیکل دود زده مدرسه آخرین

53

نگاه را کرد و پیش خودش از آن خداحافظی کرد ، یکسر رفت در پانسیونی که قب لا دیده بود . یک اطاق گرفت و

54

همان شب اول از بسکه سرگذشتهای عاشقانه و کیفهای همشاگردیهایش را از تعریف گران تاورن ، کازینو ،

55

دانسینگ روایال ۱و غیره شنیده بود ، در همان شب هفتصد فرانک پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانک

56

ماهیانه اش را در کیف بغلش گذاشت و تصمیم گرفت که برای اولین بار به کازینو برود . سر شب ریشش را

57

تراشید ، شامش را خورد و پیش از اینکه به کازینو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوی کوچه پاریس

58

رفت که کوچه پرجمعیت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهی میشد . مهرداد آهسته راه میرفت و از روی تفنن

59

اطراف خودش را نگاه میکرد ، پشت شیشه مغازه ها را دقت میکرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در

60

پیش داشت و امشب هم میخواست ازین آزادی خودش استفاده بکند و به کازینو برود . این بنای قشنگی که آنقدر

61

از جلوی آن گذشته بود و هیچوقت جرئت نمیکرد که در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شاید ،

62

کی میداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروی سیاه او بشوند ! همینطور که با تفنن میگذشت ، پشت

63

شیشه مغازه بزرگی ایستاد و نگاه کرد . چشمش افتاد به مجسمه زنی با موی بور ک ه سرش را کج گرفته بود و

64

لبخند می زد . مژه های بلند ، چشمهای درشت ، گلوی سفید داشت و یک دستش را بکمرش زده بود ، لباس مغز

65

پسته ای او زیر پرتو کبود رنگ نورافکن این مجسمه را بطرز غریبی در نظر او جلوه داد . بطوریکه بی اختیار

66

ایستاد ، خشکش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . این مجسمه نبود ، یک زن ، نه بهتر از زن یک فرشته بود

67

که باو لبخند می زد . آن چشمهای کبود تیره ، لبخند نجیب دلربا، لبخندی که تصورش را نمیتوانست بکند ، اندام

68

باریک ظریف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فکر و زیبائی او بود . باضافه این دختر با او حرف نمیزد

69

، مجبور نبود با او بحیله و دروغ اظهار عشق و علاقه بکند ، مجبور نبود برایش دوندگی بکند ، حسادت بورزد ،

70

همیشه خاموش ، همیشه به یک حالت قشنگ ، منتهای فکر و آمال او را مجسم می کرد . نه خوراک میخواست و نه

71

پوشاک، نه بهانه میگرفت و نه ناخوش میشد و نه خرج داشت . همیشه راضی ، همیشه خندان ، ولی از همه اینها

72

مهمتر این بود که حرف نمیزد ، اظهار عقیده نمیکرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید .صورتی که

73

74

هیچوقت چین نمیخورد . متغیر نمیشد . شکمش بالا نمیآید ، از ترکیب نمیافتاد . آنوقت سرد هم بود . همه این

75

افکار از نظرش گذشت . آیا میتوانست ، آیا ممکن بود آنرا بدست بیاورد ، ببوید ، بلیسد ، عطری که دوست داشت

76

به آن بزند ، و دیگر از این زن خجالت هم نمیکشید . چون هیچوقت او را لو نمیداد و پهلویش رو در بایستی هم

77

نداشت و ، او همیشه همان مهرداد عفیف و چشم و دل پاک میماند. اما این مجسمه را کجا بگذارد؟

78

نه، هیچکدام از زنهائی که تاکنون دیده بود بپای این مجسمه نمیرسیدند . آیا ممکن بود بپای آن برسند؟ لبخند و

79

حالت چشم او بطرز غریبی این مجسمه را با یک روح غیر طبیعی بنظر او جان داده بود . همه این خطها ، رنگها و

80

تناسبی که او از ز یبائی میتوانست فرض بکند این مجسمه به بهترین طرز برایش مجسم میکرد . و چیزیکه بیشتر

81

باعث تعجب او شد این بود که صورت آن رویهمرفته بی شباهت بیک حالتهای مخصوص صورت درخشنده نبود .

82

فقط چشمهای او میشی بود در صورتیکه مجسمه بور بود . اما درخشنده همیشه پژمرده و غمناک بود ، در

83

صورتیکه لبخند این مجسمه تولید شادی م یکرد و هزار جور احساسات برای مهرداد برم یانگیخت .

84

یک ورقه مقوائی پائین پای مجسمه گذاشته بودند ، رویش نوشته بود ۳۵۰ فرانک . آیا ممکن بود این مجسمه را

85

به سیصد و پنجاه فرانک به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهایش را هم بصاحب مغازه بدهد و

86

این مجسمه مال او بشود ، مدتی خیره نگاه کرد ، ناگهان این فکر برایش آمد که ممکن است او را مسخره بکنند .

87

ولی نمیتوانست ازین تماشا دل بکند، دست خودش نبود ، از خیال رفتن به کازینو بکلی چشم پوشیده و به نظرش

88

آمد که بدون این مجسمه زندگی او بیهوده بود و تنها این مجسمه نتیجه زندگی او را تجسم میداد. اگر این مجسمه

89

مال او بود ، اگر این مجسمه مال او بود ، اگر همیشه می توانست به آن نگاه بکند ! یکمرتبه ملتفت شد که پشت

90

شیشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ایستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پیش خودش گمان کرد

91

همه مردم متوجه او هستند ، ولی جرئت نمیکرد که وارد مغازه بشود و معامله را قطع بکند . اگر ممکن بود کسی

92

مخفیانه میآمد و این مجسمه را باو می فروخت و پولش را از او می گرفت تا مجبور نمی شد که جلو چشم مردم

93

اینکار را بکند ، آنوقت دسته ای آن شخص را می بوسید و تا زنده بود خودش را رهین منت او میدانست . از پشت

94

شیشه دقت کرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف می زدند و یکی از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت

95

خودش را آهسته « مغازه سیگران نمره ۱۰۲ » : مهرداد مثل شله سرخ شد بالای ، مغازه را نگاه کرد دید نوشته

96

کنار کشید ، چند قدم دور شد .

97

بدون اراده راه افتاد، قلبش می تپید ، جلو خودش را درست ن میدید . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد

98

نیمشد و میترسید مبادا کسی پیشدستی بکند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان دیگر آنقدر بی اعتنا به این

99

مجسمه نگاه می کردند . شاید برای این بود که او را گول بزنند، چون خودش میدانست که این میل طبیعی نیست !

100

یادش افتاد که سرتاسر زندگی او در سایه و در تاریکی گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از

101

ناچاری ، از رودربایستی مادرش باو اظهار علاقه میکرد . با زنهای فرنگی هم میدانست که باین آسانی نمیتواند

102

رابطه پیدا بکند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائی ، دوندگی ، پوشیدن لباس شیک ، چاپلوسی و همه کارهائی

103

که لازمه آن بود گریزان بود . بعلاوه خجالت مانع میشد و جربزه اش را در خود نمیدید . ولی این مجسمه مثل

104

چراغی بود که سرتاسر زندگ ی او را روشن میکرد - مثل همان چراغ کنار دریا که آنقدر کنار آن نشسته بود و

105

شبها نور قوسی شکل روی آب دریا میانداخت . آیا او آنقدر ساده بود، آیا نمیدانست که این میل مخالف میل

106

عموم است و او را مسخره خواهند کرد؟ آیا نمیدانست که این مجسمه از یکمشت مقوا و چینی و ر نگ و موی

107

مصنوعی درست شده مانند یک عروسک که بدست بچه میدهند . نه میتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه

108

صورتش تغییر میکند؟ ولی همین صفات بود که مهرداد را دلباخته آن مجسمه کرد . او از آدم زنده که حرف

109

بزند، که تنش گرم باشد ، که موافق یا مخالف میل او رفتار بکند ، که حسادتش را تحریک بکند میترسید و واهمه

110

داشت. نه، این مجسمه را برای زندگیش لازم داشت و نمیتوانست ازین ببعد بدون آن کار بکند و بزندگی ادامه

111

بدهد. آیا ممکن بود همه اینها را با سیصد و پنجاه فرانک بدست بیاورد؟

112

مهرداد از میان مردم دستپاچه که در آمدوشد بودند با فکر مغشوش میگذشت ، بی آنکه کسی را در راه ببیند و یا

113

متوجه چیزی بشود . مثل یک آدم مقوائی ، مثل مجسمه بی روح و بی اراده راه میرفت، مثل آدمی که شیطان

114

روحش را تسخیر کرده باشد . همینطور که میگذشت زنی را دید که ر و دوشی سبز داشت و صورتش غرق بزک

115

بود ، بی مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از کنار کلیسا در کوچه سن ژاک پیچید که کوچه باریک و ترسناکی

116

بود با ساختمانهای دود زده ، و تاریک . آن زن در خانه ای داخل شد که از پنجره باز آن آهنگ رقص فکس تروت

117

که در گرامافون میزدند شنیده می شد، که فاصله بفاصله با آواز سوزناک انگلیسی همان آهنگ را تکرار میکرد . او

118

مدتی ایستاد تا صفحه تمام شد ولی هیچ بکیفیت این ساز نمیتوانست پی ببرد . این زن کی بود و چرا آنچا رفت ؟

119

چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهای سرخ میکده پست ، مردهای قاچاق ، صورتهای عجیب و غریب

120

، قهوه خانه های کوچک و مرمومز که بفراخور این اشخاص درست شده بود یکی بعد از دیگری از جلو چشمش

121

می گذشت . جلو بندر نسیم نمناک و خنکی می وزید که آغشته به بوی پرک ، بوی قطران و روغن ماهی بود .

122

چراغهای رنگین ، سر دیرکهای آهنگ چشمک می زدند . در میان همهمه و جنجال کشتیهای بزرگ و کوچک ، قایق

123

و کرجی بادبان دار ، یکدسته کارگر ، دزد و پاچه ورمالیده همه جور نمونه نژاد آدم دیده میشد، از آن دزدهای

124

قهار که سورمه را از چشم می دزدند ، مهرداد بی اراده تکمه های کت خودش را انداخت و سین ه اش را صاف کرد .

125

بعد با قدمهای تندتر بطرف شوسه اتازونی رفت که سدی از سمت جلو آن ساخته شده بود . کشتی بزرگی کنار

126

دریا لنگر انداخته بود و چراغهای آن ردیف از دور روشن شده بود . ازین کشتیهائی که مانند دنیاهای کوچک ،

127

مثل شهر سیار آب دریا را میشکافت و با خودش یکدسته مردمان با ر وحیه و قیافه و زبانهای عجیب و غریب از

128

ممالک دوردست ب ه بندر وارد میکرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم میشدند . این مردمان غریب ، این

129

زندگیهای عجیب را یکی یکی از جلو چشمش می گذرانید ، صورت بزک کرده زنها را دقت میکرد . آیا اینها بودند که

130

مردها را فریفته و دیوا نه خودشان کرده بودند؟ آیا اینها هر کدام مجسمه ای بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت

131

شیشه مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگی بنظرش ساختگی ، موهوم و بیهوده جلوه کرد . مثل این بود که درین

132

ساعت او در ماده غلیظ و چسبنده ای دست و پا میزد و نمیتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چیز

133

بنظرش مسخره بود؛ همچنین آن پسر و دختر جوانی که دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره

134

بودند. درسهائی که خوانده بود ، آن هیگل دودزده مدرسه ، همه اینها به نظرش ساختگی ، من در آری و بازیچه

135

آمد . برای مهرداد تنها یک حقیقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شیشه مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهای

136

مرتب از میان مردم گذشت و همین که جلو مغازه سیگران رسید ایستاد . دوباره نگاهی به مجسمه کرد ، سر

137

جای خودش بود ، مثل اینکه اولین بار در زندگیش تصمیم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلی با لباس سیاه

138

و پیشبند سفید لبخند مصنوعی زد ، جلو آمد و گفت :

139

- آقا چه فرمایشی داشتید؟

140

مهرداد با دست پشت شیشه را نشان داد و گفت :

141

- این مجسمه را .

142

- لباس مغز پسته ای را میخواستید ؟ ما رنگهای دیگرش را هم داریم . اجازه بدهید . دو دقیقه صبر بکنید ،

143

بفرمائید الان کارگر ما میپوشد به تنش ببینید . لابد برای نامزد خودتان می خواهید همین رنگ مغزپست ه ای را

144

خواسته بودید ؟

145

- ببخشید ، مجسمه را میخواستم.

146

- مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نمیفهمم.

147

مهرداد ملتفت شد که پرسش بی جائی کرده ولی خودش را از تنگ و تا نینداخت ، فورا مثل اینکه باو الهام شد گفت

148

- بله ، م جسمه را همینطور که هست با لباسش ، چون من خارجی هستم و مغازه خیاطی دارم ، این مجسمه را

149

همینطور که هست میخواستم.

150

- آه ! این مشکلست ، باید از صاحب مغازه بپرسم ، (رویش را کرد بطرف زن دیگری و گفت :) آهای سوزان ،

151

مسیولئون را صدا بزن .

152

مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسیو لئون با ریش خاکستری ، قد کوتاه ، بدنی چاق ، لباس مشکی و زنجیر ساعت

153

طلا بعد از مذاکره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :

154

- آقا شما مجسمه را خواسته بودید؟ چون همکار هستیم بشما همینطور با لباسش دو هزار و دویست فرانک

155

میدهم با تخفیف نهصد فرانک . چون برای خ ودمان این مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانک تمام شده .

156

لباسش هم سیصد و پنجاه فرانک ارزش دارد . ا ین قشنگترین مجسمه ای است که از چینی خالص ساخته

157

است . « روکرو » شده بشما تبریک میگویم ، معلوم میشود شما هم خبره هستید . این کار آرتیست معروف

158

چون ما می خواستیم م جسمه هائی بطرز جدید بیاوریم اینست که بضرر خودمان این مجمسه را میفروشیم ،

159

ولی بدانید بطور استثناء است، چون معمو لا اثاثیه مغازه را ما به مشتری نمی فروشیم و ضمنا تذکر میدهم که

160

می توانیم آنرا در صندوقی برای شما ببندیم .

161

مهرداد سرخ شده بود نمی دانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگوید . به عوض جواب دست

162

کرد کیف بغلی خودش را درآورد ، دو اسکناس هزار فرانکی و یک پانصد فرانکی بدست صاحب مغازه داد و

163

سیصد فرانک پس گرفت . آیا با سیصد فرانک می توانست یکماه زندگی بکند؟ چه اهمیتی داشت چون به منتها

164

درجه آرزوی خودش رسیده بود !

165

پنج سال بعد ازین پیش آمد مهرداد با سه چمدان که یکی از آنها خیلی بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد .

166

ولی چیزی که اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خیلی رسمی برخورد کرد و حتی سوغات

167

هم برای او نیاورد . روز سوم که گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش کرد . مخصوصا گوشزد کرد در

168

این مدت شش سال درخشنده بامید او در خانه مانده است . و چندین خواستگار را رد کرده و بالاخره او مجبور

169

است درخشنده را بگیرد . ا ما این حرفها را مهرداد با خونسردی گوش کرد و آب پاکی را روی دست مادرش

170

ریخت و جواب داد ، که من عقیده ام برگشته و تصمیم گرفته ام که هرگز زناشوئی نکنم . مادرش متاثر شد و

171

دانست که پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پیش نیست . این تغییر اخلاق را در اثر معاشرت با کفار و

172

تزلزل در فکر و عقیده او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت کردند چیزی که خلاف

173

اظهار او را ثابت بکند ندیدند و نفهمیدند که بالاخره او در چه فرقه و خطی است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ه

174

قدیم بود ، تنها طرز افکارش عوض شده بود ، و اگر چه چندین نفر مواظب رفتار او شدند ولی از مناسبات

175

عاشقانه اش چیزی استنباط نکردند .

176

اما چیزیکه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنین کرد این بود که او در اطاق شخصی خودش پشت درگاه مجسمه

177

زنی را گذاشته بود که لباس مغزپسته ای دربرداشت ، یک دستش را بکمرش زده بود و دست دیگرش به پهلویش

178

افتاده بود و لبخند میزد ، یک پرده قلمکار هم جلو آن آویزان بود، و ش بها، وقتیکه مهرداد بخانه برمیگشت درها را

179

می بست ، صفحه گرامافون را میگذاشت ، مشروب میخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب میزد ، بعد ساعتهای

180

دراز روی نیمکت روبرو می نشست و محو جمال او می شد . گاهی که شراب او را میگرفت بلند میشد، جلو میرفت

181

و روی زلفها و سینه آن را نوازش میکرد . تمام زندگی عشقی او بهمین محدود میشد و این مجسمه برایش مظهر

182

عشق ، شهوت و آرزو بود.

183

پس از چندی خانواده اش و مخصوصا درخشنده که درین قسمت کنجکاو بود پی بردند که سری درین مجسمه

184

است . درخشنده به طعنه اسم ا ین مجسمه را عروسک پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد برای امتحان چندین

185

بار به او تکلیف کرد که مجسمه را بفروشد و یا لباسش را بجای سوغات به درخشنده بدهد . ولی همیشه مهرداد

186

خواهش او را رد میکرد . از طرف دیگر درخشنده برای اینکه دل مهرداد را بدست بیاورد، سلیقه و ذوق او را ازین

187

مجسمه دریافت . موی سرش را مثل مجسمه داد زدند و چین دادند ، لباس مغزپست ه ای بهمان شکل مجسمه

188

دوخت، حتی مد کفش خودش را از روی مجسمه برداشت و روزها که مهرداد از خانه میرفت ، کار درخشنده این

189

بود که میآمد در اطاق مهرداد ، جلو آینه تقلید مجسمه را میکرد . یکدستش را بکمرش میزد، مثل مجسمه گ ردنش

190

را کج میگرفت و لبخند میزد ، و مخصوصا آن حالت چشمها ، حالت دلربا که در عین حال بصورت انسان نگاه

191

میکرد و مثل این بود که در فضای تهی نگاه میکند، میخواست اص لا روح این مجسمه را تقلید بکند . شباهت کمی

192

که با مجسمه داشت اینکار را تا اندازه ای آسان کرد . درخشنده ساعتهای دراز همه جزئیات تن خود را با مجسمه

193

مقایسه میکرد و کوشش مینمود که خودش را بشکل و حالت او را درآورد و زمانی که مهرداد وارد خانه میشد ،

194

بشیوه های گوناگون و با زرنگی مخصوصی خودش را بمهرداد نشان میداد . در ابتدا زحماتش بهدر میرفت و

195

مهرداد باو محل نم ی گذاشت . این مسئله سبب شد که بیشتر او را باین کار ترغیب و تهییج بکند و باین وسیله

196

کم کم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ درونی ، جنگ قلبی در او تولید گردید . مهرداد فکر میکرد از کدام یک دست

197

بکشد؟ از انتظار و پافشاری دخترعمویش حس تحسین و کینه در دل او تولید شده بود . از یکطرف این مجسمه

198

سرد رنگ پاک شده با لباس رنگ پریده که تجزیه جوانی و عشق ، و نماینده بدبختی او بود و پنج سال بود که با

199

این هیکل موهوم بیچاره احساسات و میلهایش را گول زده بود ، از طرف دیگر دخترعمویش که زجر کشیده،

200

صبرکرده ، خودش را مطابق ذوق و سلیقه او درآورده بود، از کدام یک میتوانست چشم بپوشد ؟ ولی حس کرد

201

که باین آسانی نمیتواند ازین مجسمه که مظهر عشق او بود صرفنظر بکند . آیا وی یک زندگی بخصوص ، یک

202

مکان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فکرش تفریح کرده بود، برای او

203

خوشی ت ولید شده بود و در مخیله او این مجسمه نبود که با یکمشت گل و موی مصنوعی درست شده باشد ،

204

بلکه یک آدم زنده بود که از آدمهای زنده بیشتر برای او وجود حقیقی داشت . آیا میتوانست آنرا روی خاکروبه

205

بیندازد یا ب ه کس دیگر بدهد . پشت شیشه مغازه بگذارد و نگاه هر بیگانه ای ب ه اسرار خوشگلی او کنجکاو بشود و

206

با نگاهشان او را نوازش بکنند و یا آنرا بشکنند ، این لبهائی که آنقدر روی آنها را بوسیده بود ، این گردنی که

207

آنقدر روی آنرا نوازش کرده بود ؟ هرگز ، باید با او قهر بکند و او را بکشد همانطوریکه یکنفر آدم زنده را

208

می کشند ، بدست خودش آنرا بکشد . برای این مقصود مهرداد یک رولور کوچک خرید . ولی هر دفعه ک ه

209

میخواست فکرش را عملی بکند تردید داشت .

210

یکشب که مهرداد مست و لایعقل ، دیرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن کرد . بعد مطابق پرگرام

211

معمولی خودش پرده را پس زد ، شیشه مشروبی از گنج ه درآورد . گرامافون را کوک کرد یک صفحه گذاشت و

212

دو گیلاس مشروب پشت هم نوشید. بعد رفت و روی نیمکت جلو مجسمه نشست و باو نگاه کرد.

213

مدتها بود که مهرداد صورت مجسمه را نگاه میکرد ولی آن را نمیدید، چون خودبخود در مغز او شکلش نقش

214

می بست . فقط اینکار را بطور عادت می کرد چون سالها بود که کارش همین بود . بعد از آنکه مدتی خیره نگاه کرد،

215

آهسته بلند شده و نزدیک مجسمه رفت ، دست کشید روی زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روی

216

سینه اش ولی یکمرتبه مثل اینکه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب کشید و پس پس رفت . آیا

217

راست بود ، آیا ممکن بود ، این حرارت سوزانی که حس کرد . نه جای شک نبود . آیا خواب نمیدید ، آیا کابوس

218

نبود ؟ در اثر مستی نبود؟ با آستین چشمش را پاک کرد و روی نیمکت افتاد تا افکارش را جم ع آوری بکند . ناگاه

219

همینوقت دید مجسمه با گامهای شمرده که یکدستش را بکمرش زده بود میخندید و باو نزدیک میشد . مهرداد

220

مانند دیوانه ها حرکتی کرد که فرار بکند، ولی در اینوقت فکری بنظرش رسید ب یاراده دست کرد در جیب شلوار

221

رولور را بیرون کشید و سه تیر بطرف مجسمه پشت هم خالی کرد . ناگهان صدای ناله ای شنید و مجسمه به

222

زمین خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند کرد . اما این مجسمه نبود درخشنده بود که در خون غوطه

223

میخورد!

متن شعر کپی شد.