کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 24

گفت: بنای تصوف بر هشت خصلت است اقتدا به هشت پیغمبر، علیهم السلام: به سخاوت به ابراهیم، و آن چندان بود که پسر فدا کرد؛ و به رضا به اسحاق که وی سر فدا کرد و به ترک جان عزیز خود بگفت؛ و به صبر به ایوب که اندر بلای کرمان صبر کرد؛ و به اشارت به زکریا که خداوند گفت: «اذنادی ربه نداء خفیا(۳/مریم)»؛ و به غربت به یحیی که اندر وطن خود غریب بودو اندر میان خویشان از ایشان بیگانه؛ و به سیاحت به عیسی که اندر سیاحت خود چنان مجرد بود که جز کاسه ای و شانه ای نداشت چون بدید که کسی به دو مشت آب می خورد کاسه بینداخت و چون بدید که به انگشتان تخلیل می کرد شانه بینداخت؛ و به لبس صوف به موسی که همه جامه های وی پشمین بود؛ و به فقر به محمد علیهم السلام که خدای عز و جل کلید همه گنجهای روی زمین بدو فرستاد و گفت: «محنت برخود منه و از این گنج ها خود را تجمل ساز.» گفت:: «نخواهم. بارخدایا، مرا یک روز سیردار و یک روز گرسنه.»و این اصول اند رمعاملت سخت نیکوست.

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 21

    مرتعش رحمهالله علیه گوید: «الصوفی لایسبق همته خطوته البته.»

    #
  2. 22

    صوفی آن بود که اندیشۀ وی با قدم وی برابر بود البته. ای جمله حاضر بود دل آن جا که تن، و تن آن جا که دل، قول آن جا که قدم، قدم آن جا که قول. و این نشان حضوری بود بی غیبت بر خلاف آن که گویند: «از خود غایب به حق حاضر.» لا، بل که «به حق حاضر و به خود حاضر.» و این، عبارت از جمع الجمع باشد؛ از آن چه تا رویت نبود به خود، غیبت نبود از خود و چون رویت برخاست حضوری بی غیبت است. و تعلق این معنی به قول شبلی است، رحمه الله علیه: «الصوفی لایری فی الدارین مع الله غیر الله.» صوفی آن بود که اندر دو جهان هیچ نبیند به جز خدای عز و جل. و در جمله هستی بنده غیر بود و چون غیر نبیند خود را نبیند. و از خود بکلیت فارغ شود اندر حال نفی و اثبات خود.

    #
  3. 23

    جنید رحمهالله علیه گوید: «التصوف مبنی علی ثمان خصال: السخاء، و الرضاء، و الصبر و الاشاره و الغربه، و لبس الصوف و السیاحه و الفقر. اما السخاء فلابراهیم و اما الرضاء فلاء سحق و اماالصبر فلایوب، و اما الاشاره فلزکریا و اما الغربه فلیحیی، و اما لبس الصوف فلموسی، و اما السیاحه فلعیسی و اما الفقر فلحمد، صلوات الله علیهم اجمعین.»

    #
  4. 24

    گفت: بنای تصوف بر هشت خصلت است اقتدا به هشت پیغمبر، علیهم السلام: به سخاوت به ابراهیم، و آن چندان بود که پسر فدا کرد؛ و به رضا به اسحاق که وی سر فدا کرد و به ترک جان عزیز خود بگفت؛ و به صبر به ایوب که اندر بلای کرمان صبر کرد؛ و به اشارت به زکریا که خداوند گفت: «اذنادی ربه نداء خفیا(۳/مریم)»؛ و به غربت به یحیی که اندر وطن خود غریب بودو اندر میان خویشان از ایشان بیگانه؛ و به سیاحت به عیسی که اندر سیاحت خود چنان مجرد بود که جز کاسه ای و شانه ای نداشت چون بدید که کسی به دو مشت آب می خورد کاسه بینداخت و چون بدید که به انگشتان تخلیل می کرد شانه بینداخت؛ و به لبس صوف به موسی که همه جامه های وی پشمین بود؛ و به فقر به محمد علیهم السلام که خدای عز و جل کلید همه گنجهای روی زمین بدو فرستاد و گفت: «محنت برخود منه و از این گنج ها خود را تجمل ساز.» گفت:: «نخواهم. بارخدایا، مرا یک روز سیردار و یک روز گرسنه.»و این اصول اند رمعاملت سخت نیکوست.

    انتخاب‌شده
  5. 25

    حصری گوید، رحمه الله علیه: «الصوفی لا یوجد بعد عدمه ولایعدم بعد وجوده.»

    #
  6. 26

    صوفی آن بود که هستی وی را نیستی نباشد و نیستی وی را هستی نه؛ یعنی آن چه بیابد مر آن را هرگز گم نکند و آن چه گم کند مر آن را هرگز نیابد. و دیگر معنیش آن بود که یافتش را هرگز نایافت نباشد و نایافتش را هرگز یافت نه. یا اثباتی بود بی نفی و یا نفیی بود بی اثبات. و مراد از جملۀ این عبارات آن است که تا حال بشریت از کسی ساقط شود و شواهد جسمان از حق وی فایت گردد و نسبتش از کل منقطع گردد و یا سر بشریت اندر حق کسی ظاهر شود تا تفاریق وی اندر عین خود جمع گردد، از خود به خود قیام یابد وصورت این اندر دو پیغامبر علیهما السلام ظاهر توان کرد: یکی موسی صلوات الله علیه که اندر وجودش عدم نبود، تا گفت: «رب اشرح لی صدری و یسرلی امری (۲۵و ۲۶/طه)»، و دیگر رسول ما صلی الله علیه که اندر عدمش وجود نبود، تا گفتند: «الم نشرح لک صدرک (۱/الانشراح).» یکی آرایش خواست و زینت طلب کرد و دیگر را بیاراستند و وی را خود خواست نه.

    #
  7. 27

    علی بن بندار الصیرفی النیسابوری گوید، رحمه الله علیه: «التصوف اسقاط الرویه للحق ظاهرا و باطنا.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 24 از «فصل» است.