کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بوف کور ۳ - چند شب پیش همین آه در شاه نشین حمام لباسهایم را آندم افکارم عوض شد. استاد حمامی آه آب روی سرم...

1

چند شب پیش همین آه در شاه نشین حمام لباسهایم را آندم افکارم عوض شد. استاد حمامی آه آب روی سرم

2

میریخت مثل این بود آه افکار سیاهم شسته میشد. در حمام سایه ی خودم را به دیوار خیس عرق آرده دیدم ،

3

دیدم من همان قدر نازک و شکننده بودم آه ده سال قبل وقتی آه بچه بودم. درست یادم بود سایه ی تنم همین طور

4

روی دیوار عرق آرده ی حمام می افتاد. به تن خودم دقت آردم ، ران ، ساق پا و میان تنم یک حالت شهوت

5

انگیز ناامید داشت.

6

سایه ی آنها هم مثل ده سال قبل بود ، مثل وقتی آه بچه بودم حس آردم آه زندگی من همه اش مثل یک سایه ی

7

سرگردان ، سایه های لرزان روی دیوار حمام بی معنی و بی مقصد گذشته است. ولی دیگران سنگین ، محکم و

8

گردن آلفت بودند. لابد سایه ی آنها به دیوار عرق آرده ی حمام پررنگتر و بزرگتر می افتاد و تا مدتی اثر

9

خودش را باقی میگذاشت ، در صورتی آه سایه ی من خیلی زود پاک میشد سربینه آه لباسم را پوشیدم ،

10

حرآات قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم ، مثل اینکه در

11

همان دنیایی آه از آن متنفر بودم دوباره به دنیا آمده بودم ، در هر صورت زندگی دوباره به دست آورده بودم.

12

چون برایم معجز بود آه در خزانه ی حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم!

13

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

14

زندگی من به نظرم همان قدر غیر طبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آمد آه نقش روی قلمدانی آه با آن

15

مشغول نوشتن هستم گویا یکنفر نقاش مجنون ، وسواسی روی جلد این قلمدان را آشیده اغلب به این نقش آه

16

نگاه میکنم مثل اینست آه به نظرم آشنا می آید. شاید برای همین نقش است _ شاید همین نقش مرا وادار به

17

نوشتن میکند یک درخت سرو آشیده شده آه زیرش پیرمردی قوز آرده شبیه جوآیان هندوستان چنباتمه زده ،

18

عبا به خودش پیچیده و دور سرش شالمه بسته به حالت تعجب انگشت سبابه ی دست چپش را به دهنش گذاشته.

19

روبروی او دختری با لباس سیاه بلند و با حرآت غیر طبیعی ، شاید یک بوگام داسی است ، جلو او میرقصد. یک

20

گل نیلوفر هم به دستش گرفته و میان آنها یک جوی آب فاصله است.

21

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

22

پای بساط تریاک همه ی افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراآنده آردم. در این وقت جسمم فکر میکرد ،

23

جسمم خواب می دید ، میلغزید و مثل اینکه از ثقل و آثافت هوا آزاد شده در دنیای مجهولی آه پر از رنگها و

24

تصویرهای مجهول بود پرواز میکرد ، تریاک ، روح نباتی ، روح بطیءالحرآت نباتی را در آالبد من دمیده بود

25

، من در عالم نباتی سیر میکردم نبات شده بودم! ولی همین طور آه جلو منقل و سفره ی چرمی چرت میزدم و

26

عبا روی آولم بود نمیدانم چرا یاد پیرمرد خنزرپنزری افتادم ، او هم همین طور جلو بساطش قوز میکرد و به

27

همین حالت من مینشست. این فکر برایم تولید وحشت آرد ، بلند شدم ، عبا را دور انداختم. رفتم جلو آینه ، گونه

28

هایم برافروخته و رنگ گوشت جلو دآان قصابی بود ، ریشم نامرتب ولی یک حالت روحانی و آشنده پیدا آرده

29

بودم ، چشمهای بیمارم حالت خسته ، رنجیده و بچه گانه داشت. مثل اینکه همه چیزهای ثقیل زمینی و مردمی در

30

من آب شده بود. از صورت خودم خوشم آمد ، یکجور آیف شهوتی از خود می بردم ؛ جلو آینه به خودم میگفتم:

31

درد تو آنقدر عمیق است آه ته چشمت گیر آرده _ و اگر گریه بکنی یا اشک از پشت چشمت در می آید و یا »

32

« _ ! اصلا اشک در نمی آید

33

تو احمقی ، چرا زودتر شر خودت را نمیکنی؟ منتظر چه هستی _ هنوز چه توقعی داری؟ » : بعد دوباره گفتم

34

مگر بغلی شراب توی پستوی اطاقت نیست؟ _ یک جرعه بخور و د برو آه رفتی! _ احمق _ تو احمقی _

35

« ! من با هوا حرف میزنم

36

افکاری آه برایم می آمد به هم مربوط نبود ، صدای خودم را در گلویم می شنیدم ولی معنی آلمات را نمیفهمیدم.

37

در سرم این صداها با صداهای دیگر مخلوط میشد. مثل وقتی آه تب داشتم انگشتهای دستم بزرگتر از معمول به

38

نظر می آمد پلکهای چشمم سنگینی میکرد. لبهایم آلفت شده بود. همین آه برگشتم دیدم دایه ام توی چهارچوب در

39

ایستاده. من قهقه خندیدم ، صورت دایه ام بی حرآت بود ، چشمهای بی نورش به من خیره شد ولی بدون تعجب

40

یا خشم و یا افسردگی بود عموما حرآت احمقانه به خنده می اندازد. ولی خنده ی من عمیقتر از آن بود این

41

احمقی بزرگ با آنهمه چیزهای دیگر آه در دنیا به آن پی نبرده اند و فهمش دشوار است ارتباط داشت. آنچه آه

42

در ته تاریکی شبها گم شده است ، یک حرآت مافوق بشر مرگ بود. دایه ام منقل را برداشت و با گامهای شمرده

43

بیرون رفت ، من عرق روی پیشانی خودم را پاک آردم. آف دستهایم لکه های سفید افتاده بود ، تکیه به دیوار

44

دادم. سر خودم را به جرز چسبانیدم مثل اینکه حالم بهتر شد. بعد نمیدانم این ترانه را آجا شنیده بودم با خودم

45

زمزمه آردم:

46

بیا بریم تا می خوریم ، «

47

شراب ملک ری خوریم ،

48

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

49

همیشه قبل از ظهور بحران به دلم اثر میکرد و اضطراب مخصوصی در من تولید میشد اضطراب و حالت غم

50

انگیزی بود ، مثل عقده ای آه روی دلم جمع شده باشد مثل هوای پیش از طوفان آن وقت دنیای حقیقی از

51

من دور میشد و در دنیای درخشانی زندگی میکردم آه به مسافت سنجش ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت.

52

در این وقت از خودم می ترسیدم ، از همه آس می ترسیدم ، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود. برای این

53

بود آه فکرم ضعیف شده بود. دم دریچه ی اطاقم پیرمرد خنزرپنزری و قصاب را هم آه دیدم ترسیدم. نمیدانم در

54

حرآات و قیافه ی آنها چه چیز ترسناآی بود. دایه ام یک چیز ترسناک برایم گفت. قسم به پیر و پیغمبر میخورد آه

55

شال » : دیده است پیرمرد خنزرپنزری شبها می آید در اطاق زنم و از پشت در شنیده بود آه لکاته به او میگفته

56

هیچ فکرش را نمیشود آرد پریروز یا پس پریروز بود وقتی آه فریاد زدم و زنم آمده بود « ! گردنتو وا آن

57

لای در اطاقم خودم دیدم ، به چشم خودم دیدم آه جای دندانهای چرک ، زرد و آرم خورده ی پیرمرد آه از

58

لایش آیات عربی بیرون می آمد روی لپ زنم بود اصلا چرا این مرد از وقتی آه من زن گرفته ام جلو خانه ی

59

من پیدایش شد؟ آیا خاآسترنشین بود ، خاآسترنشین این لکاته شده بود؟ یادم هست همان روز رفتم سر بساط

60

پیرمرد ، قیمت آوزه اش را پرسیدم. از میان شال گردن دو دندان آرم خورده ، از لای لب شکریش بیرون آمد ،

61

آیا ندیده میخری؟ این آوزه قابلی » : خندید ، یک خنده ی زننده ی خشک آرد آه مو به تن آدم راست میشد و گفت

62

من دست آردم « ! قابلی نداره خیرشو ببینی » : با لحن مخصوصی گفت « ! نداره هان ، جوون ببر خیرشو ببینی

63

جیبم. دو درهم و چهار پشیز گذاشتم گوشه ی سفره اش ، باز هم خندید ، یک خنده ی زننده آرد بطوری آه مو به

64

تن آدم راست میشد. من از زور خجالت میخواستم به زمین فرو بروم ، با دستها جلو صورتم را گرفتم و برگشتم.

65

از همه ی بساط جلو او بوی زنگ زده ی چیزهای چرک وازده آه زندگی آنها را جواب داده بود ، استشمام

66

میشد. شاید میخواست چیزهای وازده ی زندگی را به رخ مردم بکشد. به مردم نشان بدهد آیا خودش پیر و

67

وازده نبود؟ اشیاء بساطش همه مرده ، آثیف و از آار افتاده بود. ولی چه زندگی سمج و چه شکلهای پرمعنی

68

داشت! این اشیاء مرده بقدری تاثیر خودشان را در من گذاشتند آه آدمهای زنده نمیتوانستند در من آنقدر تاثیر

69

بکنند.

70

ولی ننجون برایم خبرش را آورده بود ، به همه گفته بود _ با یک گدای آثیف! دایه ام گفت رختخواب زنم شپش

71

گذاشته بوده و خودش هم به حمام رفته سایه ی او به دیوار عرق آرده ی حمام چه جور بوده است؟ لابد یک

72

سایه ی شهوتی آه به خودش امیدوار بوده. ولی روی هم رفته این دفعه از سلیقه ی زنم بدم نیامد ، چون پیرمرد

73

خنزرپنزری یک آدم معمولی لوس و بی مزه مثل این مردهای تخمی آه زنهای حشری و احمق را جلب میکنند

74

نبود این دردها ؛ این قشرهای بدبختی آه به سر و روی پیرمرد پینه بسته بود و نکبتی آه از اطراف او می

75

بارید ، شاید هم خودش نمیدانست ولی او را مانند یک نیمچه خدا نمایش میداد و با آن سفره ی آثیفی آه جلو او

76

بود نماینده و مظهر آفرینش بود.

77

آری جای دو تا دندان زرد آرم خورده آه از لایش آیه های عربی بیرون می آمد روی صورت زنم دیده بودم.

78

همین زن آه مرا به خودش راه نمیداد ، آه مرا تحقیر میکرد ولی با وجود همه ی اینها او را دوست داشتم. با

79

وجود اینکه تاآنون نگذاشته بود یک بار روی لبش را ببوسم!

80

آفتاب زردی بود ، صدای سوزناک نقاره بلند شد. صدای عجز و لابه ای آه همه ی خرافات موروثی و ترس از

81

تاریکی را بیدار میکرد. حال بحران ، حالی آه قبلا به دلم اثر آرده بود و منتظرش بودم آمد. حرارت سوزانی

82

سرتاپایم را گرفته بود ، داشتم خفه میشد. رفتم در رختخواب افتادم و چشمهایم را بستم از شدت تب مثل این

83

بود آه همه ی چیزها بزرگ شده و حاشیه پیدا آرده بود. سقف عوض اینکه پایین بیاید بالا رفته بود ، لباسهایم

84

تنم را فشار میداد. بیجهت بلند شدم در رختخوابم نشستم ، با خودم زمزمه میکردم:

85

ناگهان ساآت شدم. بعد با خودم شمرده و بلند با لحن « _ بیش از این ممکن نیست _ تحمل ناپذیر است «

86

من به معنی لغاتی آه ادا میکردم « ! من احمقم » : بعد اضافه میکردم « _ بیش از این » : تمسخر آمیز میگفتم

87

متوجه نبودم ، فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم. شاید برای رفع تنهایی با سایه ی خودم حرف

88

میزدم در این وقت یک چیز باورنکردنی دیدم در باز شد و آن لکاته آمد. معلوم میشود گاهی به فکر من می

89

افتاد باز هم جای شکرش باقی است او هم میدانست آه من زنده هستم و زجر میکشم و آهسته خواهم مرد

90

جای شکرش باقی بود فقط میخواستم بدانم آیا میدانست آه برای خاطر او بود آه من میمردم اگر میدانست آن

91

وقت آسوده و خوشبخت میمردم آن وقت من خوشبختترین مردمان روی زمین بودم این لکاته آه وارد اطاقم

92

شد افکار بدم فرار آرد. نمیدانم چه اشعه ای از وجودش ، از حرآاتش تراوش میکرد آه به من تسکین داد این

93

دفعه حالش بهتر بود ، فربه و جاافتاده شده بود ارخلق سنبوسه ی طوسی پوشیده بود ، زیر ابرویش را برداشته

94

بود ، خال گذاشته بود ، وسمه آشیده بود ، سرخاب و سفیدآب و سرمه استعمال آرده بود. مختصر با هفت قلم

95

آرایش وارد اطاق من شد. مثل این بود آه از زندگی خودش راضی است و بی اختیار انگشت سبابه ی دست

96

چپش را به دهنش گذاشت آیا این همان زن لطیف ، همان دختر ظریف اثیری بود آه لباس سیاه چین خورده

97

می پوشید و آنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم ، همان دختری آه حالت آزاد بچگانه و موقت داشت

98

و مچ پای شهوت انگیزش از زیر دامن لباسش پیدا بود؟ تا حالا آه به او نگاه میکردم درست ملتفت نمیشدم ، در

99

این وقت مثل اینکه پرده ای از جلو چشمم افتاد نمیدانم چرا یاد گوسفندهای دم دآان قصابی افتادم او برایم

100

حکم یک تکه گوشت لخم را پیدا آرده بود و خاصیت دلربایی سابق را به آلی از دست داده بود یک زن جاافتاده

101

ی سنگین و رنگین شده بود آه به فکر زندگی بود ، یک زن تمام عیار! زن من! با ترس و وحشت دیدم آه زنم

102

بزرگ و عقل رس شده بود ، در صورتی آه خودم به حال بچگی مانده بودم راستش از صورت او ، از

103

چشمهایش خجالت میکشیدم. زنی آه به همه آس تن در میداد الا به من و من فقط خودم را به یادبود موهوم

104

بچگی او تسلیت میدادم. آن وقتی آه یک صورت ساده ی بچگانه ، یک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای

105

دندان پیرمرد خنزرپنزری سر گذر روی صورتش دیده نمیشد نه ، این همان آس نبود.

106

آیا تو آزاد نیستی ، آیا هر چی دلت میخواد » : من جوابش دادم « ؟ حالت چطوره » : او به طعنه پرسید آه

107

«؟ نمیکنی به سلامتی من چکار داری

108

با  او در را به هم زد و رفت. اصلا برنگشت به من نگاه بکند گویا من طرز حرف زدن با آدمهای دنیا

109

آدمهای زنده را فراموش آرده بودم او همان زنی آه گمان میکردم عاری از هر گونه احساسات است از این

110

حرآت من رنجید! چندین بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پایش بیفتم ، گریه بکنم ، پوزش بخواهم آری

111

گریه بکنم ، چون گمان میکردم اگر میتوانستم گریه بکنم راحت میشدم چند دقیقه ، چند ساعت ، یا چند قرن

112

گذشت نمیدانم مثل دیوانه ها شده بودم و از درد خودم آیف میکردم یک آیف ورای بشری ، آیفی آه فقط من

113

میتوانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمیتوانستند تا این اندازه آیف بکنند _ در آن وقت به برتری خودم

114

پی بردم ، برتری خودم را به رجاله ها ، به طبیعت ، به خداها حس آردم. خداهایی آه زاییده ی شهوت بشر

115

هستند یک خدا شده بودم ، از خدا هم بزرگتر بودم ؛ چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس میکردم

116

_

117

_ولی او دوباره برگشت آنقدرها هم آه تصور میکردم سنگدل نبود ، بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت

118

گریه و سرفه به پایش افتادم. صورتم را به ساق پای او میمالیدم و چند بار به اسم اصلیش او را صدا زدم. مثل

119

« ! لکاته _ لکاته » : این بود آه اسم اصلیش صدا و زنگ مخصوصی داشت. اما توی قلبم ؛ در ته قلبم میگفتم

120

گریه  ماهیچه های پایش را آه طعم آونه ی خیار میداد ، تلخ و ملایم و گس بود بغل زدم. آنقدر گریه آردم

121

آردم ، نمیدانم چقدر وقت گذشت همین آه به خودم آمدم دیدم او رفته است. شاید یک لحظه نکشید آه همه ی آیفها

122

و نوازشها و دردهای بشر را در خودم حس آردم و به همان حالت مثل وقتی آه پای بساط تریاک مینشستم ، مثل

123

پیرمرد خنزرپنزری آه جلو بساط خودش مینشیند جلو پیه سوزی آه دود میزد مانده بودم از سر جایم تکان

124

نمیخوردم ، همین طور به دوده ی پیه سوز خیره نگاه میکردم دوده ها مثل برف سیاه روی دست و صورتم

125

مینشست. وقتی آه دایه ام یک آاسه آش جو و ترپلو جوجه برایم آورد ، از زور ترس و وحشت فریاد زد ، عقب

126

رفت و سینی شام از دستش افتاد. من خوشم آمد آه اقلا باعث ترس او شدم. بعد بلند شدم سر فتیله را با گلگیر

127

زدم و رفتم جلو آینه. دوده ها را به صورت خودم میمالیدم. چه قیافه ی ترسناآی! با انگشت ، پای چشمم را

128

دهنم را میدرانیدم ، توی لپ خودم باد میکردم ، زیر ریش خود را بالا میگرفتم و از دو  میکشیدم ول میکردم

129

طرف تاب میدادم ، ادا در می آوردم صورت من استعداد برای چه قیافه های مضحک و ترسناآی را داشت.

130

گویا همه ی شکلها ، همه ی ریختهای مضحک ، ترسناک و باورنکردنی آه در نهاد من پنهان بود به این وسیله

131

همه ی آنها را آشکار میدیدم این حالات را در خودم میشناختم و حس میکردم و در عین حال به نظرم مضحک

132

می آمدند. همه ی این قیافه ها در من و مال من بودند. صورتکهای ترسناک و جنایتکار و خنده آور آه به یک

133

اشاره ی سر انگشت عوض میشدند. شکل پیرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه ی اینها را در خودم

134

دیدم. گویی انعکاس آنها در من بوده همه ی این قیافه ها در من بود ولی هیچکدام از آنها مال من نبود. آیا

135

خمیره و حالت صورت من در اثر یک تحریک مجهول ، در اثر وسواسها ، جماعها و ناامیدیهای موروثی درست

136

نشده بود؟ و من آه نگاهبان این بار موروثی بودم ، به وسیله ی یک حس جنون آمیز و خنده آور ، بلااراده فکرم

137

متوجه نبود آه این حالات را در قیافه ام نگهدارد؟ شاید فقط در موقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد میشد

138

و حالت طبیعی آه باید داشته باشد به خودش میگرفت.

139

ولی آیا در حالت آخری هم حالاتی آه دائما اراده ی تمسخر آمیز من روی صورتم حک آرده بود ، علامت

140

خودش را سخت تر و عمیق تر باقی نمیگذاشت؟ به هر حال فهمیدم آه چه آارهایی از دست من ساخته بود ، به

141

قابلیتهای خودم پی بردم. یکمرتبه زدم زیر خنده ، چه خنده ی خراشیده ی زننده و ترسناآی بود ، بطوری آه

142

موهای تنم راست شد. چون صدای خودم را نمیشناختم. مثل یک صدای خارجی ، یک خنده ای آه اغلب بیخ گلویم

143

پیچیده بود بیخ گوشم شنیده بودم در گوشم صدا آرد همین وقت به سرفه افتادم و یک تکه خلط خونین ، یک

144

تکه از جگرم روی آینه افتاد ، با سر انگشتم آن را روی آینه آشیدم. همین آه برگشتم ، دیدم ننجون با رنگ پریده

145

ی مهتابی ، موهای ژولیده و چشمهای بی فروغ وحشت زده یک آاسه آش جو از همان آشی آه برایم آورده بود

146

روی دستش بود و به من مات نگاه میکرد. من دستها را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پرده ی پستو خود را

147

پنهان آردم.

148

وقتی آه خواستم بخوابم ، دور سرم را یک حلقه ی آتشین فشار میداد. بوی تند شهوت انگیز روغن صندل آه در

149

پیه سوز ریخته بودم در دماغم پیچیده بود. بوی ماهیچه های پای زنم را میداد و طعم آونه ی خیار با تلخی

150

ملایمی در دهنم بود. دستم را روی تنم میمالیدم و در فکرم اعضای بدنم را: ران ، ساق پا ، بازو و همه ی آنها

151

را با اعضای تن زنم مقایسه میکردم. خط ران و سرین ، گرمای تن زنم ، اینها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم

152

خیلی قویتر بود ، چون صورت یک احتیاج را داشت. حس آردم آه میخواستم تن او نزدیک من باشد. یک حرآت ،

153

یک تصمیم برای دفع این وسوسه ی شهوت انگیز آافی بود. ولی این حلقه ی آتشین دور سرم به قدری تنگ و

154

سوزان شد آه به آلی در یک دریای مبهم و مخلوط با هیکلهای ترسناک غوطه ور شدم.

155

هوا هنوز تاریک بود. از صدای یک دسته گزمه ی مست بیدار شدم آه از توی آوچه میگذشتند ، فحشهای هرزه

156

به هم میدادند و دسته جمعی میخواندند:

157

بیا بریم تا می خوریم ، «

158

شراب ملک ری خوریم ،

159

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

160

یادم افتاد ، نه ، یکمرتبه به من الهام شد آه یک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم ، شرابی آه زهر دندان ناگ در

161

آن حل شده بود و با یک جرعه ی آن همه ی آابوسهای زندگی نیست و نابود میشد _ ولی آن لکاته _ ؟ این

162

آلمه مرا بیشتر به او حریص میکرد ، بیشتر او را سرزنده و پرحرارت به من جلوه میداد.

163

چه بهتر از این میتوانستم تصور بکنم ، یک پیاله از آن شراب به او میدادم و یک پیاله هم خودم سر میکشیدم ؛ آن

164

وقت در میان یک تشنج با هم میمردیم! عشق چیست؟ برای همه ی رجاله ها یک هرزگی ، یک ولنگاری موقتی

165

است. عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رآیک آه در عالم مستی و هشیاری

166

تکرار میکنند پیدا آرد. مثل: دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری آردن ولی عشق نسبت به او برای من چیز

167

دیگر بود راست است آه من او را از قدیم میشناختم: چشمهای مورب عجیب ، دهن تنگ نیمه باز ، صدای

168

خفه و آرام ، همه ی اینها برای من پر از یادگارهای دور و دردناک بود و من در همه ی اینها آنچه را آه از آن

169

محروم مانده بودم آه یک چیز مربوط به خودم بود و از من گرفته بودند جستجو میکردم.

170

آیا برای همیشه مرا محروم آرده بودند؟ برای همین بود آه حس ترسناک تری در من پیدا شده بود. لذت دیگری

171

آه برای جبران عشق ناامید خودم احساس میکردم برایم یک نوع وسواس شده بود ، نمیدانم چرا یاد مرد قصاب

172

روبروی دریچه ی اطاقم افتاده بودم آه آستینش را بالا میزد ، بسم الله میگفت و گوشتها را می برید. حالت و

173

وضع او همیشه جلو چشمم بود بالاخره من هم تصمیم گرفتم یک تصمیم ترسناک. از توی رختخوابم بلند شدم

174

، آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را آه زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز آردم و یک عبای زرد

175

هم روی دوشم انداختم. بعد سر و رویم را با شال گردن پیچیدم حس آردم آه در عین حال یک حالت مخلوط از

176

روحیه ی قصاب و پیرمرد خنزرپنزری در من پیدا شده بود.

177

بعد پاورچین پاورچین به طرف اطاق زنم رفتم. اطاقش تاریک بود ، در را آهسته باز آردم. مثل این بود آه

178

رفتم دم رختخواب ، سرم را جلو نفس گرم و « ! شال گردنتو وا آن » : خواب می دید ، بلند بلند با خودش میگفت

179

ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده آننده ای داشت! به نظرم آمد اگر این حرارت را مدتی تنفس میکردم

180

دوباره زنده میشدم. اوه ، چقدر وقت بود آه من گمان میکردم نفس همه باید مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد

181

دقت آردم ببینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست. یعنی از فاسقهای او آسی آنجا بود یانه. ولی او تنها بود.

182

فهمیدم هر چه به او نسبت میدادند افترا و بهتان محض بوده. از آجا هنوز او دختر باآره نبود؟ از تمام خیالات

183

موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید ، چون در همین وقت از بیرون در

184

صدای عطسه آمد و یک خنده ی خفه ، مسخره آمیز آه مو را به تن آدم راست میکرد شنیدم این صدا تمام

185

رگهای تنم را آشید ، اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم ، اگر صبر نیامده بود ، همان طوری آه تصمیم

186

گرفته بودم همه ی گوشت تن او را تکه تکه میکردم ، میدادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. خودم

187

میدونی اون » : یک تکه از گوشت رانش را بعنوان نذری میدادم به پیرمرد قاری و فردایش میرفتم به او میگفتم

188

« ؟ گوشتی آه دیروز خوردی مال آی بود

189

اگر او نمی خندید ، این آار را می بایستی شب انجام میدادم آه چشمم در چشم لکاته نمی افتاد. چون از حالت

190

چشمهای او خجالت میکشیدم ، به من سرزنش میداد بالاخره از آنار رختخوابش یک تکه پارچه آه جلو پایم را

191

گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم. گزلیک را روی بام سوت آردم چون همه ی افکار جنایت آمیز را

192

این گزلیک برایم تولید آرده بود این گزلیک را آه شبیه گزلیک مرد قصاب بود از خودم دور آردم.

193

در اطاقم آه برگشتم جلو پیه سوز دیدم آه پیرهن او را برداشته ام. پیرهن چرآی آه روی گوشت تن او بود ،

194

پیرهن ابریشمی نرم آار هند آه بوی تن او ، بوی عطر موگرا میداد ، و از حرارت تنش ، از هستی او در این

195

پیرهن مانده بود. آن را بوییدم ، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم هیچ شبی به این راحتی نخوابیده بودم. صبح زود

196

یه پیرهن نو « : از صدای داد و بیداد زنم بیدار شدم آه سر گم شدن پیرهن دعوا راه انداخته بود و تکرار میکرد

197

در صورتی آه سر آستینش پاره بود. ولی اگر خون راه می افتاد من حاضر نبودم آه پیرهن را رد « ! ونالون

198

آنم آیا من حق یک پیرهن آهنه ی زنم را نداشتم؟

199

ننجون آه شیرماچه الاغ و عسل و نان تافتون برایم آورد ، یک گزلیک دسته استخوانی هم پای چاشت من در سینی

200

» : گذاشته بود و گفت آن را در بساط پیرمرد خنزرپنزری دیده و خریده است. بعد ابرویش را بالا آشید و گفت

201

من گزلیک را برداشتم نگاه آردم ، همان گزلیک خودم بود. بعد ننجون به حال « ! گاس برا دم دس به درد بخوره

202

آره دخترم (یعنی آن لکاته) صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی! من آه » : شاآی و رنجیده گفت

203

نمیخوام مشغول ذمه شما باشم اما دیروز زنت لک دیده بود _ ما میدونسیم آه بچه _ خودش میگفت تو حموم

204

بی » : آبستن شده ، شب رفتم آمرشو مشت و مال بدم ، دیدم رو بازوش گل گل آبود بود به من نشان داد گفت

205

هیچ میدونسی خیلی وقته زنت آبستن » : دوباره گفت « « ! وقتی رفتم تو زیرزمین از ما بهترون وشگونم گرفتن

206

بعد ننجون به « ! لابد شکل بچه ، شکل پیرمرد قارییه. لابد به روی اون جنبیده » : من خندیدم گفتم « ؟ بود

207

حالت متغیر از در خارج شد. مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فورا بلند شدم ، گزلیک دسته استخوانی را با

208

دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آن را بستم.

209

نه ، هرگز ممکن نبود آه بچه به روی من جنبیده باشد. حتما به روی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود!

210

بعد از ظهر ، در اطاقم باز شد. برادر آوچکش ، برادر آوچک آن لکاته در حالی آه ناخونش را میجوید وارد شد.

211

هر آس آه آنها را میدید فورا میفهمید آه خواهر برادرند. آنقدر هم شباهت! دهن آوچک تنگ ، لبهای گوشتالوی

212

تر و شهوتی ، پلکهای خمیده ی خمار ، چشمهای مورب و متعجب ، گونه های برجسته ، موهای خرمایی بی

213

ترتیب و صورت گندمگون داشت. درست شبیه آن لکاته بود ، و یک تکه از روح شیطانی او را داشت از این

214

صورتهای ترآمنی بدون احساسات ، بی روح آه به فراخور زد و خورد با زندگی درست شده ، قیافه ای آه هر

215

آاری را برای ادامه به زندگی جایز میدانست. مثل اینکه طبیعت قبلا پیش بینی آرده بود ، مثل اینکه اجداد آنها

216

زیاد زیر آفتاب و باران زندگی آرده بودند و با طبیعت جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با

217

تغییراتی به آنها داده بودند ، بلکه از استقامت ، از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان به آنها بخشیده بودند.

218

طعم دهنش را میدانستم ، مثل طعم آونه ی خیار تلخ ملایم بود.

219

شاجون میگه حکیم باشی گفته تو « : وارد اطاق آه شد با چشمهای متعجب ترآمنیش به من نگاه آرد و گفت

220

»؟ میمیری ، از شرت خلاص میشیم. مگه آدم چطو میمیره

221

« . بهش بگو خیلی وقته آه من مرده ام » : من گفتم

222

« . شاجون گفت: اگه بچه ام نیفتاده بود همه ی خونه مال ما میشد «

223

من بی اختیار زدم زیر خنده ، یک خنده ی خشک زننده بود آه مو را به تن آدم راست میکرد ، بطوری آه صدای

224

خودم را نمیشناختم ، بچه هراسان از اطاق بیرون دوید.

225

در این وقت می فهمیدم آه چرا مرد قصاب از روی آیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک

226

میکرد. آیف بریدن گوشت لخم آه از توی آن خون مرده ، خون لخته شده ، مثل لجن جمع شده بود و از

227

خرخره ی گوسفندها قطره قطره خونابه به زمین میچکید سگ زرد جلو قصابی و آله ی بریده ی گاوی آه

228

روی زمین دآان افتاده بود با چشمهای تارش رک نگاه میکرد و همچنین سر همه ی گوسفندها ، با چشمهایی آه

229

غبار مرگ رویش نشسته بود ، آنها هم دیده بودند ، آنها هم میدانستند!

230

بالاخره میفهمم آه نیمچه خدا شده بودم ، ماورای همه ی احتیاجات پست و آوچک مردم بودم ، جریان ابدیت و

231

جاودانی را در خودم حس میکردم ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت از این بود آه آنار نهر سورن با آن

232

لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را ببندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم.

233

یک بار به نظرم رسید آه با خودم حرف میزدم ، آنهم بطور غریبی ، خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم به

234

قدری سنگین شده بود آه حاضر برای آمترین حرآت نبود. اما بی آنکه لبهایم تکان بخورد یا صدای خودم را

235

بشنوم حس آردم آه با خودم حرف میزدم.

236

در این اطاق آه مثل قبر هر لحظه تنگتر و تاریکتر میشد ، شب با سایه های وحشتناآش مرا احاطه آرده بود.

237

جلو پیه سوزی آه دود میزد با پوستین و عبایی آه به خودم پیچیده بودم و شال گردنی آه بسته بودم به حالت آپ

238

زده ، سایه ام به دیوار افتاده بود.

239

سایه ی من خیلی پررنگتر و دقیق تر از جسم حقیقی من به دیوار افتاده بود ، سایه ام حقیقی تر از وجودم شده

240

بود. گویا پیرمرد خنزرپنزری ، مرد ق

241

یک شب تاریک و ساآت ، مثل شبی آه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود ، با هیکلهای ترسناآی آه از در و

242

دیوار ، از پشت پرده ، به من دهن آجی میکردند. گاهی اطاقم به قدری تنگ میشد مثل اینکه در تابوت خوابیده

243

بودم ، شقیقه هایم میسوخت ، اعضایم برای آمترین حرآت حاضر نبودند. یک وزن روی سینه ی مرا فشار میداد

244

، مثل وزن لشهایی آه روی گرده ی یابوهای سیاه لاغر می اندازند و به قصابها تحویل میدهند.

245

مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد. مثل یکنفر لال آه هر آلمه را مجبور است تکرار بکند و همین آه یک

246

فرد شعر را به آخر میرساند دوباره از سر نو شروع میکند. آوازش مثل ارتعاش ناله ی اره در گوشت تن رخنه

247

میکرد ، فریاد میکشید و ناگهان خفه میشد.

248

هنوز چشمهایم به هم نرفته بود آه یک دسته گزمه ی مست از پشت اطاقم رد میشدند ، فحشهای هرزه به هم

249

میدادند و دسته جمعی میخواندند:

250

بیا بریم تا می خوریم ، «

251

شراب ملک ری خوریم ،

252

« ؟ حالا نخوریم آی خوریم

253

ناگهان یک قوه ی مافوق بشر در خودم « ! در صورتی آه آخرش به دست داروغه خواهم افتاد » : با خودم گفتم

254

حس آردم: پیشانیم خنک شد ، بلند شدم عبای زردی آه داشتم روی دوشم انداختم ، شال گردنم را دو سه بار دور

255

سرم پیچیدم ، قوز آردم ، رفتم گزلیک دسته استخوانی را آه در مجری قایم آرده بودم در آوردم و پاورچین

256

پاورچین به طرف اطاق لکاته رفتم دم در آه رسیدم اطاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود. به دقت گوش

257

دادم صدایش را شنیدم آه میگفت:

258

صدایش یک زنگ گوارا داشت ، مثل صدای بچگیش شده بود. مثل زمزمه ای « ! اومدی؟ شال گردنتو وا آن «

259

آه بدون مسئولیت در خواب میکنند من این صدا را سابق در خواب عمیقی شنیده بودم آیا خواب میدید؟

260

صدای او خفه و آلفت ، مثل صدای دختر بچه ای شده بود آه آنار نهر سورن با من سرمامک بازی میکرد. من

261

« ! بیا تو شال گردنتو وا آن » : آمی ایست آردم دوباره شنیدم آه گفت

262

من آهسته در تاریکی وارد اطاق شدم ، عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولی نمیدانم چرا همین طور آه

263

گزلیک دسته استخوانی در دستم بود در رختخواب رفتم ، حرارت رختخوابش مثل این بود آه جان تازه ای به

264

آالبد من دمید. بعد تن گوارا ، نمناک و خوش حرارت او را به یاد همان دخترک رنگ پریده ی لاغری آه

265

چشمهای درشت و بیگناه ترآمنی داشت و آنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم در آغوش آشیدم. نه ،

266

مثل یک جانور درنده و گرسنه به او حمله آردم و در ته دلم از او اآراه داشتم ، به نظرم می آمد آه حس عشق و

267

آینه با هم توام بود. تن مهتابی و خنک او ، تن زنم مانند مار ناگ آه دور شکار خودش می پیچد از هم باز شد و

268

مرا میان خودش محبوس آرد عطر سینه اش مست آننده بود ، گوشت بازویش آه دور گردنم پیچید گرمای

269

لطیفی داشت ، در این لحظه آرزو میکردم آه زندگیم قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی آینه و بغضی آه

270

نسبت به او داشتم از بین رفت و سعی میکردم آه جلو گریه ی خودم را بگیرم بی آنکه ملتفت باشم مثل مهر

271

گیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسبید من حرارت گوارای این گوشت تر و تازه را

272

حس میکردم ، تمام ذرات تن سوزانم این حرارت را مینوشیدند. حس میکردم آه مرا مثل طعمه در درون خودش

273

میکشید احساس ترس و آیف به هم آمیخته شده بود ، دهنش طعم آونه ی خیار میداد و گس مزه بود. در میان

274

این فشار گوارا عرق میریختم و از خود بیخود شده بودم.

275

چون تنم ، تمام ذرات وجودم بودند آه به من فرمانروایی میکردند ، فتح و فیروزی خود را به آواز بلند میخواندند

276

من محکوم و بیچاره در این دریای بی پایان در مقابل هوی و هوس امواج سر تسلیم فرود آورده بودم موهای

277

او آه بوی عطر موگرا میداد به صورتم چسبیده بود و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون می آمد

278

ناگهان حس آردم آه او لب مرا به سختی گزید ، به طوری آه از میان دریده شد آیا انگشت خودش را هم

279

همین طور میجوید یا اینکه فهمید من پیرمرد لب شکری نیستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم ، ولی آمترین حرآت

280

برایم غیر ممکن بود. هر چه آوشش آردم بیهوده بود. گوشت تن ما را به هم لحیم آرده بودند.

281

گمان آردم دیوانه شده است. در میان آشمکش ، دستم را بی اختیار تکان دادم و حس آردم گزلیکی آه در دستم

282

بود به یک جای تن او فرو رفت مایع گرمی روی صورتم ریخت ، او فریاد آشید و مرا رها آرد مایع گرمی

283

آه در مشت من پر شده بود همین طور نگاه داشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد ، به تن او مالیدم ،

284

آاملا سرد شده بود او مرده بود. در این بین به سرفه افتادم ولی این سرفه نبود ، صدای خنده ی خشک و زننده

285

ای بود آه مو را به تن آدم راست میکرد من هراسان عبایم رو آولم انداختم و به اطاق خودم رفتم جلوی نور

286

پیه سوز مشتم را باز آردم ، دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود.

287

رفتم جلو آینه ، ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم دیدم شبیه ، نه ، اصلا پیرمرد خنزرپنزری

288

شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت آسی بود آه زنده از اطاقی بیرون بیاید آه یک مار

289

ناگ در آنجا بوده همه سفید شده بود ، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود ، چشمهایم بدون مژه ، یک مشت موی سفید

290

از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول آرده بود. اصلا طور دیگر فکر میکردم. طور دیگر

291

حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او از دست دیوی آه در من بیدار شده بود نجات بدهم ، همین طور

292

آه دستم را جلو صورتم گرفته بودم بی اختیار زدم زیر خنده. یک خنده ی سختتر از اول آه وجود مرا به لرزه

293

خنده ی تهی آه فقط در  انداخت. خنده ی عمیقی آه معلوم نبود از آدام چاله ی گمشده ی بدنم بیرون می آید

294

گلویم می پیچید و از میان تهی در می آمد من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.

295

***

296

چشمهایم را مالاندم. در همان  از شدت اضطراب ، مثل این بود آه از خواب عمیق و طولانی بیدار شده باشم

297

اطاق سابق خودم بودم ، تاریک روشن بود و ابر و میغ روی شیشه ها را گرفته بود بانگ خروس از دور

298

شنیده میشد در منقل روبرویم گلهای آتش تبدیل به خاآستر سرد شده بود و به یک فوت بند بود. حس آردم آه

299

افکارم مثل گلهای آتش پوک و خاآستر شده بود و به یک فوت بند بود.

300

اولین چیزی آه جستجو آردم گلدان راغه بود آه در قبرستان از پیرمرد آالسگه چی گرفته بودم ، ولی گلدان

301

روبروی من نبود. نگاه آردم دیدم دم در یکنفر با سایه ی خمیده ، نه ، این شخص یک پیرمرد قوزی بود آه سر

302

و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل آوزه در دستمال چرآی بسته زیر بغلش گرفته بود

303

خنده ی خشک و زننده ای میکرد آه مو به تن آدم راست می ایستاد.

304

خواستم دنبالش بدوم و آن آوزه ،  همین آه خواستم از جایم تکان بخورم از در اطاقم بیرون رفت. من بلند شدم

305

آن دستمال بسته را از او بگیرم ولی پیرمرد با چالاآی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره ی رو به

306

آوچه ی اطاقم را باز آردم هیکل خمیده ی پیرمرد را در آوچه دیدم آه شانه هایش از شدت خنده میلرزید و آن

307

دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان میرفت تا اینکه به آلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به

308

خودم نگاه آردم ، دیدم لباسم پاره ، سرتاپایم آلوده به خون دلمه شده بود ، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز

309

میکردند و آرمهای سفید آوچک روی تنم در هم میلولیدند و ، وزن مرده ای روی سینه ام فشار میداد _

310

صاب ، ننجون و زن لکاته ام همه سایه های من بودند ، سایه هایی آه من میان آنها محبوس بوده ام. در این وقت

311

شبیه یک جغد شده بودم ، ولی ناله های من در گلویم گیر آرده بود و به شکل لکه های خون آنها را تف میکردم.

312

شاید جغد هم مرضی دارد آه مثل من فکر میکند. سایه ام به دیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده

313

نوشته های مرا به دقت میخواند. حتما او خوب میفهمید ، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه ی چشمم آه به سایه

314

ی خودم نگاه میکردم میترسیدم.

متن شعر کپی شد.