نثر · شماره 25
حصری گوید، رحمه الله علیه: «الصوفی لا یوجد بعد عدمه ولایعدم بعد وجوده.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 22
صوفی آن بود که اندیشۀ وی با قدم وی برابر بود البته. ای جمله حاضر بود دل آن جا که تن، و تن آن جا که دل، قول آن جا که قدم، قدم آن جا که قول. و این نشان حضوری بود بی غیبت بر خلاف آن که گویند: «از خود غایب به حق حاضر.» لا، بل که «به حق حاضر و به خود حاضر.» و این، عبارت از جمع الجمع باشد؛ از آن چه تا رویت نبود به خود، غیبت نبود از خود و چون رویت برخاست حضوری بی غیبت است. و تعلق این معنی به قول شبلی است، رحمه الله علیه: «الصوفی لایری فی الدارین مع الله غیر الله.» صوفی آن بود که اندر دو جهان هیچ نبیند به جز خدای عز و جل. و در جمله هستی بنده غیر بود و چون غیر نبیند خود را نبیند. و از خود بکلیت فارغ شود اندر حال نفی و اثبات خود.
# - 23
جنید رحمهالله علیه گوید: «التصوف مبنی علی ثمان خصال: السخاء، و الرضاء، و الصبر و الاشاره و الغربه، و لبس الصوف و السیاحه و الفقر. اما السخاء فلابراهیم و اما الرضاء فلاء سحق و اماالصبر فلایوب، و اما الاشاره فلزکریا و اما الغربه فلیحیی، و اما لبس الصوف فلموسی، و اما السیاحه فلعیسی و اما الفقر فلحمد، صلوات الله علیهم اجمعین.»
# - 24
گفت: بنای تصوف بر هشت خصلت است اقتدا به هشت پیغمبر، علیهم السلام: به سخاوت به ابراهیم، و آن چندان بود که پسر فدا کرد؛ و به رضا به اسحاق که وی سر فدا کرد و به ترک جان عزیز خود بگفت؛ و به صبر به ایوب که اندر بلای کرمان صبر کرد؛ و به اشارت به زکریا که خداوند گفت: «اذنادی ربه نداء خفیا(۳/مریم)»؛ و به غربت به یحیی که اندر وطن خود غریب بودو اندر میان خویشان از ایشان بیگانه؛ و به سیاحت به عیسی که اندر سیاحت خود چنان مجرد بود که جز کاسه ای و شانه ای نداشت چون بدید که کسی به دو مشت آب می خورد کاسه بینداخت و چون بدید که به انگشتان تخلیل می کرد شانه بینداخت؛ و به لبس صوف به موسی که همه جامه های وی پشمین بود؛ و به فقر به محمد علیهم السلام که خدای عز و جل کلید همه گنجهای روی زمین بدو فرستاد و گفت: «محنت برخود منه و از این گنج ها خود را تجمل ساز.» گفت:: «نخواهم. بارخدایا، مرا یک روز سیردار و یک روز گرسنه.»و این اصول اند رمعاملت سخت نیکوست.
# - 25
حصری گوید، رحمه الله علیه: «الصوفی لا یوجد بعد عدمه ولایعدم بعد وجوده.»
انتخابشده - 26
صوفی آن بود که هستی وی را نیستی نباشد و نیستی وی را هستی نه؛ یعنی آن چه بیابد مر آن را هرگز گم نکند و آن چه گم کند مر آن را هرگز نیابد. و دیگر معنیش آن بود که یافتش را هرگز نایافت نباشد و نایافتش را هرگز یافت نه. یا اثباتی بود بی نفی و یا نفیی بود بی اثبات. و مراد از جملۀ این عبارات آن است که تا حال بشریت از کسی ساقط شود و شواهد جسمان از حق وی فایت گردد و نسبتش از کل منقطع گردد و یا سر بشریت اندر حق کسی ظاهر شود تا تفاریق وی اندر عین خود جمع گردد، از خود به خود قیام یابد وصورت این اندر دو پیغامبر علیهما السلام ظاهر توان کرد: یکی موسی صلوات الله علیه که اندر وجودش عدم نبود، تا گفت: «رب اشرح لی صدری و یسرلی امری (۲۵و ۲۶/طه)»، و دیگر رسول ما صلی الله علیه که اندر عدمش وجود نبود، تا گفتند: «الم نشرح لک صدرک (۱/الانشراح).» یکی آرایش خواست و زینت طلب کرد و دیگر را بیاراستند و وی را خود خواست نه.
# - 27
علی بن بندار الصیرفی النیسابوری گوید، رحمه الله علیه: «التصوف اسقاط الرویه للحق ظاهرا و باطنا.»
# - 28
تصوف آن بود که صاحب آن، ظاهرا و باطنا، خود را نبیند و جمله حق را بیند؛ از آن چه اگر به ظاهرنگری بر ظاهر نشان توفیق یابی چون نگاه کنی معاملت ظاهر اندر جنب توفیق حق تعالی به پر پشه ای نسنجد به ترک رویت ظاهر بگویی؛ و اگر به باطن نگری بر باطن نشان تایید یابی چون نگاه کنی معاملت باطن اندر جنب تایید حق به ذره ای نسنجد به ترک باطن بگویی، جمله مر حق را بینی. پس همه حق را بینی، خود را هیچ نبینی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 25 از «فصل» است.