کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیه السلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیه السلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است

1

مصطفی را هجر چون بفراختی

خویش را از کوه می انداختی

2

تا بگفتی جبرئیلش هین مکن

که ترا بس دولتست از امر کن

3

مصطفی ساکن شدی ز انداختن

باز هجران آوریدی تاختن

4

باز خود را سرنگون از کوه او

می فکندی از غم و اندوه او

5

باز خود پیدا شدی آن جبرئیل

که مکن این ای تو شاه بی بدیل

6

هم چنین می بود تا کشف حجاب

تا بیابید آن گهر را او ز جیب

7

بهر هر محنت چو خود را می کشند

اصل محنتهاست این چونش کشند

8

از فدایی مردمان را حیرتیست

هر یکی از ما فدای سیرتیست

9

ای خنک آنک فدا کردست تن

بهر آن کارزد فدای آن شدن

10

هر یکی چونک فدایی فنیست

کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست

11

کشتنی اندر غروبی یا شروق

که نه شایق ماند آنگه نه مشوق

12

باری این مقبل فدای این فنست

کاندرو صد زندگی در کشتنست

13

عاشق و معشوق و عشقش بر دوام

در دو عالم بهرمند و نیک نام

14

یا کرامی ارحموا اهل الهوی

شانهم ورد التوی بعد التوی

15

عفو کن ای میر بر سختی او

در نگر در درد و بدبختی او

16

تا ز جرمت هم خدا عفوی کند

زلتت را مغفرت در آکند

17

تو ز غفلت بس سبو بشکسته ای

در امید عفو دل در بسته ای

18

عفو کن تا عفو یابی در جزا

می شکافد مو قدر اندر سزا

متن شعر کپی شد.