کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

گرداب

1

همایون با خودش زیر لب میگفت :

2

" آیا راست است ؟ .. آیا ممکن است ؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم ما بین هزاران مرده دیگر ، میان

3

خاک سرد نمناک خواب یده _ کفن به تنش چسبیده ! دیگر نه اول بهار را می بیند و نه آخر پائیز را و نه روزهای

4

خفه غمگین مانند امروز را _ آیا روشنائی چشم او و آهنگ صدایش ب ه کلی خاموش شد ! او که آنقدر خندان

5

بود و حرف های بامزه میزد. "

6

هوا ابر بود ، بخار کمرنگی روی سیشه های پنجر ه را گرفته و از پشت آن شیروانی خانه همسایه دیده می

7

شد که یک ورقه برف رویش نشسته بود . برفپاره ها آهسته و مرتب در هوا میچرخیدند و روی لبه شیروانی

8

فرود میآمدند . از دود کش روی شیروانی دود سیاه رنگی بیرون میآمد که جلو آسمان خاکستری پیچ و خم

9

میخورد و کم کم ناپدید می گردید .

10

همایون با زن جوان و دختر کوچکش هما در اطاق سر دستی خودشان جلو بخاری نشسته بودند . ولی بر

11

خلاف معمول که روز جمعه در این اطاق خنده و شادی فرمانروائی داشت ، ا مروز همه آنها افسرده و خاموش

12

بودند . حتی دختر کوچکشان که آنقدر مجلس گرمی میکرد ، امروز عروسک گچی خود را با صورت شکسته

13

پهلویش گذاشته ، مات و پکر به بیرون نگاه می کرد . مثل اینکه او هم پی برده بود که نقصی در بین است وآن

14

نقص عموجان بهرام بود که ب ه عادت همیشه نیامده بود. و نیز حس می کرد که افسردگی پدر و مادرش برای

15

خاطر اوست : لباس سیاه ، چشم های سرخ بی خوابی کشیده و دود سیگار که در هوا موج میزد همه اینها فکر او

16

را تایید میکرد.

17

همایون خیره با آتش بخاری نگاه می کرد ، ولی فکرش جای دیگر بود . بدون اراده یاد روزهای زمستان

18

مدرسه افتاده بود ، وقتیکه مثل امروز یک وجب برف روی زمین می نشست ، زنگ تنفس را که می زدند او و بهرام

19

بدیگران فرصت نمیدادند - بازی انها در این وقت همیشه یکجور بود : یک گلوله برف را روی زمین میغلتانیدند تا

20

اینکه توده بزرگی میشد ، بعد بچه ها دو دسته میشدند، آنرا سنگر می کردند و گلوله برفبازی شروع میشد . بدون

21

اینکه احساس سرما بکنند با دستهای سرخ شده که از شدت سرما میسوخت ب ه یکدیگر گلوله پرتاب می کردند .

22

یکروز که مشغول همین بازی بودند، او یک چنگه برف آبدار را ب ه هم فشرد و به بهرام پرت کرد که پیشانی او را

23

زخم کرد، خان ناظم آمد و چند تا ترکه محکم ب ه کف دست او زد و شاید مقدمه دوستی او با بهرام از همانجا

24

شروع شد و تا همین اواخر هر وقت داغ زخم پیشانی او را میدید یاد کف دستیها میافتاد . در این مدت هژده سال

25

باندازه ای روح و فکر آنها بهم نزدیک شده بود که نه تنها افکار و احساسات خیلی محرمانه خودشان را بیکدیگر

26

می کفتند ، بلکه خیلی از افکار نهائی یکدیگر را نگفته درک میکردند.

27

تقریبا" هر دو آنها یک فکر ، یک سلیقه و یک اخلاق داشتند . تاکنون کمترین اختلاف نظر یا کوچکترین

28

کدورت ما بین آنها رخ نداده بود . تا اینکه پریروز صبح بود در اداره به همایون تلفن زدند که بهرام میرزا خودش

29

را کشته . همایون همان ساعت درشکه گرفت و ب ه تاخت سر بالین او رفت ، پارچه سفیدی که روی صورتش

30

انداخته بودند و خون از پشت آن نش ت کرده بود آهسته پس زد . مژه های خونالود ، مغز سر او که روی بالش

31

ریخته بود، لکه های خون روی قالیچه ، ناله و بیتابی خویشانش مانند صاعقه در او تاثی ر کرد ، بعد تا نزدیک

32

غروب که او را ب ه خاک سپردند پا بپای تابوت همراهی کرد . یکدسته گل فرستاد آوردند ، روی قبر او گذاشت و

33

پس از آخرین خ دا نگهداری با دل پری بخانه برگشت - ولی از آنروز تاکنون دقیقه ای آرام نداشت ، خواب به

34

چشمش نیامده بود و روی شقیقه هایش موی سفید پیدا شده بود یک بسته سیگار روبرویش بود و پی در پی از

35

آن میکشید .

36

اولین بار بود که همایون در مسئله مرگ غور و تفکر می کرد ، ولی فکرش بجائی نمی رسید . ه یچ عقیده و

37

فرضی نمیتوانست او را قانع بکند .

38

بکلی مبهوت مانده بود و هیچ تکلیف خودش را نمی دانست و گاهی حالت دیوانگی باو دست میداد ، هرچه

39

کوشش میکرد نمیتوانست فراموش بکند ، دوستی آنها در توی مدرسه شروع شده بود و زندگی آنها تقریبا " بهم

40

آمیخته بود . در غم و شادی یکدیگر شریک بودند و هر لحظه که بر میگشت و عکس بهرام را نگاه میکرد تمام

41

یادگار های گذشت ه او جلوش زنده میشد و او را میدید : با سبیلهای بور ، چشمهای زاغ که از هم فاصله داشت ،

42

دهن کوچک ، چانه باریک، خنده بلند و سینه صاف کردن او همه جلو چشمش بود ، نمیتوانست باور بکند که او

43

مرده، آنهم آنقدر ناگهانی _ ! چه جانفشانیها که بهرام در باره او نکرد ، در مدت سه سال که ب ه ماموریت رفته

44

بود و بهرام سرپرستی خانه او را می کرد بقول بدری زنش " نگذاشت آب تو دل اهل خانه تکان بخورد . "

45

اکنون همایون بار زندگی را حس میکرد و افسوس روزهای گذشته را میخورد که آنقدر خودمانی در همین

46

اطاق دور هم گرد میآمدند ، تخته نرد بازی میکردند و ساعتها میگذشت بدون آنکه گذشتن آنرا حس بکنند . ولی

47

چیزیکه بیشتر از همه او را شکنجه مینمود این فکر بود : "با اینکه آنها آنقدر یکدل و یکرنگ بودند و هیچ چیز را از

48

یکدیگر پنهان نمیکردند ، چطور شد که بهرام ازین تصمیم خود کشی با او مشورت نکرد ؟ چه علتی داشته ؟

49

دیوانه شده یا سر خانوادگی در میان بوده ؟ "همین را پی در پی از خودش میپرسید . آخر مثل اینکه فکری ب ه

50

نظرش رسید . بزنش بدری پناهنده شد و از او پرسید :

51

" تو چه حدس میزنی ، هیچ میدانی چرا بهرام این کار را کرد ؟ "

52

بدری که ظاهرا " سرگرم خامه دوزی بود سرش را بلند کرد و مثل اینکه منتظر این پرسش نبود با بی میلی

53

گفت :

54

" من چرا بدانم ، مگر بتو نگفته بود ؟ "

55

" نه _ آخر پرسیدم _ منهم از همین متعجبم _ از سفر که برگشتم حس کردم تغییر کرده . ولی چیزی ب ه

56

من نگفت گمان کردم این گرفتگی او ب رای کارهای اداری است _ چون کا ر اداره روح او را پژمرده میکرد، بارها

57

بمن گفته بود _ اما او هیچ مطلبی را از من نمیپوشید . "

58

" خدا بیامرزدش ! چقدر سر زنده و دل بنشاط بود ، از او اینکار بعید بود . "

59

" نه ، ظاهرا " اینطور مینمود : . گاهی خیلی عوض میشد خیلی _ وقتیکه تنها بود _ یکروز وارد اطاقش که

60

شدم او را نشناختم ، سرش را میان دستهایش گرفته بود فکر می کرد . همینکه دید من یکه خوردم، برای اینکه

61

مغلطه بکند خندید و از همان شوخیها کرد. بازیگر خوبی بود . ! "

62

" شاید چیزی داشته که اگر بتو می گفت میترسید غمگین بشوی ، ملاحظه ات را کرده. آخر هر چه باشد تو

63

زن و بچه داری ، باید به فکر زندگی باشی . اما او _ "

64

سرش را با حالت پر معنی تکان داد ، مثل اینکه خود کشی او اهمیتی نداشته . دوباره خاموشی آنها را بفکر

65

وادار کرد . ولی همایون حس کرد که حرفهای زنش ساختگی و محض مصلحت روزگار است . همین زن که

66

هشت سال پیش او را میپرستید ، که آنقدر افکار لطیف راجع ب ه عشق داشت ! درین ساعت مانند اینکه پرده ای از

67

جلو چشمش افتاد ، این دلداری زنش در مقابل یادگارهای بهرام او را متنفر کرد. از زنش بیزار شد که حالا مادی ،

68

عقل رس، جا اف تاده و ب ه فکر مال و زندگی دنیا بوده و نمیخواست غم و غصه بخودش راه بدهد . و دلیلی که

69

میآورد این بود که بهرام زن و بچه نداشته ! چه فکر پستی ، چون او خودش را از این لذت عمومی محروم کرده

70

مردنش افسوسی ندارد . آیا ارزش بچه او در دنیا بیش از رفیقش است ؟ هرگز ! آیا بهرام قابل افسوس نبود؟ آیا

71

در دنیا کسی را مانند او پیدا خواهد کرد ؟ _

72

او باید بمیرد و این سید خانم هفهفوی نود ساله باید زنده باشد، که امروز توی برف و سرما از پا چنار عصا

73

زنان آمده بود ، سراغ خانه بهرام را میگرفت تا برود از حلوای مرده بخورد . این مصلحت خداست ، بنظر زنش

74

طبیعی است و زن او بدری هم یکروز ب ه شکل همین سید خانم در میآید . از حالا هم بدون بزک ریختش خیلی

75

عوض شده، حالت چشمها و صدایش تغییر کرده . صبح زود که ب ه اداره میرود، هنوز او خواب است . پای

76

چشمهایش چین خورده و تازگی خودش را از دست داده . لابد زنش هم همین احساس را نسبت باو می کند ، که

77

میداند ؟ آیا خود او هم تغییری نکرده ، آیا همان همایون مهربان فرمانبردار و خوشگل سابق است ؟ آیا زنش را

78

فریب نداده ؟ اما چرا این افکار برای او پیدا شده بود ؟ آیا در اثر بیخوابی بود و یا از یاد بود دردناک دوستش ؟

79

درین وقت در باز شد و خدمتکاری که گوشه چادر را ب ه دندانش گرفته بود کاغذ بزرگ لاک زده ای آورد

80

بدست همایون داد و رفت .

81

همایون خط کوتاه و بریده بریده بهرام را روی پاکت شناخت با شتاب سر آنرا باز کرد، کاغذی از میان آن

82

بیرون آورد و خواند :

83

" الآن که یکساعت و نیم از شب گذشته بتاریخ ۱۳ مهر ۳۱۱ این جانب بهرام میرزای ارژن پور از روی رضا

84

و رغبت همه دارائی خودم را به هما خانم ماه آفرید بخشیدم - بهرام ارژن پور . "

85

" همایون با تعجب دوباره آنرا خواند و بحالت بهت زده کاغذ از دستش افتاد.

86

بدری که زیر چشمی متوجه او بود پرسید :

87

" کاغذ کی بود ؟ "

88

" بهرام . "

89

" چه نوشته ؟ "

90

" میدانی همه دارائی خودش را به هما بخشیده _ "

91

" چه مرد نازنینی ! "

92

این اظهار تعجب مخلوط با ملاطفت همایون را بیشتر از زنش متنفر کرد . ولی نگاه او بدون اراده روی عکس

93

بهرام قرار گرفت . سپس برگشته به هما نگاه کرد . ناگهان چیزی بنظرش رسید که بی اختیار لرزید . مانند اینکه

94

پرده دیگری از جلو چشمش افتاد : دخترش هما بدون کم و زیاد شبیه بهرام بود ، نه ب ه او رفته بود و نه ب ه

95

مادرش . چشم هیچ کدام از آنها زاغ نبود ، دهن کوچک ، چانه باریک ، درست همه اسباب صورت او مانند بهرام

96

بود . اکنون همایون پی برد که چرا بهرام آنقدر هما را دوست داشت و حالا هم بعد از مرگش دارائی خود را ب ه او

97

بخشیده ! آیا این بچه ای که آنقدر دوست داشت نتیجه روابط محرمانه بهرام با زنش بود ؟ آنهم رفیقی که با او

98

جان در یک قالب بود و آنقدر بهم اطمینان داشتند ؟ زنش سالها با او را ه داشته بی آنکه او بداند و در تمام این

99

مدت او را گول زده ، مسخره کرده و حالا هم این وصیت نامه ، این دشنام پس از مرگ را برایش فرستاده . نه ،

100

او نمیتوانست همه اینها را بخودش هم وار بکند . این افکار مانند برق از جلوش گذشت ، سرش درد گرفت ، گونه

101

هایش سرخ شد ، نگاه شررباری به بدری انداخت و گفت :

102

" تو چه می گوئی ، هان ، چرا بهرام اینکار را کرده ، مگر خواهر و برادر نداشت ؟ " .

103

" از بسکه دور از حالا این بچه را دوست داشت . بندر گز که بودی هما سرخک گرفت ، ده شبانروز این مرد

104

پای بالین این بچه پرستاری میکرد . خدا بیامرزدش ! " .

105

همایون خشمناک گفت :

106

" نه باین سادگی هم نیست _ "

107

" چطور باین سادگی نیست ؟ همه که مثل تو بیعلاقه نیستند که سه سال زن و بچه ات را بیندازی ب روی .

108

وقتی هم که برمیگردی دست از پا درازتر ، یک جوراب هم برایم نیاوردی . خواستن دل دادن دست . خواست بچه

109

تو یعنی خواستن تو وگرنه عاشق هما که نشده بود . وانگهی مگر نمیدیدی این بچه را از تخم چشمش بیشتر

110

دوست داشت _

111

" نه ، بمن راستش را نمیگوئی . "

112

" میخواهی که چه بگویم ؟ من نمی فهمم _ "

113

" خودت را به نفهمی میزنی . "

114

" یعنی که چه ؟ _ یکی دیگر خودش را کشته ، یکی دیگر مال خودش را بخشیده ، من باید حساب کتاب پس

115

بدهم ؟ "

116

" همینقدر میدانم که تو هم باید بدانی ! "

117

" میدانی چیست ، من گوشه کنایه سرم نمی شود . برو خودت را معالجه کن ، حواست پرت است ، از جان من

118

چه میخواهی ؟

119

" به خیالت من نمیدانم ؟ "

120

" پس چرا از من میپرسی ؟ "

121

همایون با بی صبری فریاد زد :

122

" بس است . بس است مرا مسخره کردی ! "

123

سپس وصیت نامه بهرام را برداشته گنجله کرد و در بخاری انداخت که گر زد و خاکستر شد .

124

بدری پارچه بنفشی که در دست داشت پرت کرد ، بلند شد و گفت :

125

" مثلا" به من لجبازی کردی ؟ به بچه خودت هم روا نداری ؟ "

126

همایون هم بلند شد، به میز تکیه داد و با لحن تمسخر آمیز گفت :

127

" بچه من _ بچه من . پس چرا شکل بهرام است ؟ "

128

با آرنجش زد به قاب خاتم که عکس بهرام در آن بود و بزمین افتاد .

129

بچه که تا کنون بغض کرده بود، به گریه افتاد. بدری با رنگ پریده و آهنگ تهدید آمیز گفت :

130

" مقصود تو چیست ؟ چه میخواهی بگوئی ؟ "

131

میخواهم بگویم که هشت سال است مرا گول زدی . مسخره کردی . هشت سال است که تف سر بالا بودی نه

132

زن _؟ "

133

" به من _ ؟ به دخترم ؟ "

134

همایون با خنده عصبانی قاب عکس را نشان داد و نفس زنان گفت :

135

" آره : دختر تو _ دختر تو _. بردار ببین . میخواهم بگویم که حالا چشمم باز شد ، فهمیدم چرا بخشش

136

کرده ، پدر مهربانی بوده . اما تو بقولی خودت هشت سال است که _ "

137

" که توی خانه تو بودم . که همه جور ذلت کشیدم ، که با فلاکت تو ساختم ، که سه سال نبودی خانه ات را

138

نگهداشتم ، بعد هم خبرش را برایم آوردند که در بندر گز عاشق یک زنیکه شلخته روسی شده بودی . حالا هم

139

این مزد دستم است ، نمیتوانی بهانه ای بگیری ، میگوئی بچه ام شکل بهرام است . ولی من دیگر حاضر نیستم _

140

دیگر یکدقیقه توی این خانه بند نمیشوم . بیا جانم _ بیا برویم. "

141

هما به حالت وحشت زده و رنگ پریده میلرزید. و این کشمکش عجیب و بی سابقه میان پدر و مادرش را نگاه

142

میکرد . گریه کنان دامن ما درش را گرفت و هر دو بطرف در رفتند . بدری دم در دسته کلیدی را از جیبش در

143

آورد و بسختی پرتاب کرد که جلو پای همایون غلطید.

144

صدای گریه هما و صدای پا در دالان دور شد ، د ه دقیقه بعد صدای چرخ درشکه شنیده شد که میان برف و

145

سرما آنها را برد . همایون مات ومنگ ب ه سر جای خودش ایستاده بود . میترسید که سرش را بلند بکند،

146

نمیخواست باور بکند که این پیش آمدها راست است . از خودش میپرسید ، شاید دیوانه شده و یا خواب ترسناکی

147

می بیند ، ولی چیزیکه آشکار بود ازین ب ه بعد این خانه و زندگی برایش تحمل ناپذیر بود و دیگر نمیتوانست

148

دخترش هما را که آنقدر دوست داشت ببیند. نمیتوانست او را ببوسد و نوازش بکند. یادگار گذشته رفیقش چرکین

149

شده بود . از همه بدتر زنش هشت سال پنهانی او با یگانه دوستش راه داشته و کانون خانوادگی او را آلوده

150

کرده بود . همه اینها در خفای او . بدون اینکه بداند ! همه بازیگرهای زبر دستی بوده اند . تنها او گول خورده و ب ه

151

ریشش خندیده اند . از سر تا سر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سرخورده بود . خودش را بی اندازه

152

تنها و بیگانه حس کرد . راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب ب ه

153

ماموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا بسر ببرد و یا اینکه خودش را سرب ه نیست بکند . برود جائی که هیچ

154

کس را نبیند . صدای کسی را نشنود ، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود . چون برای نخستین بار حس کرد

155

که میان او و همه کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود .

156

سیگاری آتش زد چند قدم ب ه د رازی اطاق راه رفت ، دوباره بمیز تکیه داد . از پشت شیشه پنجره تکه های

157

برف مرتب آهسته و بی اعتنا مانند این بود ک ه ب ه آهنگ موسیقی مرموزی در هوا میرقصیدند و روی لبه

158

شیروانی فرود میآمدند . بی اختیار یاد روزهای خوش و گوارائی افتاد که با پدر و مادرش ب ه ده خودشان در

159

عراق میرفتند . روزها را تنها لای سبزه ها زیر سایه درخت میخوابید ، همانجا که شیر علی چپقش را چاق می کرد،

160

و روی چرخ خرمن مینشست و دخترش که چادر سرخ داشت ساعتهای دراز آنجا انتظار پدرش را میکشید . چرخ

161

خرمن با صدای سوزناکش خوشه های طلائی گندم را خرد میکرد . گاوها که در اثر سیخک پشتشان زخم شده

162

بود با شاخهای بلند و پیشانی گشاده تا غروب دور خودشان میگشتند . وضع او اکنون م ثل همان گاوها بود .

163

حالا میدانست این جانوران چه حس میکردند . او هم تمام زندگی چشم بسته ب ه دور خودش چرخیده بود ، مانند

164

یابوی عصاری : مانند آن گاوها که خرمن را میکوبیدند ، ساعتهای یکنواختی که در اطاق کوچک گمرک پشت میز

165

نشسته بود و پیوسته همان کاغذ ها را سیاه میکرد بیاد آورد ، گاهی همکارش ساعت را نگاه میکرد و خمیازه

166

میکشید ، دوباره قلم را بر میداشت و همان نمرات را روی ستون خودش مینوشت ، مطابقه میکرد ، جمع میزد ،

167

دفترها را زیر و رو میکرد - ولی آنوقت یک دلخوشی داشت ، میدانست که هر چند چشمش ، فکرش ، جوانیش و

168

نیرویش خرده خرده به تحلیل میرود ، اما شب که بهرام ، دختر و زنش را با لبخند می بیند خستگی او را بیرون

169

میآورد. ولی حالا از هر سه آنها بیزار شده بود . هر سه آنها بودند که او را به این روز انداخته بودند .

170

مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت ، رفت پشت میز تحریرش نشست . کشوی آنرا بیرون کشید هفت تیر

171

کوچکی که همیشه در سفر همراه داشت در آورد . امتحان کرد ، فشنگها سر جایش بود توی لوله سرد و سیاه

172

آنرا نگاه کرد و آنرا آهسته برد روی شقیقه اش گذاشت ، ولی صورت خونالود بهرام بیادش افتاد . بالاخره آنرا

173

در جیب شلوارش جای داد .

174

دوباره بلند شد . در دالان پالتو و گالش خود را پوشید . چتر را هم برداشت و ا ز در خانه بیرون رفت . کوچه

175

خلوت بود . تکه های برف آهسته در هوا میچرخید . او بی درنگ راه افتاد ، در صورتیکه نمیدانست کجا میرود .

176

همینقدر میخواست که از خانه اش ، از اینهمه پیش آمدهای ترسناک بگریزد و دور بشود.

177

از خیابانی سر در آورد که سرد و سفید و غم انگیز بود . جای چرخ درشکه میان آن تشکیل شیارهای پست

178

و بلند داده بود . او آهسته گامهای بلند برمیداشت . اتومبیلی از پهلوی او گذشت و برفهای آبدار و گل خیابان را

179

به سر و روی او پاشید . ایستاد لباسش را نگاه کرد غرق گل شده بود و مثل این بود که او را تسلی داد . در بین

180

راه برخورد بیک پسر بچه کبریت فروش . او را صدا زد . یک کبریت خرید ، ولی به صورت او که نگاه کرد دید

181

چشمهای زاغ، لب کوچک و موی بور داشت . یاد بهرام افتاد ، تنش لرزید و راه خود را پ یش گرفت . ناگهان جلوی

182

شیشه دکانی ایستاد . جلو رفت پیشانیش را ب ه شیشه س رد چسبانید ، نزدیک بود کلاهش بیفتد . پشت شیشه

183

اسباب بازی چیده بودند . آستینش را روی شیشه میمالید تا بخار آب روی آن را پاک بکند ولی اینکار بیهوده بود

184

. یک عروسک بزرگ با صورت سرخ و چشمهای آ بی جلو او بود ، لبخند میزد ، مدتی مات ب ه آن نگریست . یادش

185

افتاد اگر این عروسک مال هما بود چقدر او را خوشحال میکرد . صاحب مغازه در را باز کرد . او دوباره ب ه راه

186

افتاد ، از دو کوچه دیگر گذشت . سر راه او مرغ فروشی پهلوی سبد خودش نشسته بود ، روی سبد سه مرغ و

187

یک خروس که پاهایشان بهم بسته شده بود گذاشته شده بود . پاهای سرخ آنها از سرما میلرزید . پهلوی او روی

188

برف چکه های خون سرخ ریخته بود . کمی دورتر جلو هشتی خانه ای پسر بچه کچلی نشسته بود که بازوهایش

189

از پیراهن پاره بیرون آمده بود.

190

همه اینها را متوجه شد، بدون ا ینکه محله و راهش را بشناسد، برفی که میآمد حس نمی کرد و چتر بسته ای

191

که برداشته بود همینطور در دست داشت . در کوچه خلوت دیگری رفت ، روی سکوی خانه ای نشست ، برف

192

تندتر شده بود ، چترش را باز کرد . خستگی زیادی او را فرا گرفته بود . سرش سنگینی میکرد، چشمهایش

193

آهسته بسته شد .

194

صدای حرف گذرنده ای او را بخود آورد ، بلند شد ، هوا تاریک شده بود . همه گزارش روزانه را ب ه یاد

195

آورد. همچنین بچه کچلی که در هشتی آن خانه دیده بود و بازویش از پیراهن پاره پیدا بود و پاهای سرخ خیس

196

شده مرغها که روی سبد از سرما میلزید، و خونیکه روی برفها ریخته بود . کمی احساس گرسنگی نمود . از دکان

197

شیرینی فروشی نان شیرینی خرید ، در راه میخورد و مانند سایه در کوچه ها بدون اراده پرسه میزد.

198

وقتی که وارد خانه شد دو ا ز نصف شب گذشته بود . روی صندلی راحتی افتاد . یک ساعت بعد از زور

199

سرما بیدار شد ، ب ا لباس رفت روی تخت خواب ، لحاف را بسرش کشید . خواب دید که در اطاقی همان بچه

200

کبریت فروش لباس سیاه پوشیده بود و پشت میزی نشسته بود که رویش یک عروسک بزرگ بود ، با چشمهای

201

آبی که لبخند میزد و جلو او سه نفر دست ب ه سینه ایستاده بودند . دختر او هما وارد شد . شمعی در دست

202

داشت. پشت س ر او مردی وارد شد که روی صورتش نقاب سفید خونالود بود . جلو رفت ، دست آن پسر کبریت

203

فروش و هما را گرفت . همین که خواست از در بیرون برود دو تا دست که هفت تیر بطرف او گرفته بودند از

204

پشت پرده در آمد. همایون هراسان با سر درد از خواب پرید .

205

دو هفته زندگی او بهمین ترتیب گذشت . روزها را به اداره میرفت و فقط شبها خیلی دیر برای خواب بخانه

206

بر میگشت . گاهی عصرها نمیدانست چطور گذارش از نزدیک مدرسه دخترانه ای میافتاد که هما در آنجا بود .

207

وقت مرخصی آنها سرپیچ پشت دیوار پنهان میشد ، میترسید مبادا مشه دی علی نوکر خانه پدر زنش او را ببیند .

208

یکی یکی بچه ها را برانداز میکرد ولی دخترش هما را مابین آنها نمیدید ، تا اینکه درخواست ماموریت او قبول شد

209

و به او پیشنهاد کردند که برود در گمرک کرمانشاه .

210

روز پیش از حرکت همایون همه کارهایش را رو براه کرد ، حتی د ر گاراژ اتومبیل را دید و قطع کرد و بلیت

211

خرید، با وجود اصرار صاحب گاراژ چون چمدانهایش را نبسته بود عوض اینکه غروب همانروز برود قرار

212

گذاشت فردا صبح به کرمانشاه حرکت بکند.

213

وارد خانه اش که شد یکسر رفت باطاق سر دستی خودش که میز تحریرش آنجا بود . اطاق شوریده ریخته

214

و پاشیده ، خاکستر سرد در پیش بخاری ریخته بود . پارچه بنفش خامه دوزی و پاکت بهرام را که وصیت نامچه

215

در آن بود روی میز گذاشته بودند ، پاکت را برداشت از میان پاره کرد ، ولی تکه کاغذ نوشته ای در میان آن دید

216

که آنروز از شدت تعجیل ملتفت آن نشده بود . بعد از آنکه تکه ها را روی میز بغل هم گذاشت اینطور خواند :

217

" لابد این کاغذ بعد از مرگم بتو خواهد رسید . میدانم که از این تصمیم ناگهانی من تعجب خواهی کرد ، چون

218

هیچ کاری را بدون مشورت با تو نمی کردم ، ولی برای اینکه سری در میان ما نباشد اقرار میکنم که م ن بدری

219

زنت را دوست داشتم . چهار سال بود که با خودم میجنگیدم ، آخرش غلبه کردم و دیوی که در من بیدار شده

220

بود کشتم ، برای اینکه به تو خیانت نکرده باشم . پیشکش ناقابلی به هما خانم میکنم که امیدوارم قبول شود ! -

221

قربان تو بهرام - "

222

همایون مدتی مات دور اطاق نگاه کرد .حالا دیگر او شک نداشت که هما بچه خودش است . آیا میتوانست

223

برود بدون اینکه هما را ببیند ؟ کاغذ را دوباره و سه باره خواند ، در ج یبش فرو کرد و از خانه بیرون رفت . سر

224

راه در مغازه اسباب بازی وارد شد و بی تامل عروسک بزرگی که صورت سرخ و چشمهای آبی داشت خرید و

225

به سوی خانه پدر زنش رفت ، آنجا که رسید در زد . مشدی علی نوکرشان همایون را که دید با چشمهای اشک

226

آلود گفت :

227

" آقا ، چه خاکی بسرم شد ؟ هما خانم ! "

228

" چه شده ؟ "

229

" آقا ، نمیدانید ، هما خانم از دوری شما چه بی تابی میکرد .هر روز من میبردمش مدرسه ، روز یکشنبه بود

230

. تا حال پنج روز میشود که عصرش از مدرسه فرار کرد . گفته بود میروم آقا جانم را ببینم . ما آنقدر دستپاچه

231

شدیم . مگر محمد بشما نگفت ؟ به نظمیه تلفون کردیم دوبار من آمدم در خانه تان . "

232

" چه میگوئی ؟ چه شده ؟ "

233

هیچ آقا ، سر شب بود که او را به خانه مان آوردند . راه را گم کرده بود . از سوز سرما سینه پهلو کرد . تا

234

آن دمیکه مرد همه اش شما را صدا میزد . دیروز او را بردیم شاه عبدالعظیم ، همان پهلوی قبر بهرام میرزا او را

235

به خاک سپردیم . "

236

همایون خیره به مشدی علی نگاه میکرد ، به اینجا که رسید جعبه عروسک از زیر بغلش افتاد . بعد مانند

237

دیوانه ها یخه پالتوش را بالا کشید و با گامهای بلند بطرف گاراژ رفت . چون دیگر از بستن چمدان منصرف شد

238

و با اتومبیل عصر میتوانست هرچه زودتر حرکت بکند .

متن شعر کپی شد.