کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بوف کور ۱ - در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد....

1

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

2

این دردها را نمی شود به آسی اظهار آرد ، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو

3

اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر آسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید

4

خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا

5

نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی

6

افسوس آه تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

7

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب

8

و بیداری جلوه میکند ، آسی پی خواهد برد؟

9

من فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم آه برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تکان داده که هرگز

10

فراموش نخواهم آرد و نشان شوم آن تا زنده ام ، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است ،

11

زندگی مرا زهرآلود خواهد آرد زهرآلود نوشتم ، ولی میخواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و

12

خواهم داشت.

13

من سعی خواهم آرد آنچه را آکه یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم

14

راجع به آن یک قضاوت آلی بکنم ؛ نه ، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای

15

من هیچ اهمیتی ندارد آکه دیگران باور بکنند یا نکنند فقط میترسم آه فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

16

زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم آه چه ورطه ی هولناآی میان من و دیگران وجود دارد

17

و فهمیدم آکه تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا

18

تصمیم گرفتم آه بنویسم ، فقط برای اینست آکه خودم را به سایه ام معرفی بکنم سایه ای که روی دیوار خمیده و

19

مثل این است که هر چه مینویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد برای اوست که میخواهم آزمایشی بکنم:

20

ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی آکه همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام ،

21

میخواهم خودم را بهتر بشناسم.

22

افکار پوچ! باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند آیا این مردمی آه شبیه من هستند ،که ظاهرا

23

احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند آکه فقط برای مسخره

24

آردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس میکنم ، می بینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست که با

25

حقیقت خیلی فرق دارد؟

26

من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بکنم.

27

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

28

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان آردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب

29

درخشید اما افسوس ، این شعاع آفتاب نبود ، بلکه فقط یک پرتو گذرنده ، یک ستاره ی پرنده بود آه به صورت

30

یک زن یا فرشته به من تجلی آرد و در روشنایی آن یک لحظه ، فقط یک ثانیه همه ی بدبختیهای زندگی خودم را

31

دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی آکه باید ناپدید بشود ، دوباره ناپدید شد

32

نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

33

سه ماه نه ، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم آره بودم ، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی

34

آشنده ی چشمهایش در زندگی من همیشه ماند چطور میتوانم او را فراموش بکنم آکه آنقدر وابسته به زندگی

35

من است؟

36

نه ، اسم او را هرگز نخواهم برد ، چون دیگر او با آن اندام اثیری ، باریک و مه آلود ، با آن دو چشم درشت

37

متعجب و درخشان آه پشت آن زندگی من آهسته و دردناک میسوخت و میگداخت ، او دیگر متعلق به این دنیای

38

پست درنده نیست نه ، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.

39

بعد از او من دیگر خودم را از جرگه ی آدمها ، از جرگه ی احمق ها و خوشبخت ها به آلی بیرون آشیدم و

40

برای فراموشی به شراب و تریاک پناه بردم زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد

41

سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.

42

تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود همه ی وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال

43

مشروب و تریاک میشد و شغل مضحک نقاشی روی قلمدان اختیار آرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم ،

44

برای اینکه وقت را بکشم.

45

از حسن اتفاق ، خانه ام بیرون شهر ، در یک محل ساآت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده

46

اطراف آن آاملا مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرف خندق خانه های گلی توسری خورده پیدا است و

47

چشمم را آکه می بندم  شهر شروع میشود. نمیدانم این خانه را آدام مجنون یا آج سلیقه در عهد دقیانوس ساخته

48

نه فقط همه ی سوراخ سنبه هایش پیش چشمم مجسم میشود ، بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس میکنم. خانه

49

ای آه فقط روی قلمدانهای قدیم ممکن است نقاشی آرده باشند.

50

باید همه ی اینها را بنویسم تا ببینم که به خودم مشتبه نشده باشد ، باید همه ی اینها را به سایه ی خودم که روی

51

دیوار افتاده است توضیح بدهم آری ، پیشتر برایم فقط یک دلخوشی یا دلخوشکنک مانده بود. میان چهار دیوار

52

اطاقم روی قلمدان نقاشی میکردم و با این سرگرمی مضحک وقت را میگذرانیدم ، اما بعد از آنکه آن دو چشم را

53

دیدم ، بعد از آنکه او را دیدم ، اصلا معنی ، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرآتی از نظرم افتاد ولی چیزی که

54

غریب ، چیزی آکه باورنکردنی است ، نمیدانم چرا موضوع مجلس همه ی نقاشیهای من از ابتدا یک جور و یک

55

شکل بوده است. همیشه یک درخت سرو میکشیدم که زیرش پیرمردی قوز آرده شبیه جوآیان هندوستان عبا به

56

خودش پیچیده ، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه ی دست چپش را به حالت تعجب به

57

لبش گذاشته بود روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میکرد چون میان آنها

58

یک جوی آب فاصله داشت آیا این مجلس را من سابقا دیده بوده ام ، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمیدانم ،

59

فقط میدانم آه هر چه نقاشی میکردم همه اش همین مجلس و همین موضوع بود ، دستم بدون اراده این تصویر را

60

میکشید و غریبتر آنکه برای این نقش مشتری پیدا میشد و حتی به توسط عمویم از این جلد قلمدانها به هندوستان

61

میفرستادم آه میفروخت و پولش را برایم میفرستاد.

62

.

63

این مجلس در عین حال به نظرم دور و نزدیک می آمد ، درست یادم نیست حالا قضیه ای بخاطرم آمد گفتم:

64

باید یادبودهای خودم را بنویسم ، ولی این پیش آمد خیلی بعد اتفاق افتاد و ربطی به موضوع ندارد و در اثر همین

65

اتفاق از نقاشی به آلی دست آشیدم دو ماه پیش ، نه ، دو ماه و چهار روز میگذرد. سیزده ی نوروز بود. همه

66

ی مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند من پنجره ی اطاقم را بسته بودم ، برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم ،

67

نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد یعنی خودش گفت که عموی من است ،

68

من هرگز او را ندیده بودم ، چون از ابتدای جوانی به مسافرت دور دستی رفته بود. گویا ناخدای آشتی بود ،

69

تصور آردم شاید آار تجارتی با من دارد ، چون شنیده بودم آه تجارت هم میکند به هر حال عمویم پیرمردی

70

بود قوز آرده که شالمه ی هندی دور سرش بسته بود ، عبای زرد پاره ای روی دوشش بود و سر و رویش را

71

با شال گردن پیچیده بود ، یخه اش باز و سینه ی پشم آلودش دیده میشد. ریش آوسه اش را که از زیر شال گردن

72

بیرون آمده بود ، میشد دانه دانه شمرد ، پلکهای ناسور سرخ و لب شکری داشت یک شباهت دور و مضحک با

73

من داشت ، مثل اینکه عکس من روی آینه ی دق افتاده باشد من همیشه شکل پدرم را پیش خودم همین جور

74

تصور میکردم ، به محض ورود رفت آنار اطاق چنباتمه زد من به فکرم رسید که برای پذیرایی او چیزی تهیه

75

بکنم ، چراغ را روشن آردم ، رفتم در پستوی تاریک اطاقم ، هر گوشه را وارسی میکردم تا شاید بتوانم چیزی

76

چون نه تریاک برایم مانده بود و نه  باب دندان او پیدا آنم ، اگر چه میدانستم آه در خانه چیزی به هم نمیرسد

77

مشروب ناگهان نگاهم به بالای رف افتاد گویا به من الهام شد ، دیدم یک بغلی شراب آهنه آه به من ارث

78

رسیده بود گویا به مناسبت تولد من این شراب را انداخته بودند بالای رف بود ، هیچوقت من به این صرافت

79

نیفتاده بودم ، اصلا به آلی یادم رفته بود آه چنین چیزی در خانه هست. برای اینکه دستم به رف برسد ،

80

چهارپایه ای را آه آنجا بود زیر پایم گذاشتم ولی همین آه آمدم بغلی را بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف

81

چشمم به بیرون افتاد دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوز آرده ، زیر درخت سروی نشسته بود و یک

82

دختر جوان ، نه یک فرشته ی آسمانی جلو او ایستاده ، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفر آبودی به او

83

تعارف میکرد ، در حالی آه پیرمرد ، ناخن انگشت سبابه ی دست چپش رامیجوید.

84

دختر درست در مقابل من واقع شده بود ، ولی به نظرم می آمد آه هیچ متوجه اطراف خودش نمیشد. نگاه میکرد

85

، بی آنکه نگاه آرده باشد ، لبخند مدهوشانه و بی اراده ای آنار لبش خشک شده بود ، مثل اینکه به فکر شخص

86

غایبی بوده باشد از آنجا بود آه چشمهای مهیب افسونگر ، چشمهایی آه مثل این بود آه به انسان سرزنش

87

تلخی میزند ، چشمهای مضطرب ، متعجب ، تهدیدآننده و وعده دهنده ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این

88

گویهای براق پر معنی ممزوج و در ته آن جذب شد این آینه ی جذاب ، همه ی هستی مرا تا آنجایی آه فکر

89

بشر عاجز است به خودش آشید چشمهای مورب ترآمنی آه یک فروغ ماوراء طبیعی و مست آننده داشت ، در

90

عین حال میترسانید و جذب میکرد ، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود آه هر آسی

91

 نمیتوانست ببیند ، گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابروهای باریک به هم پیوسته ، لبهای گوشتالوی نیمه باز

92

لبهایی آه مثل این بود تازه از یک بوسه ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده ی سیاه

93

و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود لطافت اعضا و

94

بی اعتنایی اثیری حرآاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت میکرد ، فقط یک دختر رقاص بتکده ی هند ممکن

95

بود حرآات موزون او را داشته باشد.

96

حالت افسرده و شادی غم انگیزش ، همه ی اینها نشان می داد آه او مانند مردمان معمولی نیست ، اصلا

97

خوشگلی او معمولی نبود ، او مثل یک منظره ی رویای افیونی به من جلوه آرد _ او همان حرارت عشقی مهر

98

گیاه را در من تولید آرد. اندام نازک و آشیده با خط متناسبی آه از شانه ، بازو ، پستانها ، سینه ، آپل و ساق

99

پاهایش پایین میرفت مثل این بود آه تن او را از آغوش جفتش بیرون آشیده باشند مثل ماده ی مهر گیاه بود آه

100

از بغل جفتش جدا آرده باشند.

101

لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود آه قالب و چسب تنش بود ، وقتی آه من نگاه آردم گویا میخواست از

102

روی جویی آه بین او و پیرمرد فاصله داشت ، بپرد ولی نتوانست ، آن وقت پیرمرد زد زیر خنده ، خنده ی

103

خشک و زننده ای بود آه مو را به تن آدم راست میکرد ، یک خنده ی سخت دورگه و مسخره آمیز آرد بی آنکه

104

صورتش تغییری بکند ، مثل انعکاس خنده ای بود آه از میان تهی بیرون آمده باشد.

105

من در حالی آه بغلی شراب دستم بود ، هراسان از روی چهارپایه پایین جستم نمی دانم چرا میلرزیدم یک

106

نوع لرزه پر از وحشت و آیف بود ، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناآی پریده باشم بغلی شراب را زمین

107

گذاشتم و سرم را میان دو دستم گرفتم چند دقیقه ، چند ساعت طول آشید؟ نمیدانم همین آه به خودم آمدم بغلی

108

شراب را برداشتم ، وارد اطاق شدم ، دیدم عمویم رفته و لای در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود اما

109

زنگ خنده ی خشک پیرمرد هنوز توی گوشم صدا میکرد.

110

هوا تاریک می شد ، چراغ دود می زد ، ولی لرزه ی مکیف و ترسناآی آه خودم حس آرده بودم هنوز اثرش

111

باقی بود زندگی من از این لحظه تغییر آرد به یک نگاه آافی بود ، برای اینکه آن فرشته ی آسمانی ، آن

112

دختر اثیری تا آنجایی آه فهم بشر عاجز از ادراک آن است ، تاثیر خودش را در من گذارد.

113

در این وقت از خود بی خود شده بودم ؛ مثل اینکه من اسم او را قبلا میدانسته ام. شراره ی چشمهایش ، رنگش ،

114

بویش ، حرآاتش همه به نظر من آشنا می آمد ، مثل اینکه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او

115

همجوار بوده ، از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی آه به هم ملحق شده باشیم. می بایستی در این زندگی ،

116

نزدیک او بوده باشم. هرگز نمیخواستم او را لمس بکنم ، فقط اشعه ی نامرئی آه از تن ما خارج و به هم آمیخته

117

میشد ، آافی بود. این پیش آمد وحشت انگیز آه به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد ، آیا همیشه دو نفر عاشق

118

همین احساس را نمیکنند آه سابقا یکدیگر را دیده بودند ، آه رابطه ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در

119

این دنیای پست یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچکس را آیا ممکن بود آس دیگری در من تاثیر بکند؟ ولی

120

خنده ی خشک و زننده ی پیرمرد این خنده ی مشئوم رابطه ی میان ما را از هم پاره آرد.

121

تمام شب را به این فکر بودم ، چندین بار خواستم بروم از روزنه ی دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خنده ی

122

پیرمرد میترسیدم ، روز بعد را به همین فکر بودم. آیا میتوانستم از دیدارش به آلی چشم بپوشم؟ فردای آن روز

123

بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم آه بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم ولی همین آه پرده ی جلو

124

پستو را پس زدم و نگاه آردم دیوار سیاه تاریک ، مانند همان تاریکی آه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته ، جلو من

125

بود اصلا هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمیشد روزنه ی چهارگوشه ی دیوار به آلی مسدود و از

126

مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته است چهارپایه را پیش آشیدم ولی هر چه دیوانه وار روی  جنس آن شده بود

127

بدنه ی دیوار مشت میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه میکردم ، آمترین نشانه ای از روزنه ی دیوار دیده

128

نمیشد و به دیوار آلفت و قطور ، ضربه های من آارگر نبود یکپارچه سرب شده بود.

129

آیا میتوانستم به آلی صرف نظر بکنم؟ اما دست خودم نبود ، از این به بعد مانند روحی آه در شکنجه باشد ، هر

130

چه انتظار آشیدم هر چه آشیک آشیدم ، هر چه جستجو آردم ، فایده ای نداشت تمام اطراف خانه مان را

131

زیر پا آردم ، نه یک روز ، نه دو روز ، بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی آه به محل جنایت

132

خودشان برمیگردند ، هر روز طرف غروب مثل مرغ سرآنده دور خانه مان میگشتم ، بطوری آه همه ی

133

سنگها و همه ی ریگهای اطراف آن را میشناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو ، از جوی آب و از آسانی آه

134

آنجا دیده بودم ، پیدا نکردم آنقدر شبها جلو مهتاب زانو به زمین زدم ، از درختها ، از سنگها ، از ماه آه شاید

135

او به ماه نگاه آرده باشد ، استغاثه و تضرع آرده ام و همه ی موجودات را به آمک طلبیده ام ولی آمترین اثری

136

از او ندیدم اصلا فهمیدم آه همه ی این آارها بیهوده است ، زیرا او نمیتوانست با چیزهای این دنیا رابطه و

137

وابستگی داشته باشد مثلا آبی آه او گیسوانش را با آن شستشو میداده بایستی از یک چشمه ی منحصر به فرد

138

ناشناس و یا غار سحرآمیزی بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه ی معمولی نبوده و دستهای مادی ،

139

دستهای آدمی آن را ندوخته بود او یک وجود برگزیده بود فهمیدم آه آن گلهای نیلوفر گل معمولی نبوده ،

140

مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش میزد ، صورتش می پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر

141

معمولی را می چید ، انگشتش مثل ورق گل پژمرده میشد.

142

همه ی اینها را فهمیدم ، این دختر ، نه ، این فرشته ، برای من سرچشمه ی تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش

143

لطیف و دست نزدنی بود. او بود آه حس پرستش را در من تولید آرد. من مطمئنم آه نگاه یک نفر بیگانه ، یک

144

نفر آدم معمولی او را آنفت و پژمرده میکرد.

145

از وقتی آه او را گم آردم ، از زمانی آه یک دیوار سنگین ، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینی سرب ، جلو

146

من و او آشیده شد ، حس آردم آه زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و آیف

147

عمیقی آه از دیدنش برده بودم ، یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت ؛ زیرا او مرا ندیده بود ، ولی من احتیاج به

148

این چشمها داشتم و فقط یک نگاه او آافی بود آه همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند به

149

یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.

150

از این به بعد به مقدار مشروب و تریاک خودم افزودم ، اما افسوس بجای اینکه این داروهای ناامیدی فکر مرا فلج

151

و آرخت بکند ، بجای اینکه فراموش بکنم ، روز به روز ، ساعت به ساعت ، دقیقه به دقیقه ، فکر او ، اندام او ،

152

صورت او خیلی سختتر از پیش جلوم مجسم میشد.

153

چگونه میتوانستم فراموش بکنم؟ چشمهایم آه باز بود و یا روی هم میگذاشتم در خواب و در بیداری او جلو من

154

بود. از میان روزنه ی پستوی اطاقم ، مثل شبی آه فکر و منطق مردم را فرا گرفته ، از میان سوراخ چهارگوشه

155

آه به بیرون باز میشد ، دایم جلو چشمم بود.

156

آسایش به من حرام شده بود ، چطور میتوانستم آسایش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب عادت آرده بودم آه به

157

گردش بروم ، نمیدانم چرا میخواستم و اصرار داشتم آه جوی آب ، درخت سرو و بته ی گل نیلوفر را پیدا بکنم

158

همان طوری آه به تریاک عادت آرده بودم ، همان طور به این گردش عادت داشتم ، مثل اینکه نیرویی مرا به

159

این آار وادار میکرد. در تمام راه همه اش به فکر او بودم ، به یاد اولین دیداری آه از او آرده بودم و میخواستم

160

محلی آه روز سیزده بدر او را در آنجا دیده بودم ، پیدا بکنم اگر آنجا را پیدا میکردم ، اگر میتوانستم زیر آن

161

درخت سرو بنشینم ، حتما در زندگی من آرامشی تولید میشد ولی افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان

162

دنده ی اسب و سگی آه روی خاآروبه ها بو میکشید ، چیز دیگری نبود آیا من حقیقتا با او ملاقات آرده بودم؟

163

هرگز ، فقط او را دزدآی و پنهانی از یک سوراخ ، از یک روزنه ی بدبخت پستوی اطاقم دیدم مثل سگ

164

گرسنه ای آه روی خاآروبه ها بو میکشد و جستجو میکند ، اما همین آه از دور زنبیل می آورند از ترس میرود

165

پنهان میشود ، بعد بر میگردد آه تکه های لذیذ خودش را در خاآروبه ی تازه جستجو بکند. من هم همان حال را

166

داشتم ، ولی این روزنه مسدود شده بود برای من او یک دسته گل تر و تازه بود آه روی خاآروبه انداخته

167

باشند.

168

شب آخری آه مثل هر شب به گردش رفتم ، هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود در

169

هوای بارانی آه از زنندگی رنگها و بی حیایی خطوط اشیاء میکاهد ، من یک نوع آزادی و راحتی حس میکردم و

170

مثل این بود آه باران افکار تاریک مرا میشست در این شب آنچه آه نباید بشود شد من بی اراده پرسه میزدم

171

ولی در این ساعتهای تنهایی ، در این دقیقه ها آه درست مدت آن یادم نیست ، خیلی سختتر از همیشه صورت

172

هول و محو او مثل اینکه از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد ، صورت بی حرآت و بی حالتش مثل نقاشیهای

173

روی جلد قلمدان ، جلو چشمم مجسم بود.

174

وقتی آه برگشتم ، گمان میکنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی در هوا متراآم شده بود ، به طوری آه

175

درست جلو پایم را نمیدیدم. ولی از روی عادت ، از روی حس مخصوصی آه در من بیدار شده بود ، جلو در

176

خانه ام آه رسیدم ، دیدم یک هیکل سیاهپوش ، هیکل زنی روی سکوی در خانه ام نشسته.

177

آبریت زدم آه جای آلید را پیدا آنم ولی نمی دانم چرا بی اراده چشمم به طرف هیکل سیاهپوش متوجه شد و دو

178

چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه آه میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشمهایی را آه بصورت انسان

179

خیره میشد بی آنکه نگاه بکند ، شناختم ؛ اگر او را سابق بر این ندیده بودم ، میشناختم نه ، گول نخورده بودم.

180

این هیکل سیاهپوش او بود من مثل وقتی آه آدم خواب می بیند ، خودش میداند آه خواب است و میخواهد بیدار

181

بشود اما نمیتواند ، مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشک شدم آبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را

182

سوزانید ، آن وقت یکمرتبه به خودم آمدم ، آلید را در قفل پیچاندم ، در باز شد ، خودم را آنار آشیدم او مثل

183

آسی آه راه را بشناسد ، از روی سکو بلند شد ، از دالان تاریک گذشت ، در اطاقم را باز آرد و من هم پشت سر

184

او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن آردم ، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز آشیده. صورتش در

185

سایه واقع شده بود. نمیدانستم آه او مرا می بیند یا نه ، صدایم را میتوانست بشنود یا نه ، ظاهرا نه حالت ترس

186

داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود آه بدون اراده آمده بود.

187

آیا ناخوش بود ، راهش را گم آرده بود؟ او بدون اراده مانند یک نفر خوابگرد آمده بود در این لحظه هیچ

188

موجودی حالاتی را آه طی آردم ، نمیتواند تصور بکند یکجور درد گوارا و ناگفتنی حس آردم نه ، گول

189

نخورده بودم. این همان زن ، همان دختر بود آه بدون تعجب ، بدون یک آلمه حرف وارد اطاق من شده بود ؛

190

همیشه پیش خودم تصور میکردم آه اولین برخورد ما همین طور خواهد بود.

191

این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی پایان را داشت چون باید به خواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین

192

خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت ، چون در حالت ازل و ابد نمیشود حرف زد.

193

برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراء بشری با خودش داشت. صورتش یک فراموشی گیج آننده

194

ی همه ی صورتهای آدمهای دیگر را برایم می آورد به طوری آه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و

195

زانوهایم سست شد در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشمهای درشت ، چشمهای بی

196

اندازه درشت او دیدم ، چشمهای تر و براق ، مثل گوی الماس سیاهی آه در اشک انداخته باشند در چشمهایش

197

در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراآمی را آه جستجو میکردم ، پیدا آردم و در سیاهی مهیب

198

افسونگر آن غوطه ور شدم ، مثل این بود آه قوه ای را از درون وجودم بیرون میکشند ، زمین زیر پایم میلرزید

199

و اگر زمین خورده بودم یک آیف ناگفتنی آرده بودم.

200

قلبم ایستاد ، جلو نفس خودم را گرفتم ، می ترسیدم آه نفس بکشم و او مانند ابر یا دود ناپدید بشود ، سکوت او

201

حکم معجز را داشت ، مثل این بود آه یک دیوار بلورین میان ما آشیده بودند ، از این دم ، از این ساعت و یا

202

ابدیت خفه میشدم چشمهای خسته ی او مثل اینکه یک چیز غیر طبیعی آه همه آس نمیتواند ببیند ، مثل اینکه

203

مرگ را دیده باشد ، آهسته به هم رفت ، پلکهای چشمش بسته شد و من مانند غریقی آه بعد از تقلا و جان آندن

204

روی آب می آید ، از شدن حرارت تب به خودم لرزیدم و با سر آستین ، عرق روی پیشانیم را پاک آردم.

205

صورت او همان حالت آرام و بی حرآت را داشت ولی مثل این بود آه تکیده تر و لاغرتر شده بود. همین طور

206

دراز آشیده بود ناخن انگشت سبابه ی دست چپش را میجوید رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه

207

نازآی آه چسب تنش بود ، خط ساق پا ، بازو و دو طرف سینه و تمام تنش پیدا بود.

208

برای اینکه او را بهتر ببینم من خم شدم ، چون چشمهایش بسته شده بود. اما هر چه به صورتش نگاه آردم ، مثل

209

این بود آه او از من به آلی دور است ناگهان حس آردم آه من به هیچ وجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم و

210

هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.

211

خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او آه باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم

212

عادت داشته باشد ، از صدای من متنفر بشود.

213

به فکرم رسید آه شاید گرسنه و یا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوی اطاقم تا چیزی برایش پیدا بکنم اگر چه

214

میدانستم آه هیچ چیز در خانه به هم نمیرسد اما مثل اینکه به من الهام شد ، بالای رف یک بغلی شراب آهنه آه

215

از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم چهارپایه را گذاشتم بغلی شراب را پایین آوردم پاورچین پاورچین

216

آنار تختخواب رفتم ، دیدم مانند بچه ی خسته و آوفته ای خوابیده بود. او آاملا خوابیده بود و مژه های بلندش

217

مثل مخمل به هم رفته بود سر بغلی را باز آردم و یک پیاله شراب از لای دندانهای آلید شده اش آهسته در دهن

218

او ریختم.

219

برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد. چون دیدم این چشمها بسته شده ، مثل اینکه سلاتونی

220

آه مرا شکنجه میکرد و آابوسی آه با چنگال آهنینش درون مرا میفشرد ، آمی آرام گرفت. صندلی خودم را

221

آوردم ، آنار تخت گذاشتم و به صورت او خیره شدم چه صورت بچگانه ، چه حالت غریبی! آیا ممکن بود آه

222

این زن ، این دختر ، یا این فرشته ی عذاب (چون نمیدانستم چه اسمی رویش بگذارم) آیا ممکن بود آه این

223

زندگی دو گانه را داشته باشد؟ آنقدر آرام ، آنقدر بی تکلف؟

224

حالا من میتوانستم حرارت تنش را حس بکنم و بوی نمناآی آه از گیسوان سنگین سیاهش متصاعد میشد ، ببویم

225

نمیدانم چرا دست لرزان خودم را بلند آردم! چون دستم به اختیار خودم نبود و روی زلفش آشیدم زلفی آه

226

همیشه روی شقیقه هایش چسبیده بود بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم موهای او سرد و نمناک بود سرد

227

، آاملا سرد. مثل اینکه چند روز میگذشت آه مرده بود من اشتباه نکرده بودم ، او مرده بود. دستم را از توی

228

پیش سینه ی او برده روی پستان و قلبش گذاشتم آمترین تپشی احساس نمیشد ، آینه را آوردم جلو بینی او

229

گرفتم ، ولی آمترین اثر زندگی در او وجود نداشت.

230

خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم ، حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم شاید به

231

این وسیله بتوانم روح خودم را در آالبد او بدمم لباسم را آندم ، رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم مثل نر

232

و ماده ی مهر گیاه به هم چسبیده بودیم ، اصلا تن او مثل تن ماده ی مهر گیاه بود آه از نر خودش جدا آرده

233

باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت دهنش گس و تلخ مزه ، طعم ته خیار را میداد تمام تنش مثل

234

تگرگ ، سرد شده بود. حس میکردم آه خون در شریانم منجمد میشد و این سرما تا ته قلب من نفوذ میکرد همه

235

ی آوششهای من بیهوده بود ، از تخت پایین آمدم ، رختم را پوشیدم. نه ، دروغ نبود ، او اینجا در اطاق من ، در

236

تختخواب من آمده تنش را به من تسلیم آرد. تنش و روحش هر دو را به من داد!

237

تا زنده بود ، تا زمانی آه چشمهایش از زندگی سرشار بود ، فقط یادگار چشمش مرا شکنجه میداد ، ولی حالا بی

238

حس و حرآت ، سرد و با چشمهای بسته شده آمده خودش را تسلیم من آرد با چشمهای بسته!

239

این همان آسی بود آه تمام زندگی مرا زهر آلود آرده بود و یا اصلا زندگی من مستعد بود آه زهر آلود بشود و

240

من بجز زندگی زهر آلود ، زندگی دیگری را نمیتوانستم داشته باشم حالا اینجا در اطاقم تن و سایه اش را به

241

من داد روح شکننده و موقت او آه هیچ رابطه ای با دنیای زمینیان نداشت ، از میان لباس سیاه چین خورده

242

اش آهسته بیرون آمد ، از میان جسمی آه او را شکنجه میکرد و در دنیای سایه های سرگردان رفت ، گویا سایه

243

ی مرا هم با خودش برد. ولی تنش بی حس و حرآت آنجا افتاده بود عضلات نرم و لمس او ، رگ و پی و

244

استخوانهایش منتظر پوسیده شدن بودند و خوراک لذیذی برای آرمها و موشهای زیر زمین تهیه شده بود من در

245

این اطاق فقیر پر از نکبت و مسکنت ، در اطاقی آه مثل گور بود ، در میان تاریکی شب جاودانی آه مرا فرا

246

گرفته بود و به بدنه ی دیوارها فرو رفته بود ، بایستی یک شب بلند تاریک سرد و بی انتها در جوار مرده بسر

247

تا من بوده ام یک مرده ، یک مرده ی سرد و بی حس و  ببرم با مرده ی او به نظرم آمد آه تا دنیا دنیاست

248

حرآت در اطاق تاریک با من بوده است.

249

در این لحظه افکارم منجمد شده بود ، یک زندگی منحصر به فرد عجیب در من تولید شد. چون زندگیم مربوط به

250

همه ی هستی هایی میشد آه دور من بودند ، به همه ی سایه هایی آه در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و

251

جدایی ناپذیر با دنیا و حرآت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیله ی رشته های نامرئی جریان اضطرابی بین

252

من و همه ی عناصر طبیعت برقرار شده بود هیچگونه فکر و خیالی به نظرم غیر طبیعی نمی آمد من قادر

253

بودم به آسانی به رموز نقاشیهای قدیمی ، به اسرار آتابهای مشکل فلسفه ، به حماقت ازلی اشکال و انواع پی

254

ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک ، در نشو و نمای رستنیها و جنبش جانوران شرآت داشتم ،

255

گذشته و آینده ، دور و نزدیک با زندگی احساساتی من شریک و توام شده بود.

256

در این جور مواقع هر آس به یک عادت قوی زندگی خود ، به یک وسواس خود پناهنده میشود: عرق خور می

257

رود مست میکند ، نویسنده مینویسد ، حجار سنگ تراشی میکند و هر آدام دق دل و عقده ی خودشان را به وسیله

258

ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی میکنند و در این مواقع است آه یکنفر هنرمند حقیقی میتواند از خودش

259

شاهکاری به وجود بیاورد ولی من ، من آه بی ذوق و بیچاره بودم ، یک نقاش روی جلد قلمدان چه میتوانستم

260

بکنم؟ با این تصاویر خشک و براق و بی روح آه همه اش به یک شکل بود چه میتوانستم بکشم آه شاهکار بشود؟

261

اما در تمام هستی خودم ، ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس میکردم ، یکجور ویر و شور مخصوصی بود ،

262

میخواستم این چشمهایی آه برای همیشه به هم بسته شده بود روی آاغذ بکشم و برای خودم نگهدارم. این حس

263

مرا وادار آرد آه تصمیم خودم را عملی بکنم ، یعنی دست خودم نبود. آنهم وقتی آه آدم با یک مرده محبوس است

264

همین فکر ، شادی مخصوصی در من تولید آرد.

265

بالاخره چراغ را آه دود می زد خاموش آردم ، دو شمعدان آوردم و بالای سر او روشن آردم جلو نور لرزان

266

شمع حالت صورتش آرامتر شد و در سایه روشن اطاق حالت مرموز و اثیری به خودش گرفت آاغذ و لوازم

267

آارم را برداشتم آمدم آنار تخت او چون دیگر این تخت مال او بود. میخواستم این شکلی آه خیلی آهسته و

268

خرده خرده محکوم به تجزیه و نیستی بود ، این شکلی آه ظاهرا بی حرآت و به یک حالت بود سر فارغ از

269

رویش بکشم ، روی آاغذ خطوط اصلی آن را ضبط بکنم همان خطوطی آه از این صورت در من موثر بود

270

انتخاب بکنم نقاشی هر چند مختصر و ساده باشد ولی باید تاثیر بکند و روحی داشته باشد ، اما من آه عادت به

271

نقاشی چاپی روی جلد قلمدان آرده بودم ، حالا باید فکر خودم را به آار بیندازم و خیال خودم یعنی آن موهومی

272

آه از صورت او در من تاثیر داشت ، پیش خودم مجسم بکنم ، یک نگاه به صورت او بیندازم بعد چشمم را ببندم

273

و خط هائیکه از صورت او انتخاب میکردم ، روی آاغذ بیاورم تا به این وسیله با فکر خودم شاید تریاآی برای

274

روح شکنجه شده ام پیدا بکنم بالاخره در زندگی بی حرآت خط ها و اشکال پناه بردم این موضوع با شیوه ی

275

نقاشی مرده ی من تناسب مخصوصی داشت نقاشی از روی مرده اصلا من نقاش مرده ها بودم. ولی چشمها

276

، چشمهای بسته ی او ، آیا لازم داشتم آه دوباره آنها را ببینم ، آیا به قدر آافی در فکر و مغز من مجسم نبودند؟

277

.

278

نمی دانم تا نزدیک صبح چند بار از روی صورت او نقاشی آردم ولی هیچکدام موافق میلم نمی شد ، هر چه می

279

آشیدم پاره میکردم از این آار نه خسته میشدم و نه گذشتن زمان را حس میکردم.

280

تاریک روشن بود ، روشنایی آدری از پشت شیشه های پنجره داخل اطاقم شده بود ، من مشغول تصویری بودم

281

آه به نظرم از همه بهتر شده بود ولی چشمها؟ آن چشمهایی آه به حال سرزنش بود مثل اینکه گناهان پوزش

282

ناپذیری از من سر زده باشد ، آن چشمها را نمیتوانستم روی آاغذ بیاورم یکمرتبه همه ی زندگی و یادبود آن

283

چشمها از خاطرم محو شده بود آوشش من بیهوده بود ، هر چه به صورت او نگاه میکردم ، نمیتوانستم حالت

284

آن را بخاطر بیاورم ناگهان دیدم در همین وقت گونه های او آم آم گل انداخت ، یک رنگ سرخ جگرآی مثل

285

رنگ گوشت جلو دآان قصابی بود ، جان گرفت و چشمهای بی اندازه باز و متعجب او چشمهایی آه همه ی

286

فروغ زندگی در آن جمع شده بود و با روشنایی ناخوشی میدرخشید ، چشمهای بیمار سرزنش دهنده ی او خیلی

287

آهسته باز و به صورت من نگاه آرد برای اولین بار بود آه او متوجه من شد ، به من نگاه آرد و دوباره

288

چشمهایش به هم رفت این پیش آمد شاید لحظه ای بیش طول نکشید ولی آافی بود آه من حالت چشمهای او را

289

بگیرم و روی آاغذ بیاورم با نیش قلم مو این حالت را آشیدم و این دفعه دیگر نقاشی را پاره نکردم.

290

بعد از سر جایم بلند شدم ، آهسته نزدیک او رفتم ، به خیالم زنده است ، زنده شده ، عشق من در آالبد او روح

291

دمیده اما از نزدیک بوی مرده ، بوی مرده ی تجزیه شده را حس آردم روی تنش آرمهای آوچک در هم

292

میلولیدند و دو مگس زنبور طلایی دور او جلو روشنایی شمع پرواز میکردند او آاملا مرده بود ولی چرا ،

293

چطور چشمهایش باز شد؟ نمیدانم. آیا در حالت رویا دیده بودم ، آیا حقیقت داشت؟!

294

نمی خواهم آسی این پرسش را از من بکند ، ولی اصل آار صورت او نه ، چشمهایش بود و حالا این چشمها

295

را داشتم ، روح چشمهایش را روی آاغذ داشتم و دیگر تنش به درد من نمیخورد ، این تنی آه محکوم به نیستی

296

و طعمه ی آرمها و موشهای زیر زمین بود! حالا از این به بعد او در اختیار من بود ، نه من دست نشانده ی او.

297

هر دقیقه آه مایل بودم ، میتوانستم چشمهایش را ببینم نقاشی را با احتیاط هر چه تمامتر بردم در قوطی حلبی

298

خودم آه جای دخلم بود گذاشتم و در پستوی اطاقم پنهان آردم.

299

شب پاورچین پاورچین می رفت. گویا به اندازه ی آافی خستگی در آرده بود ، صداهای دور دست خفیف به

300

گوش میرسید ، شاید یک مرغ یا پرنده ی رهگذری خواب می دید ، شاید گیاه ها می روئیدند در این وقت ستاره

301

های رنگ پریده پشت توده های ابر ناپدید میشدند. روی صورتم نفس ملایم صبح را حس آردم و در همین وقت

302

بانگ خروس از دور بلند شد.

303

آیا با مرده چه میتوانستم بکنم؟ با مرده ای آه تنش شروع به تجزیه شدن آرده بود! اول به خیالم رسید او را در

304

اطاق خودم چال بکنم ، بعد فکر آردم او را ببرم بیرون و در چاهی بیندازم ، در چاهی آه دور آن گلهای نیلوفر

305

آبود روئیده باشد اما همه ی این آارها برای اینکه آسی نبیند چقدر فکر ، چقدر زحمت و تردستی لازم داشت!

306

بعلاوه نمیخواستم آه نگاه بیگانه به او بیفتد ، همه ی این آارها را می بایست به تنهایی و به دست خودم انجام

307

بدهم من به درک ، اصلا زندگی من بعد از او چه فایده ای داشت؟ اما او ، هرگز ، هرگز ، هیچکس از مردمان

308

معمولی ، هیچکس بغیر از من نمی بایستی آه چشمش به مرده ی او بیفتد او آمده بود در اطاق من ، جسم سرد

309

و سایه اش را تسلیم من آرده بود برای اینکه آس دیگری او را نبیند برای اینکه به نگاه بیگانه آلوده نشود

310

بالاخره فکری به نظرم رسید: اگر تن او را تکه تکه میکردم و در چمدان ، همان چمدان آهنه ی خودم میگذاشتم و

311

با خودم می بردم بیرون ، دور ، خیلی دور از چشم مردم و آن را چال میکردم.

312

این دفعه دیگر تردید نکردم ، آارد دسته استخوانی آه در پستوی اطاقم داشتم ، آوردم و خیلی با دقت اول لباس

313

سیاه نازآی آه مثل تار عنکبوت او را در میان خودش محبوس آرده بود تنها چیزی آه بدنش را پوشانده بود

314

پاره آردم مثل این بود آه او قد آشیده بود چون بلندتر از معمول به نظرم جلوه آرد ، بعد سرش را جدا آردم

315

چکه های خون لخته شده ی سرد از گلویش بیرون آمد ، بعد دستها و پاهایش را بریدم و همه ی تن او را با

316

همان لباس سیاه را رویش آشیدم در چمدان را قفل آردم و  اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش

317

آلیدش را در جیبم گذاشتم همین آه فارغ شدم ، نفس راحتی آشیدم. چمدان را برداشتم ، وزن آردم: سنگین

318

بود ، هیچ وقت آنقدر احساس خستگی در من پیدا نشده بود نه ، هرگز نمیتوانستم چمدان را به تنهایی با خودم

319

ببرم.

320

هوا دوباره ابر و باران خفیفی شروع شده بود. از اطاقم بیرون رفتم تا شاید آسی را پیدا بکنم آه چمدان را همراه

321

من بیاورد در آن حوالی دیاری دیده نمیشد ، آمی دورتر درست دقت آردم ، از پشت هوای مه آلود پیرمردی

322

را دیدم آه قوز آرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود. صورتش را آه با شال گردن پهنی پیچیده بود ، دیده

323

نمیشد آهسته نزدیک او رفتم. هنوز چیزی نگفته بودم ، پیرمرد خنده ی دورگه ی خشک و زننده ای آرد

324

بطوری آه موهای تنم راست شد و گفت:

325

اگه حمال می خواستی من خودم حاضرم هان یه آالسگه ی نعش آش هم دارم من هر روز مرده ها رو «

326

می برم شاعبدالعظیم خاک میسپرم ها ، من تابوت هم میسازم ، به اندازه ی هر آسی تابوت دارم بطوریکه مو

327

« _ ! من خودم حاضرم ، همین الآن  نمیزنه

328

قهقه خندید بطوری آه شانه هایش میلرزید. من با دست اشاره به سمت خانه ام آردم ولی او فرصت حرف زدن

329

به من نداد و گفت:

330

« . لازم نیس ، من خونه ی تو رو بلدم ، همین الآن هان «

331

از سرجایش بلند شد ، من به طرف خانه ام برگشتم ، رفتم در اطاقم و چمدان مرده را به زحمت تا دم در آوردم.

332

دیدم یک آالسگه ی نعش آش آهنه و اسقاط دم در است آه به آن دو اسب سیاه لاغر مثل تشریح بسته شده بود

333

پیرمرد قوز آرده آن بالا روی نشیمن نشسته بود و یک شلاق بلند در دست داشت ، ولی اصلا برنگشت به طرف

334

من نگاه بکند من چمدان را به زحمت در درون آالسگه گذاشتم آه میانش جای مخصوصی برای تابوت بود.

335

خودم هم رفتم بالا میان جای تابوت دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی آن گذاشتم تا بتوانم اطراف را ببینم بعد

336

چمدان را روی سینه ام لغزانیدم و با دو دستم محکم نگه داشتم.

337

شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند ، از بینی آنها بخار نفسشان مثل لوله ی دود در هوای

338

بارانی دیده میشد و خیزهای بلند و ملایم بر میداشتند دستهای لاغر آنها مثل دزدی آه طبق قانون انگشتهایش

339

را بریده و در روغن داغ آرده فرو آرده باشند ، آهسته ، بلند و بیصدا روی زمین گذاشته میشد صدای زنگوله

340

های گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود یک نوع راحتی بی دلیل و ناگفتنی سرتاپای

341

بطوری آه از حرآت آالسگه ی نعش آش آب توی دلم تکان نمیخورد فقط سنگینی چمدان را  مرا گرفته بود

342

روی قفسه سینه ام حس میکردم مرده او ، نعش او ، مثل این بود آه همیشه این وزن روی سینه ی مرا فشار

343

میداده. مه غلیظ اطراف جاده را گرفته بود. آالسگه با سرعت و راحتی مخصوصی از آوه و دشت و رودخانه

344

میگذشت ، اطراف من یک چشم انداز جدید و بی مانندی پیدا بود آه نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم:

345

آوههای بریده بریده ، درختهای عجیب و غریب توسری خورده ، نفرین زده از دو جانب جاده پیدا آه از لابلای

346

آن خانه های خاآستری رنگ به اشکال سه گوشه ، مکعب و منشور با پنجره های آوتاه و تاریک بدون شیشه دیده

347

میشد این پنجره ها به چشمهای گیج آسی آه تب هذیانی داشته باشد ، شبیه بود. نمیدانم دیوارها با خودشان چه

348

داشتند آه سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال میدادند. مثل این بود آه هرگز یک موجود زنده نمیتوانست در

349

این خانه ها مسکن داشته باشد ، شاید برای سایه ی موجودات اثیری این خانه ها درست شده بود.

350

گویا آالسگه چی مرا از جاده ی مخصوصی و یا از بیراهه می برد ؛ بعضی جاها فقط تنه های بریده و

351

درختهای آج و آوله دور جاده را گرفته بودند و پشت آنها خانه های پست و بلند ، به شکلهای هندسی ،

352

مخروطی ، مخروط ناقص با پنجره های باریک و آج دیده میشد آه گلهای نیلوفر آبود از لای آنها در آمده بود و

353

از در و دیوار بالا میرفت. این منظره یکمرتبه پشت مه غلیظ ناپدید شد ابرهای سنگین باردار ، قله ی آوهها

354

را در میان گرفته ، میفشردند و نم نم باران مانند گرد و غبار ویلان و بی تکلیف در هوا پراآنده شده بود بعد

355

از آنکه مدتها رفتیم ، نزدیک یک آوه بلند بی آب و علف ، آالسگه ی نعش آش نگه داشت ؛ من چمدان را از

356

روی سینه ام لغزانیدم و بلند شدم.

357

پشت آوه یک محوطه ی خلوت ، آرام و باصفا بود ، یک جایی آه هرگز ندیده بودم و نمیشناختم ولی به نظرم آشنا

358

آمد مثل اینکه خارج از تصور من نبود روی زمین از بته های نیلوفر آبود بی بو پوشیده شده بود ، به نظر می

359

آمد آه تاآنون آسی پایش را در این محل نگذاشته بود من چمدان را روی زمین گذاشتم ، پیرمرد آالسگه چی

360

رویش را برگردانید و گفت:

361

اینجا نزدیک شاعبدالعظیمه ، جایی بهتر از این برات پیدا نمیشه ، پرنده پر نمیزنه هان! _

362

دو قران و یک عباسی بیشتر توی جیبم نبود. آالسگه چی  من دست آردم جیبم آرایه ی آالسگه چی را بپردازم

363

خنده ی خشک زننده ای آرد و گفت:

364

قابلی نداره ، بعد میگیرم. خونت رو بلدم ، دیگه با من آاری نداشتین هان؟ همین قد بدون آه در قبرآنی من «

365

بی سررشته نیستم هان؟ خجالت نداره بریم همینجا نزدیک رودخونه آنار درخت سرو یه گودال به اندازه ی

366

». چمدون برات میکنم و میروم

367

پیرمرد با چالاآی مخصوص آه من نمیتوانستم تصورش را بکنم از نشیمن خود پایین جست. من چمدان را

368

برداشتم و دو نفری رفتیم آنار تنه ی درختی آه پهلوی رودخانه ی خشکی بود ، او گفت:

369

همین جا خوبه ؟

370

و بی آنکه منتظر جواب من بشود ، با بیلچه و آلنگی آه همراه داشت ، مشغول آندن شد. من چمدان را زمین

371

گذاشتم و سر جای خودم مات ایستاده بودم. پیرمرد با پشت خمیده و چالاآی آدم آهنه آاری مشغول بود ، در

372

ضمن آند و آو چیزی شبیه آوزه ی لعابی پیدا آرد ، آن را در دستمال چرآی پیچیده ، بلند شد و گفت:

373

« ! اینهم گودال هان ، درس به اندازه ی چمدونه ، مو نمیزنه هان «

374

من دست آردم جیبم آه مزدش را بدهم. دو قران و یک عباسی بیشتر نداشتم ، پیرمرد خنده ی خشک چندش

375

انگیزی آرد و گفت:

376

نمی خواد ، قابلی نداره. من خونتونو بلدم هان وانگهی عوض مزدم من یک آوزه پیدا آردم ، یک گلدون «

377

« ! راغه ، مال شهر قدیم ری هان

378

بعد با هیکل خمیده ی قوز آرده اش می خندید! بطوری آه شانه هایش میلرزید. آوزه را آه میان دستمال چرآی

379

بسته بود ، زیر بغلش گرفته بود و به طرف آالسگه ی نعش آش رفت و با چالاآی مخصوصی بالای نشیمن

380

قرار گرفت. شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند ، صدای زنگوله ی گردن آنها در هوای

381

مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم بود و آم آم پشت توده ی مه از چشم من ناپدید شد.

382

همین آه تنها ماندم نفس راحتی آشیدم ، مثل این بود آه بار سنگینی از روی سینه ام برداشته شد و آرامش

383

گوارایی سرتاپایم را فرا گرفت دور خودم را نگاه آردم: اینجا محوطه ی آوچکی بود آه میان تپه ها و

384

آوههای آبود گیر آرده بود. روی یک رشته آوه ، آثار و بناهای قدیمی با خشتهای آلفت و یک رودخانه ی خشک

385

در آن نزدیکی دیده میشد این محل دنج ، دورافتاده و بی سر و صدا بود. من از ته دل خوشحال بودم و پیش

386

خودم فکر آردم این چشمهای درشت وقتی آه از خواب زمینی بیدار میشد ، جایی به فراخور ساختمان و قیافه

387

اش پیدا میکرد ، وانگهی می بایستی آه او دور از سایر مردم ، دور از مرده ی دیگران باشد همان طوری آه

388

در زندگیش دور از زندگی دیگران بود.

389

چمدان را با احتیاط برداشتم و میان گودال گذاشتم گودال درست به اندازه ی چمدان بود ، مو نمیزد ، ولی

390

برای آخرین بار خواستم فقط یکبار در آن در چمدان نگاه آنم. دور خودم را نگاه آردم: دیاری دیده نمیشد ،

391

آلید را از جیبم درآوردم و در چمدان را باز آردم اما وقتی آه گوشه ی لباس سیاه او را پس زدم در میان

392

خون دلمه شده و آرمهایی آه در هم میلولیدند ، دو چشم درشت سیاه دیدم آه بدون حالت ، رک زده به من نگاه

393

میکرد و زندگی من ته این چشمها غرق شده بود. به تعجیل در چمدان را بستم و خاک رویش ریختم بعد با لگد

394

خاک را محکم آردم ، رفتم از بته های نیلوفر آبود بی بو آوردم و روی خاآش نشا آردم ، بعد قلبه سنگ و شن

395

آوردم و رویش پاشیدم تا اثر قبر به آلی محو بشود بطوری آه هیچکس نتواند آن را تمیز بدهد. به قدری خوب

396

این آار را انجام دادم آه خودم هم نمیتوانستم قبر او را از باقی زمین تشخیص بدهم.

397

آارم آه تمام شد نگاهی به خودم انداختم ، دیدم لباسم خاک آلود ، پاره و خون لخته شده ی سیاهی به آن چسبیده

398

بود ، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز میکردند و آرمهای آوچکی به تنم چسبیده بود آه در هم میلولیدند

399

خواستم لکه ی خون روی دامن لباسم را پاک بکنم اما هر چه آستینم را با آب دهن تر میکردم و رویش میمالیدم ،

400

بطوری آه به تمام تنم نشد میکرد و سرمای لزج خون را روی تنم  لکه ی خون بدتر میدوانید و غلیظ تر میشد

401

حس آردم.

402

نزدیک غروب بود ، نم نم باران می آمد ، من بی اراده رد چرخ آالسگه ی نعش آش را گرفتم و راه افتادم ؛

403

همین آه هوا تاریک شد جای چرخ آالسگه ی نعش آش را گم آردم ، بی مقصد ، بی فکر و بی اراده در تاریکی

404

غلیظ متراآم آهسته راه میرفتم و نمیدانستم آه به آجا خواهم رسید چون بعد از او ، بعد از آنکه آن چشمهای

405

درشت را میان خون دلمه شده دیده بودم ، در شب تاریکی ، در شب عمیقی آه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته

406

بود ، راه میرفتم ؛ چون دو چشمی آه به منزله ی چراغ آن بود برای همیشه خاموش شده بود و در این صورت

407

برایم یکسان بود آه به مکان و ماوایی برسم یا هرگز نرسم.

408

سکوت آامل فرمانروایی داشت ، به نظرم آمد آه همه مرا ترک آرده بودند ، به موجودات بی جان پناه بردم.

409

رابطه ای بین من و جریان طبیعت ، بین من و تاریکی عمیقی آه در روح من پایین آمده بود ، تولید شده بود

410

سرم گیج رفت ؛ حالت قی به من دست داد و  این سکوت یکجور زبانی است آه ما نمیفهمیم ، از شدت آیف

411

پاهایم سست شد. خستگی بی پایانی در خودم حس آردم ؛ رفتم در قبرستان آنار جاده روی سنگ قبری نشستم ،

412

سرم را میان دو دستم گرفتم و بحال خودم حیران بودم ناگهان صدای خنده ی خشک زننده ای مرا به خودم آورد

413

رویم را برگردانیدم دیدم هیکلی آه سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود پهلویم نشسته بود و چیزی در 

414

دستمال بسته زیر بغلش بود ، رویش را به من آرد و گفت:

415

حتما تو می خواسی شهر بری ، راهو گم آردی هان؟ لابد با خودت می گی این وقت شب من تو قبرسون «

416

چکار دارم اما نترس ، سر و آار من با مرده هاس ، شغلم گور آنیس ، بد آاری نیس هان؟ من تمام راه و چاه

417

های اینجا رو بلدم مثلا امروز رفتم یه قبر بکنم این گلدون از زیر خاک در اومد ، میدونی گلدون راغه ، مال

418

« . شهر قدیم ری هان؟ اصلا قابلی نداره ، من این آوزه رو به تو میدم به یادگار من داشته باش

419

من دست آردم در جیبم دو قران و یک عباسی در آوردم ، پیرمرد با خنده ی خشک چندش انگیزی گفت:

420

من یه آالسگه ی نعش آش  هرگز ، قابلی نداره ، من تو رو می شناسم. خونت رو هم بلدم همین بغل «

421

». دارم بیا تو رو به خونت برسونم هان دو قدم راس

422

آوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد از زور خنده شانه هایش میلرزید ، من آوزه را برداشتم و دنبال هیکل

423

قوز آرده ی پیرمرد افتادم. سر پیچ جاده یک آالسگه ی نعش آش لکنته با دو اسب سیاه لاغر ایستاده بود

424

پیرمرد با چالاآی مخصوصی رفت بالای نشیمن نشست و من هم رفتم درون آالسگه میان جای مخصوصی آه

425

برای تابوت درست شده بود ، دراز آشیدم و سرم را روی لبه ی بلند آن گذاشتم ، برای اینکه اطراف خودم را

426

بتوانم ببینم آوزه را روی سینه ام گذاشتم و با دستم آن را نگه داشتم.

427

شلاق در هوا صدا آرد ، اسبها نفس زنان به راه افتادند. خیزهای بلند و ملایم بر می داشتند ، پاهای آنها آهسته و

428

بی صدا روی زمین گذاشته میشد. صدای زنگوله ی گردن آنها در هوای مرطوب به آهنگ مخصوصی مترنم

429

بود از پشت ابر ستاره ها مثل حدقه ی چشمهای براقی آه از میان خون دلمه شده ی سیاه بیرون آمده باشد

430

روی زمین را نگاه میکردند آسایش گوارایی سرتاپایم را فرا گرفت. فقط گلدان مثل وزن جسد مرده ای روی

431

سینه ی مرا فشار میداد درختهای پیچ در پیچ با شاخه های آج و آوله مثل این بود آه در تاریکی از ترس اینکه

432

مبادا بلغزند و زمین بخورند ، دست یکدیگر را گرفته بودند. خانه های عجیب و غریب به شکلهای بریده بریده ی

433

هندسی با پنجره های متروک سیاه آنار جاده رج آشیده بودند ، ولی بدنه ی دیوار این خانه مانند آرم شبتاب

434

تشعشع آدر و ناخوشی از خود متصاعد میکرد ، درختها به حالت ترسناآی دسته دسته ، ردیف ردیف ،

435

میگذشتند و از پی هم فرار میکردند ولی به نظر می آمد آه ساقه ی نیلوفرها توی پای آنها می پیچند و زمین می

436

خورند. بوی مرده ، بوی گوشت تجزیه شده همه ی جان مرا فرا گرفته بود. گویا بوی مرده همیشه به جسم من

437

فرو رفته بود و همه ی عمرم من در یک تابوت سیاه خوابیده بوده ام و یک نفر پیرمرد قوزی آه صورتش را

438

نمیدیدم ، مرا میان مه و سایه های گذرنده میگردانید.

439

آالسگه ی نعش آش ایستاد ، من آوزه را برداشتم و از آالسگه پایین جستم. جلو در خانه ام بودم ، به تعجیل

440

وارد اطاقم شدم ، آوزه را روی میز گذاشتم ، رفتم قوطی حلبی ، همان قوطی حلبی آه غلکم بود و در پستوی

441

اطاقم قایم آرده بودم ، برداشتم آمدم دم در آه بجای مزد ، قوطی را به پیرمرد آالسگه چی بدهم ؛ ولی او غیبش

442

زده بود ، اثری از آثار او و آالسگه اش دیده نمیشد دوباره مایوس به اطاقم برگشتم ، چراغ را روشن آردم ،

443

خاک روی آن را با آستینم پاک آردم ، آوزه لعاب شفاف قدیمی بنفش  آوزه را از میان دستمال بیرون آوردم

444

داشت آه به رنگ زنبور طلایی خرد شده در آمده بود و یک طرف تنه ی آن به شکل لوزی حاشیه ای از نیلوفر

445

آبود رنگ داشت و میان آن _

متن شعر کپی شد.