کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 13

و ابوالحسن نوری رحمه الله علیه گوید: «نعت الفقیر السکون عند العدم و البذل عند الوجود.»

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 10

    شبلی گوید، رحمه الله علیه: «الفقیر لایستغنی بشیء دون الله.»

    #
  2. 11

    درویش دون حق به هیچ آرام نیابد؛ از آن چه چز وی مراد و کامشان نباشد. و ظاهر لفظ آن است که جز بدو توانگری نیابی، چون او را یافتی توانگر شدی. پس هستی تو دون وی است چون توانگری به دون وی نیابی، تو حجاب توانگری گشتی و چون تو از راه برخیزی توانگر که باشد؟ و این معنی سخت غامض و لطیف است به نزدیک اهل این معنی و حقیقت معنی این آن بود که: «الفقر لایستغنی عنه.» یعنی فقر آن بود که هرگز مر آن را غنا نباشد.

    #
  3. 12

    و این آن معنی است که آن پیر گفت رضی الله عنه که: «اندوه ما ابدی است. نه هرگز همت ما مقصود را بیابد ونه کلیت ما نیست گردد اندر دنیا و آخرت»؛ از آن چه یافتن چیزی را مجانست باید و وی جنس نه، و اعراض از حدیث وی را غفلت باید و درویش غافل نه. پس گرفتاریی است فتاده همیشگی، و راهی پیش آمده مشکل و آن دوستی است با آن که کس را به دیدار وی راه نه و وصال وی از جنس مقدور خلق نه و بر فنا تبدل صورت نه و بر بقا تغیر روا نه. هرگز فانی باقی شود تا وصلت بود و یا باقی فانی شود تا قربت بود؟ کار دوستان وی از سر به سر. تسلی دل را عبارتی مزخرف ساخته و آرام جان را مقامات و منازل و طریق هویدا گردانیده. عبارتشان از خود به خود، مقاماتشان از جنس به جنس و حق تعالی منزه از اوصاف و احوال خلق.

    #
  4. 13

    و ابوالحسن نوری رحمه الله علیه گوید: «نعت الفقیر السکون عند العدم و البذل عند الوجود.»

    انتخاب‌شده
  5. 14

    چون نیابند خاموش باشند و چون بیابند دیگری را بدان اولی تر از خود دانند و بذل کنند. پس آن را که مراد لقمه ای باشد چون از مراد بازماند دلش ساکن بود و چون آن لقمه پدیدار آید آن را که اولی تر از خود داند بدان آن را بدو دهد. و اندر این قول دو معنی است: سکونش در حال عدم رضا بود و بذلش در حال وجود محبت؛ از آن چه راضی قابل خلعت بود واندر خلعت نشان قربت بود و محبت تارک خلعت بود که اندر خلعت نشان فرقت بود. سکونش اندر عدم، انتظار وجود بود و چون موجود گشت آن وجود غیر وی بود و وی را با غیر آرام نبود به ترک آن بگفت. و این معنی قول شیخ المشایخ ابوالقاسم الجنید بن محمد رضی الله عنه است: «الفقر خلق القلب عن الاشکال.» چون دل از اندیشۀ شکل خالی بود و شکل موجود، به جز انداختن آن چه روی بود؟

    #
  6. 15

    شبلی گوید، رحمه الله علیه: «الفقر بحر البلاء وبلاءه کله عز.»

    #
  7. 16

    درویشی دریای بلاست و بلاهای وی جمله عز است. عز نصیب غیر است، مبتلا در عین بلاست وی را از عز چه خبر؟ تا آنگاه که از بلا به مبلی نگرد آنگاه بلاش بجمله عز گردد و عزش جمله وقت و وقتش جمله محبت و محبتش جمله مشاهدت تا دماغ محل دیدار شود از غلبۀ خیال؛ تا بی دیده، بیننده گردد و بی گوش شنونده. و بس عزیز بنده ای باشد که بار بلای دوست کشد؛ که بلا عز بر حقیقت است و نعما ذل بر حقیقت؛ از آن چه عز آن بود که بنده را به حق حاضر کند و ذل آن که غایب کند. و بلای فقر نشان حضور است و راحت غنا نشان غیبت است. پس حاضر به حق عزیز باشد و غایب از حق ذلیل. این معنی را که بلای آن مشاهدت است و ادبارش انس، تعلق به هر صفت از آن که باشد غنیمت بود.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 13 از «فصل» است.