نثر · شماره 16
درویشی دریای بلاست و بلاهای وی جمله عز است. عز نصیب غیر است، مبتلا در عین بلاست وی را از عز چه خبر؟ تا آنگاه که از بلا به مبلی نگرد آنگاه بلاش بجمله عز گردد و عزش جمله وقت و وقتش جمله محبت و محبتش جمله مشاهدت تا دماغ محل دیدار شود از غلبۀ خیال؛ تا بی دیده، بیننده گردد و بی گوش شنونده. و بس عزیز بنده ای باشد که بار بلای دوست کشد؛ که بلا عز بر حقیقت است و نعما ذل بر حقیقت؛ از آن چه عز آن بود که بنده را به حق حاضر کند و ذل آن که غایب کند. و بلای فقر نشان حضور است و راحت غنا نشان غیبت است. پس حاضر به حق عزیز باشد و غایب از حق ذلیل. این معنی را که بلای آن مشاهدت است و ادبارش انس، تعلق به هر صفت از آن که باشد غنیمت بود.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 13
و ابوالحسن نوری رحمه الله علیه گوید: «نعت الفقیر السکون عند العدم و البذل عند الوجود.»
# - 14
چون نیابند خاموش باشند و چون بیابند دیگری را بدان اولی تر از خود دانند و بذل کنند. پس آن را که مراد لقمه ای باشد چون از مراد بازماند دلش ساکن بود و چون آن لقمه پدیدار آید آن را که اولی تر از خود داند بدان آن را بدو دهد. و اندر این قول دو معنی است: سکونش در حال عدم رضا بود و بذلش در حال وجود محبت؛ از آن چه راضی قابل خلعت بود واندر خلعت نشان قربت بود و محبت تارک خلعت بود که اندر خلعت نشان فرقت بود. سکونش اندر عدم، انتظار وجود بود و چون موجود گشت آن وجود غیر وی بود و وی را با غیر آرام نبود به ترک آن بگفت. و این معنی قول شیخ المشایخ ابوالقاسم الجنید بن محمد رضی الله عنه است: «الفقر خلق القلب عن الاشکال.» چون دل از اندیشۀ شکل خالی بود و شکل موجود، به جز انداختن آن چه روی بود؟
# - 15
شبلی گوید، رحمه الله علیه: «الفقر بحر البلاء وبلاءه کله عز.»
# - 16
درویشی دریای بلاست و بلاهای وی جمله عز است. عز نصیب غیر است، مبتلا در عین بلاست وی را از عز چه خبر؟ تا آنگاه که از بلا به مبلی نگرد آنگاه بلاش بجمله عز گردد و عزش جمله وقت و وقتش جمله محبت و محبتش جمله مشاهدت تا دماغ محل دیدار شود از غلبۀ خیال؛ تا بی دیده، بیننده گردد و بی گوش شنونده. و بس عزیز بنده ای باشد که بار بلای دوست کشد؛ که بلا عز بر حقیقت است و نعما ذل بر حقیقت؛ از آن چه عز آن بود که بنده را به حق حاضر کند و ذل آن که غایب کند. و بلای فقر نشان حضور است و راحت غنا نشان غیبت است. پس حاضر به حق عزیز باشد و غایب از حق ذلیل. این معنی را که بلای آن مشاهدت است و ادبارش انس، تعلق به هر صفت از آن که باشد غنیمت بود.
انتخابشده - 17
جنید گوید، رحمه الله علیه: «یا معشر الفقراء، انکم تعرفون بالله و تکرمون لله، فانظروا کیف تکونون مع الله اذا خلوتم به.»
# - 18
ای شما که درویشانید، شما را به خداوند شما شناسند و از برای وی را کرامت کنند. بنگرید تا اندر خلا با وی چگونه می باشید؛ یعنی چون خلق شما را درویش خوانند، حق شما را بگزاردند، شما حق طریقت درویشی چگونه خواهید گزارد؟ و اگر خلق شما را به نامی دیگر خوانند به خلاف دعوی شما، آن از ایشان مبینید که شما نیز انصاف دعوی خویش می ندهید؛ که باز پس تر از آن کسی نبود که خلقش از آن او دانندو او از آن او نباشد و خنک آن کسی که خلقش از آن او دانندو او از آن او بود و عزیزتر آن که خلق او را نه از آن حق دانند و او از آن حق بود. مثل آن که خلقش از آن او دانندو او نه از آن او باشد چون یکی بود که دعوی طبیبی کند و بیماران را علاج کند و چون خود بیمار شود طبیب دیگرش باید. و مثل آن که خلقش از آن حق دانند و او از آن حق باشد، چون یکی بود که دعوی طبیبی کند و بیماران را علاج کند و چون خود بیمار شود داروی خود نیز داند کردن. و مثل آن که خلقش نه از آن حق دانندو او از آن حق بود، چون یکی بود که طبیب باشد و خلق را بدان علم نه، و وی از مشغولی خلق فارغ و خود را به غذاهای موافق و شربتهای نیکو و مفرحهای سازگار و هواهای معتدل نیکو می دارد تا بیمار نگردد، و چشم خلق از جمله احوال او فرودوخته باشد.
# - 19
و بعضی از متاخران گفته اند: «الفقر عدم بلاوجود.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 16 از «فصل» است.