کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را

1

بود گبری در زمان بایزید

گفت او را یک مسلمان سعید

2

که چه باشد گر تو اسلام آوری

تا بیابی صد نجات و سروری

3

گفت این ایمان اگر هست ای مرید

آنک دارد شیخ عالم بایزید

4

من ندارم طاقت آن تاب آن

که آن فزون آمد ز کوششهای جان

5

گرچه در ایمان و دین ناموقنم

لیک در ایمان او بس مومنم

6

دارم ایمان که آن ز جمله برترست

بس لطیف و با فروغ و با فرست

7

مومن ایمان اویم در نهان

گرچه مهرم هست محکم بر دهان

8

باز ایمان خود گر ایمان شماست

نه بدان میلستم و نه مشتهاست

9

آنک صد میلش سوی ایمان بود

چون شما را دید آن فاتر شود

10

زانک نامی بیند و معنیش نی

چون بیابان را مفازه گفتنی

11

عشق او ز آورد ایمان بفسرد

چون به ایمان شما او بنگرد

متن شعر کپی شد.