کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

مردی که نفسش کشت

1

نفس اژدرهاست او کی مرده است. »

« . از غم بی آلتی افسرده است

2

مولوی

3

میرزا حسینعلی هر روز صبح سر ساعت معین، با سرداری سیاه، دگمه های انداخته، شلوار اتو زده و کفش

4

مشکی براق گامهای مرتب بر میداشت و از یکی از کوچه های طرف سرچشمه بیرون میآمد، از جلو مسجد

5

سپهسالار میگذشت، از کوچه صفی علیشاه پیچ میخورد و به مدرسه میرفت.

6

در میان راه اطراف خودش را نگاه نمیکرد . مثل اینکه فکر او متوجه چیز مخصوصی بود . قیافه ای نجیب و باوقار،

7

چشمهای کو چک، لبهای برجسته و سبیلهای خرمائی داشت . ریش خودش را همیشه با ماشین میزد، خیلی

8

متواضع و کم حرف بود.

9

ولی گاهی، طرف غروب از دور هیکل لاغر میرزا حسینعلی را بیرون دروازه میشد تشخیص داد که دستهایش را

10

از پشت بهم وصل کرده، خیلی آهسته قدم میزد، سرش پائین، پشتش خمید ه، مثل اینکه چیزی را جستجو می کرد،

11

گاهی میایستاد و زمانی زیر لب با خودش حرف میزد.

12

مدیر مدرسه و سایر معلمان نه از او خوششان میامد و نه بدشان میامد، بلکه یک تاثیر اسرارآمیز و دشوار در

13

آنها میکرد . بر عکس شاگردان که از او راضی بودند، چون نه دیده شده بود که خشم ناک بشود و نه اینکه کسی

14

را بزند . خیلی آرام، تودار و با شاگردان دوستانه رفتار مینمود . ازین رو معروف بود که کلاهش پشم ندارد، ولی

15

با وجود این شاگردان سر درس او مودب بودند و از او حساب میبردند.

16

تنها کسیکه میانه اش با میرزا حسینعلی گرم بود و گاهی صحبت میانشان ر د و بدل میشد، شیخ ابوالفضل معلم

17

عربی بود که خیلی ادعا داشت، پیوسته از درجه ریاضت و کرامت خودش دم میزد که چند سال در عالم جذبه

18

بوده، چند سال حرف نمیزده و خودش را فیلسوف دهر جانشین بوعلی سینا و مولوی و جالینوس میدانست . ولی

19

از آن آخوندهای خودپسند ظاهرساز بود که معلوماتش را ب ه رخ مردم می کشید. هر حرفی که بمیان میامد فورا

20

یک مثل یا جمله عربی آب نکشیده و یا از اشعار شعرا به استشهاد آن میآورد و با لبخند پیروزمندانه تاثیر

21

حرفش را در چهره حضار جستجو میکرد . و این خود غریب مینمود که میرزا حسینعلی معلم فارسی و تاریخ

22

ظاهرآ متجدد و بدون هیچ ادعا شیخ ابوالفضل را در دنیا ب ه رفاقت خودش انتخاب بکند، حتی گاهی شیخ را بخان ه

23

خودش میبرد و گاهی هم بخانه او میرفت.

24

میرزا حسینعلی از خانواده های قدیمی، آدمی با اطلاع و از هر حیث آراسته بود و بقول مردم از دارالفنون فارغ

25

التحصیل شده بود ، دو سه سال با پدرش در ماموریت کار کرده بود، ولی از سفر آخری که برگشت در تهران

26

ماندنی شد، و شغل معلمی را اختیار کرد، تا نسبتا وقتش باو اجازه بدهد که به کارهای شخصی بپردازد، چه او

27

کار غریب و امتحان مشکلی را عهده دار شده بود.

28

از بچگی، همانوقت که آخوند سرخان ه برای او و برادرش میامد میرزا حسینعلی استعداد و قابلیت مخصوصی در

29

فراگرفتن ادبیات و اشعار متصوفین و فلسفه آنها آشکار میکرد، حتی به سبک صوفیان شعر میساخت . معلم آنها

30

شیخ عبدالله که خودش را از جرگه صوفیان میدانست توجه مخصوصی نسبت به تلمیذ خودش آشکار میکرد،

31

افکار صوفیان باو تلقین مینمود و از شرح حالات عرفا و متصوفین برای او نقل میکرد . بخصوص از علو مقام

32

« اناالحق » منصور حلاج برای او حکایت کرده بود که منصور از مقام ریاضت نفس بجائی رسیده بود که بالای دار

33

میگفت: این حکایت در فکر جوان میرزا حسینعلی خیلی شاعرانه بود . و بالاخره یکروز شیخ عبدالله باو ا ظهار کرد

34

این فکر همیشه «. با آن مایه که در تو میبینم هر گاه پیروی اهل طریقت را بکنی بمراتب عالیه خواهی رسید »: که

35

بیاد میرزا حسینعلی بود، در مغز او نشو و نما کرده و ریشه دوانیده بود و همیشه آرزو میکرد که موقع مناسبی

36

بدست آورده، مشغول ریاضت و کار بشود. بعد هم او و برادرش وارد مدرسه دارالفنون شدند، در آنجا هم میرزا

37

حسینعلی در قسمت عربی و ادبی خیلی قوی شد . برادر کوچکش با افکار او همراه نبود، او را مسخره میکرد و

38

می گفت: این خیالات بجز اینکه در زندگی انسانرا عقب بیندازد و جوانی را بیخود از دست بدهد فایده دیگری ندارد.

39

ولی میرزا حسینعلی توی دلش بحرفهای او میخندید، فکر او را مادی و کوچک میپنداشت و برعکس در تصمیم

40

خودش بیشتر لجوج میشد و بواسطه همین اختلاف نظر، بعد از مرگ پدرش از هم جدا شدند . چیزیکه دوباره فکر

41

او را قوت داد این بود که در م سافرت اخیرش به کرمان به درویشی برخورد که پس از مصاحباتی حرف میرزا

42

عبدالله معلمشان را تایید کرد و باو وعده داد هر گاه در تصوف کار بکند و بخودش ریاضت بدهد ب ه مدارج عالیه

43

خواهد رسید . این شد که پنج سال بود میرزا حسینعلی کنج انزوا گزیده و در را بروی خویش و آشنا بسته، مجرد

44

زندگی مینمود و پس از فراغت از معلمی قسمت عمده کار و ریاضت او در خان هاش شروع میشد.

45

خانه او کوچک و پاکیزه بود مثل تخم مرغ. یک ننه آشپز پیر و یک خانه شاگرد داشت . از در که وارد میشد

46

لباسش را با احتیاط در میآورد، به چوب رختی آویزان میکرد، لباده خاک ستری رنگی میپوشید و در کتابخانه اش

47

میرفت. برای کتابخانه اش بزرگترین اطاق خانه را اختصاص داده بود . گوشه آن پهلوی پنجره یک دشک سفید

48

افتاده بود، رویش دو متکا، جلو آن یک میز کوتاه، روی آن چند جلد کتاب، با یک بسته کاغذ و قلم و دوات گذاشته

49

شده بود . کتابهای روی م یز جلد هایش کار کرده بود و باقی کتابها بدون قفسه بندی در طاقچه های اطاق روی هم

50

چیده شده بود.

51

موضوع این کتابها عرفان و فلسفه قدیم و تصوف بود، تنها تفریح و سرگرمی او خواندن همین کتابها بود، که تا

52

نصف شب جلو چراغ نفتی پشت میز آنها را زیر و رو میکرد و میخواند . پیش خودش تفسیر میکرد و آنچه که

53

بنظرش مشکل یا مشکوک میامد خارج نویس مینمود تا بعد با شیخ ابوالفضل سر هر کدام مباحثه بکند . نه اینکه

54

میرزاحسینعلی از دانستن معنی آنها عاجز بود، بلکه او بسیاری از عوالم روحی و فلسفی را طی کرده بود و خیلی

55

بهتر از شیخ ابوالفضل به افکار موشکاف و به نکات خیلی دقیق بعضی اشعار صوفیان پی میبرد، آنها را در

56

خودش حس می کرد و یک دنیای ماوراء دنیای مادی در فکر خودش ایجاد کرده بود و همین سبب خودپسندی او

57

شده بود چون او خودش را برتر از سایر مردم میدانست و باین برتری خود اطمینان کامل داشت.

58

میرزا حسینعلی میدانست که یک سر و رمزی در دنیا وجود دارد که صوفیان بزرگ به آن پی برد هاند و این مطلب

59

هم برای او آشکار بود که برای شروع محتاج مرشد است یا کسی که او را راهنمائی بکند، همانطوریکه شیخ

60

چون سالک را در بدایت حال خاطر در تفرق ه است، باید صورت پیر را در نظر بگیرد که » عبدالله باو گفته بود که

61

این شد که پس از جستجوی زیاد شیخ ابوالفضل را پیدا کرد، اگرچه موافق سلیقه او نبود «. جمعیت خاطر بهمرسد

62

و بجز حکم دادن چیز دیگری نمیدانست و بهر مطلب مشکلی که برمیخورد مثل اینکه با بچه رفتار بکنند، می گفت

63

هنوز زود است بعد شرح خواهیم داد و بالاخره شیخ ابوالفضل تنها چیزیکه باو توصیه کرد کشتن نفس بود،

64

اینکار را مقدم بر همه میدانست . یعنی بوسیله ریاضت بر نفس اماره غلبه کند، و شرح مبسوطی خطابه مانند پر از

65

اعدی عدوک » احادیث و اشعار که در مقام کشتن نفس حاضر کرده بود برای او خواند . از آن جمله این حدیث که

66

» : و این حدیث دیگر که « دشمن ترین دشمن تو خود تست که در درون تست » یعنی « نفسک التی بین جنبیک

67

« . هر که او نفس کشت غازی بود » : چنانکه اوحدی گوید « جهادک فی هواک

68

و باز در این شعر :

69

نفس اگر شوخ شد خلافش کن »

70

« . تیغ جهل است در غلافش کن

71

و این شعر دیگر:

72

نفس خود را بکش نبرد اینست، »

73

«. منتهای کمال مرد اینست

74

که سالک مسلک عرفان باید مال » . از جمله چیزهائی که شیخ ابوالفضل در ضمن موعظه خودش گفته بود این بود

75

و منال و جاه و جلال و قدرت و حشمت را خوار شمارد، که اعظم دولتها و لذتها همانا مطیع کردن نفس است.

76

چنانکه مکتبی گوید:

77

گر تو بر نفس خود شکست آری، »

78

«. دولت جاودان بدست آری

79

و بدان ای رفیق طریق که اگر یکبار بهوای نفس تن فریفته شوی قدم در وادی هلاک نهاده باشی چنانکه سنائی »

80

فرماید:

81

نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست، »

82

«. باز چون میریش دادی، کم کند چون تو هزار

83

و نیز شیخ سعدی گوید:

84

مراد هر که برآری مطیع امر تو شد »

85

« . خلاف نفس، که فرمان دهد چو یافت مراد

86

و مشایخ طریقت نفس را سگی خوانده اند درنده که بزنجیر ریاضت مقید باید داشت، و مدام از رها شدن او بر »

87

حذر باید بود . ولی سالک نباید که بخود غره شود و راز ن هان را با مردم نادان بمیان آرد، بلکه لازم باشد که در

88

هر مشکلی با مرشد خود مشورت نماید. چنانکه خواجه حافظ علیه الرحمه میفرماید:

89

گفت آن یار کزو گشت سردار بلند »

90

« . جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد

91

میرزا حسینعلی از قدیم تمایل مخصوصی ب ه فلسفه هندی و ریاضت داش ت و آرزو می کرد برای تکمیل معلومات

92

خودش به هندوستان برود و نزد جوکیان و ماهاتماها مشرف شده اسرار آنها را فرا بگیرد . این بود که ازین

93

پیشنهاد هیچ تعجب نکرد، بلکه برعکس آنرا با ایمان کامل استقبال نمود و همان روز که بخانه برگشت از مثنوی

94

خطی فال گرفت اتفاقا این اشعار آمد:

95

نفس بی عهد است، زانرو کشتنی است »

96

اودنی و قبله گاه اودنی است.

97

نفسها را لایق است این انجمن،

98

مرده را در خور بود گور و کفن.

99

نفس اگر چه زیرک است و خرده دان،

100

قبله اش دنیاست او را مرده دان.

101

آب وحی حق بدین مرده رسید،

102

« !.. شد ز خاک مرده ای زنده پدید

103

این تفال سبب شد که میرزا حسینعلی تصمیم قطعی گرفت و همه جد و جهد خود را مصروف غلبه بر نفس بهیمی

104

کرد و مشغول ریاضت شد . و غریب تر از همه اینکه در آنروز هر چه بیشتر در کتب متصوفین غور م ی کرد بیشتر

105

فکرش را درین مبارزه تاکید مینمود. در رساله نور وحدت نوشته بود:

106

ای سید ! چند روزی ریاضتی بر خود میباید گرفت و انفاس را مصروف این اندیشه باید ساخت، تا خیال باطل از »

107

« . میان بدر رود و خیال حق بجای آن بنشیند

108

در کنزالرموز میر حسینی خواند:

109

از مقام سرکشی بیرون برش، »

110

« . مار اماره است، میزن بر سرش

111

در کتاب مرصادالعباد نوشته بود:

112

بدانکه سالک چون در مجاهده و ریاضت نفس و تصفیه دل شروع کند، بر ملک و ملکوت او را سلوک و عبور »

113

پیدا آید و در هر مقام بمناسبت حال او وقایع کشف افتد.

114

و در اشعار ناصر خسرو خواند:

115

تو داری اژدهائی بر سر گنج، »

116

بکش این اژدها، فارغ شو از رنج،

117

و گر قوتش دهی بد زهره باشی

118

« ! ز گنج بیکران بی بهره باشی

119

همه این ابیات تهدیدآمیز پر از بیم و امید که برای کشتن نفس قلم فرسائی شده بود، جای شک و تردید برای

120

میرزا حسینعلی باقی نگذاشت که اولین قدم در راه سلوک کشتن نفس بهیمی و اهریمنی است که انسان را از

121

رسیدن ب ه مطلوب باز میدارد . میرزا حسینعلی میخواست در آن واحد هم بطریق اهل نظر و استدلال و هم بطریق

122

اهل ریاضت و مجاهده نفس خود را تزکیه کند . تقریبا یکهفته ازین بین گذشت، ولی چیزیکه مایه دلسردی و

123

ناامیدی او میشد شک و تردید بود، بخصوص پس از دقیق شدن در بعضی اشعار مانند این شعر حافظ:

124

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو، »

125

« ! که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را

126

و یا :

127

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار، »

128

« . کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

129

اگر چه میرزا حسینعلی میدانست که کلمات می، ساقی، خرابات، پیرمغان و غیره از کنایات و اصطلاح عر فا است،

130

ولی با وجود این تعبیر بعضی از رباعیات خیام برایش خیلی دشوار بود و فکر او را مغشوش م یکرد.

131

کس خلد و جحیم را ندیدست ای دل، »

132

گوئی که از آن جهان رسیدست ای دل؟

133

امید و هراس ما بچیزی است کزان:

134

« ! جز نام و نشانه نه پدیدست ای دل

135

و یا این رباعی:

136

خیام اگر زباده مستی، خوش باش، »

137

با لاله رخی اگر نشستی، خوش باش.

138

چون عاقبت کار جهان نیستی است،

139

« . انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

140

این استادان دعوت بخوشی میکردند، در صورتیکه او از ابتدای جوانی همه خوشیها را بخودش حرام کرده بود . و

141

همین افکار یک افسوس تلخ از زندگی گذشته اش در او تولید کرد این زندگی که در آن آنقدر گذشت کرده بود،

142

بخودش سخت گذرانیده بود، و حالا روزهای او بطرز دردناکی صرف جستجوی فکر موهوم میشد ! دوازده سال

143

بود که بخودش رنج و مشقت میداد، از کیف، از خوشی جوانی بی بهره مانده بود و اکنون هم دستش خالی بود .

144

این شک و تردید همه این افکار را بشکل سایه های مهیبی درآورده بود که او را دنبال میکردند . بخصوص شبها

145

در رختخواب سردی که همیشه یکه و تنها در آن میغلطید، هر چه میخواست فکرش را متوجه عوالم روحانی بکند

146

بمجرد اینکه خوابش میبرد و افکارش تاریک میشد صد گونه دیو او را وسوسه میکردند . چقدر اتفاق میافتاد که

147

هراسان از خواب میپرید و آب سرد بسر و رویش میزد، از روز بعد خوراک خودش را کمتر میکرد، شبها روی

148

کاه میخوابید. چه شیخ ابوالفضل همیشه این شعر را برای او خوانده بود:

149

نفس چون سیر گشت بستیزد، »

150

« . توسن آسا بهر سو آلیزد

151

میرزا حسینعلی میدانست که هر گاه بلغزد همه زحماتش بباد می رود، ازین رو به ریاضت و شکنجه تنش میافزود.

152

ولی هر چه بیشتر خودش را آزار میکرد، دیو شهوت بیشتر او را ش کنجه مینمود، تا اینکه تصمیم گرفت برود

153

پیش یگانه رفیق و پیر مرشدش آ شیخ ابوالفضل و شرح وقایع را برای او نقل بکند و دستور کلی از او بگیرد.

154

همانروز که این خیال برایش آمد نزدیک غروب بود، لباسش را عوض کرد، دگمه های سرداریش را مرتب انداخت

155

و با گامهای شمرده بسوی خانه مرشد روانه شد . وقتیکه رسید دید مردی بحال عصبانی در خانه او ایستاده

156

فریاد می کشید و موهای سرش را میکند و بلند بلند میگفت:

157

به آشیخ بگو، فردا میبرمت عدلیه، آنجا بمن جواب بدهی، دختر مرا برا خدمتکاری بردی و هزار بلا سرش »

158

آوردی، ناخوشش کردی، پولش را هم بالا کشیدی، یا باید صیغه اش بکنی یا شکمت را پاره می کنم. آبروی چندین

159

« _ و چند سال هام بباد رفت

160

میرزا حسینعلی دیگر نتوانست طاقت بیاورد، جلو رفت و آهسته گفت:

161

« . برادر، شما اشتباه کردید. اینجا خانه شیخ ابوالفضل است »

162

همان بی همه چیز را می گویم، همان آشیخ خدا ن اشناس را می گویم. من میدانم خانه هست، اما قایم شده، جرات »

163

« ! دارد بیاید بیرون آشی برایش بپزم که رویش یکوجب روغن باشد، آخر فردا همدیگر را م یبینیم

164

میرزا حسینعلی چون دید قضیه جدی است خودش را کنار کشید و آهسته دور شد، ولی همین حرفها کافی بود

165

که او را بیدار بکن د. آیا راست بود؟! آیا اشتباه نکرده؟ شیخ ابوالفضل که باو کشتن نفس را قبل از همه چیز

166

توصیه می کرد، آیا خودش نتوانسته درین مجاهده فایق بشود؟ آیا خود او لغزیده و یا او را اسباب دست خودش

167

کرده و گول زده است؟ دانستن این مطلب برای او خیلی مهم بود . اگر راست است، آی ا همه صوفیان همینطور

168

بوده اند و چیزهائی می گفتند که خودشان باور نداشته اند و یا اینکار به مرشد او اختصاص دارد و میان پیغمبران

169

او جرجیس را پیدا کرده؟ آیا در اینصورت می تواند برود و همه شکنجه های روحی و همه بدبختیهای خودش را

170

برای شیخ ابوالفضل نقل بکند، و همی ن آخوند چند جمله عربی بگوید، یک دستوری سخت تر بدهد و توی دلش باو

171

بخندد؟ نه، باید همین امشب این سر را روشن بکند . مدتی در خیابا نهای خلوت دیوانه وار گشت زد . بعد داخل

172

جمعیت شد، بدون اینکه بچیزی فکر بکند، میان همین جمعیتی که پست میشمرد و مادی میدانست آهسته راه

173

می رفت. زندگی مادی و معمولی آنها را در خودش حس می کرد و میل داشت که مدتها مابین آنها راه برود، ولی

174

دوباره مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت بطرف خانه شیخ ابوالفضل برگشت . ایندفعه دیگر کسی آنجا نبود . در زد

175

و بزنی که پشت در آمد، اسم خودش را گفت، مدتی طول کشید تا در را بروی او باز کردند. وارد اطاق که شد دید

176

شیخ ابوالفضل با چشمهای لوچ، صورت آبله رو و ریش حنائی مثل مربای آلو روی گلیم نشسته، تسبیح

177

می گرداند و چند جلد کتاب پهلویش باز بود . همینکه او را دید نیم خیز بلند شد و گفت یاالله و سینه اش را صاف

178

کرد. جلو او یک دستمال باز بود، در آن قدری نان خشک شده و یک پیاز بود. رو کرد باو گفت:

179

« ! بفرمائید جلو، یکشب را هم با فقرا شام بخورید »

180

« _ نه، خیلی متشکرم_ ببخشید اگر اسباب زحمت شدم. ازین نزدیکی می گذشتم فقط آمدم »

181

« . خیر، چه فرمایشاتی. خانه متعلق بخودتان است »

182

میرزا حسینعلی خواست چیزی بگوید، ولی در همین وقت صدای داد و غوغا بلند شد و گرب های میان اطاق پرید که

183

یک کباب پخته بدهنش گرفته بود و زنی دنبال آن پیشت پیشت می کرد. میرزا حسینعلی دید که شیخ ابوالفضل

184

یکمرتبه عبایش را انداخت، با پیراهن و زیرشلواری دست کرد چماقی را از گوشه اط اق برداشت مانند دیوانه ها

185

دنبال گربه دوید . میرزا حسینعلی ازین پیش آمد حرفش را فراموش کرد و بجای خودش خشکش زده بود . تا اینکه

186

بعد از یکربع شیخ با صورت برافروخته نفس زنان وارد اطاق شد و گفت:

187

« . میدانید، گربه از هفتصد دینار که بیشتر ضرر بزند، شرعا کشتنش واجب است »

188

میرزا حسینعلی دیگر برایش شکی باقی نماند که این شخص یکنفر آدم خیلی معمولی است و آنچه که آن مرد در

189

خانه اش باو نسبت میداد کام لا راست است. بلند شد و گفت:

190

« . ببخشید، اگر مزاحم شدم_ با اجازه شما مرخص میشوم »

191

شیخ ابوالفضل تا در اطاق از او مشایعت کرد . همینکه در کوچه رسید، نفس راحتی کشید. حالا دیگر برایش مسلم

192

بود، حریف خودش را میشناخت و فهمید که همه این دم و دستگاه و دوز و کلک های شیخ برای خاطر او بوده،

193

کبک میخورده، آنوقت بشیوه عمر روبروی خودش در سفره نان خشک و پنیر کفک زده و یا پیاز خشکیده

194

می گذاشته، تا مرد م را گول بزند . باو دستور می دهد که روزی یک بادام بخورد . خودش خدمتکار خانه را آبستن

195

می کند و با آب و تاب این شعر عطار را برایش میخواند:

196

از طعام بد بپرهیز ای پسر، »

197

همچو دد کم باش خونریز ای پسر،

198

نفس را از روزه اندر بند دار،

199

مرد را از لقمه ای خرسند دار،

200

روزه ای میدار چون مردان مرد،

201

نفس خود را از همه میدار فرد،

202

نی همین از اکل او را باز دار،

203

« _ بلکه نگذارش بفکر هیچکار

204

هوا تاریک بود . میرزا حسینعلی دوباره داخل مردم شد، مانند بچه ای که در جمعیت گم بشود، مدتی بدون اراده

205

در کوچه های شلوغ و غبار آلود راه رفت . جلو روشن ائی چراغ صورتها را نگاه می کرد، همه این صورتها گرفته و

206

غمگین بود . سر او تهی و عقده ای در دل داشت که بزرگ شده بود، این مردمی که بنظر او پست بودند پایبند شکم

207

و شهوت خودشان بودند و پول جمع می کردند حالا آنها را از خودش عاقل تر و بزرگتر میدانست و آرزو می کرد

208

که بجای یکی از آنها باشد . ولی با خودش می گفت: که میداند؟ شاید بدبخ تتر از او هم میان آنها باشد . آیا او

209

میتوانست بظاهر حکم بکند؟ آیا گدای سر گذر با یکقران خوشبخت تر از ثروتمن د ترین اشخاص نمیشد؟ در

210

صورتیکه تمام پولهای دنیا نمیتوانیست از دردهای درونی میرزا حسینعلی چیزی بکاهد.

211

همه کابوسهای هراسناکی که اغلب باو روی میآورد، ایندفعه سخت تر و تندتر باو هجوم آور شده بود . بنظرش

212

آمد که زندگی او بیهوده بسر رفته، یادگار های شوریده و درهم سی سال از جلوش می گذشت، خودش را

213

بدبخت ترین و بیفایده ترین جانوران حس کرد . دوره های ز ندگی او از پشت ابرهای سیاه و تاریک هویدا میشد،

214

برخی از تکه های آن ناگهان میدرخشید، بعد در پس پرده پنهان می گشت، همه آنها یکنواخت، خسته کننده و

215

جانگداز بود گاهی یک خوشی پوچ و کوتاه مانند برقی که از روی ابرهای تیره بگذرد، بچشم او همه اش پست و

216

بیهوده بود . چه کشمکشهای پوچی ! چه دوندگیهای جفنگی ! از خودش می پرسید و لبهایش را می گزید . در

217

گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود، بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق، از همه کس و از

218

خودش بیزار . آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده ای که در تاریکی شبها ناله می کشد گم گشته تر و

219

آواره تر حس می کنند؟ او دیگر هیچ عقیده ای را نمیتوانست باور بکند . این ملاقات او با شیخ ابوالفضل خیلی گران

220

تمام شد . زیرا همه افکار او را زیر و رو کرد، او خسته، تشنه و یک دیو یا اژدها در او بیدار شده بود که او را

221

پیوسته مجروح و مسموم می کرد. در اینوقت اتومبیلی از پهلویش گذشت و جلو چراغ آن صورت عصبانی، لبهای

222

لرزان، چشمهای باز و بی حالت او بطرز ترسناکی روشن شد . نگاه او در فضا گم شده بود، دهن نیمه باز مانند

223

این بود که بیک چیز دور دست می خندید، و فشاری در ته مغز خودش حس می کرد که از آنجا تا زیر پیش انی و

224

شقیقه هایش می آمد و میان ابروهای او را چین انداخته بود.

225

میرزا حسینعلی درد های مافوق بشر حس کرده بود . ساعتهای نومیدی، ساع تهای خوشی، سرگردانی و بدبختی

226

را می شناخت و دردهای فلسفی را که برای توده مردم وجود خارجی ندارد میدانست . ولی حالا خودش را

227

بی اندازه تنها و گ مگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش میگفت:

228

« ! از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ »

229

این شعر بیشتر او را دیوانه میکرد . مهتاب کم رنگی از پشت ابرها بیرون آمده بود، ولی او توی سایه رد می شد،

230

این مهتاب که پیشتر برای او آنقدر افسو نگر و مرموز بود و ساعتهای دراز در بیرون دروازه با ماه راز و نیاز

231

می کرد، حالا یک روشنائی سرد و لوس و بی معنی بود که او را عصبانی می کرد. یاد روزهای گرم، ساعتهای دراز

232

درس افتاد، یاد جوانی خودش افتاد که وقتی همه همسالهای او مشغول عیش و نوش بودند او با چند نف ر طلبه

233

روزهای تابستان را عرق میریخت و کتاب صرف و نحو میخواند . بعد هم میرفتند بمجلس مباحثه با مدرسشان

234

شیخ محمد تقی، که با زیر شلواری چنباتمه می نشست یک کاسه آب یخ روبرویش بود، خودش را باد میزد و سر

235

یک لغت عربی که زیر و زبرش را اشتباه میکردند فریاد می کشید، همه رگهای گردنش بلند میشد، مثل اینکه دنیا

236

آخر شده است.

237

در اینوقت خیابانها خلوت بود و دکانها را بسته بودند، وارد خیابان علاءالدوله که شد صدای موزیک چرت او را

238

بدون تامل پرده جلو آنرا پس زد . « ماکسیم » پاره کرد . بالای در آبی رنگی جلوی روشنائی چراغ برق خواند

239

وارد شد و رفت کنار میز روی صندلی نشست.

240

میرزا حسینعلی چون عادت به کافه نداشت و تاکنون پایش را به اینجور جاها نگذاشته بود، مات دور خود را نگاه

241

میکرد. دود سیگار بوی کلم و گوشت سرخ کرده در هوا پیچیده بود . مرد کوتاهی با سبیل کلفت و دست بالا زده

242

پشت میز نوشگاه ا یستاده با چرتکه حساب میکرد . یک رج بتری پهلوی او چیده بود . کمی دورتر زن چاقی پیانو

243

میزد و مرد لاغری پهلویش ویلن میزد . مشتریها مست از روسی و قفقازی با شکل های عجیب و غریب دور میزها

244

نشسته بودند. درین بین زن نسبتا خوشگلی که لهجه خارجی داشت جلو میز او آمد و با لبخند گفت:

245

« ؟ عزیزم، بمن یک گیلاس شراب نمیدهی »

246

« . بفرمائید »

247

آن زن بدون تامل پیشخدمت را صدا زد و اسم شرابی که او نشنیده بود دستور داد . پیشخدمت بتری شراب را با

248

دو گیلاس روبروی آنها گذاشت، آن زن ریخت و باو تعارف کرد . میرزا حسینعلی با اکراه گیلاس اول را سر

249

کشید، تنش گرم شد، افکارش بهم آمیخته شد . آن زن گیلاسی پشت گیلاس باو شراب مینوشاند . ناله سوزناکی از

250

روی سیم ویلن در می آمد، میرزا حسینعلی حالت آزادی و خوشی مخصوصی در خودش حس میکرد . بیاد آنهمه

251

مدح و ستایش شراب افتاد که در اشعار متصوفین خوانده بود . جلو روشنائی بی رحم چراغ چین های پای چشم

252

زنی که پهلوی او نشسته بود میدید . بعد از اینهمه خودداری که کرده بود، حالا شرابی زرد و ترش مزه و یک زن

253

پر از بزک کنفت شده، دستمالی شده با موهای زبر سیاه قسمتش شده بود، ولی او از اینها بیشتر کیف م ی کرد،

254

چون بواسطه تغییر روحیه و اس تحاله مخصوصی میخواست خودش را پست بکند و بهتر نتیجه همه دردهای

255

خودش را خراب و پایمال بنماید . او از اوج افکار عالیه میخواست خودش را در تاریکترین لذات پرت بکند .

256

میخواست مضحکه مردم بشود، باو بخندند . میخواست در دیوانگی راه فراری برای خودش پیدا بکند . در این

257

ساعت خودش را لایق و شایسته هر گونه دیوانگی میدید. زیر لب با خودش میگفت:

258

هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی، »

259

« ! کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

260

زن گرجی که جلو او بود میخندید، میرزا حسینعلی آنچه که در مدح می و باده در اشعار صوفیانه خواند ه بود

261

جلو نظرش جلوه گر شد . همه آنها را حس میکرد و همه رموز و اسرار صورت این زن را که روبرویش نشسته

262

بود، آشکار میخواند . در این ساعت او خوشبخت بود، زیرا بآنچه که آرزو میکرد رسیده بود و از پشت بخار

263

لطیف شراب آنچه که تصورش را نمی توانست بکند دید . آنچه که شیخ ا بوالفضل در خواب هم نمی توانست ببیند و

264

آنچه که سایر مردم هم نمی توانستند پی ببرند، و یک دنیای دیگری پر از اسرار باو ظاهر شد و فهمید آنهائی که

265

این عالم را محکوم کرده بودند همه لغات و تشبیهات و کنایات خودشان را از آن گرفت هاند.

266

وقتی که میرزا حسینعلی بلند شد ح سابش را بپردازد نمی توانست سرپا بایستد . کیف پولش را در آورد به آن زن

267

داد و دست بگردن از میکده ماکسیم بیرون رفتند . توی درشگه میرزا حسینعلی سرش را روی سینه آن زن

268

گذاشته بود . بوی سفیداب او را حس می کرد، دنیا جلو چشمش چرخ میزد، روشنائی چراغها جلوش میرقصیدند .

269

آن زن با لهجه گرجی آواز سوزناکی م یخواند.

270

در خانه میرزا حسینعلی درشگه ایستاد، با آن زن داخل خانه شد. ولی دیگر نرفت بسراغ تل کاهی که شبها رویش

271

می خوابید و او را برد روی همان دشک سفید که در کتابخان هاش افتاده بود.

272

دو روز گذشت و میرزا حسینعلی سر کارش بمدرسه نرفت. روز سوم در روزنامه نوشتند:

273

« . آقای میرزا حسینعلی از معلمین جوان جدی بعلت نامعلومی انتحار کرده است »

متن شعر کپی شد.