نثر · شماره 13
و نیز از ابویزید می آید رضی الله عنه که: از حجاز می آمد. اندر شهر بانگ درافتاد که: «بایزید آمد.» مردمان شهر جمله پیش وی باز رفتند و به اکرام وی را به شهر درآوردند. چون به مراعات ایشان مشغول شد از حق بازماند و پراکنده گشت. چون به بازار درآمد، قرصی از آستین بیرون گرفت و خوردن گرفت. جمله از وی برگشتند و وی را تنها بگذاشتند، و این اندر ماه رمضان بود. تا مریدی که با وی بود مر مرید را گفت: «ندیدی که یک مساله از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند؟»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 10
و اندر حکایات یافتم که شیخ ابوطاهر حرمی رضی الله عنه روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان خر وی گرفته بود، اندر بازار همی رفت. یکی آواز داد که: «آن پیر زندیق آمد.» آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت خود رجم آن مرد کرد، و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: «اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن بازرهی.» مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند، این مرید را گفت: «آن صندوق بیار.» چون بیاورد، درزه های نامه بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت: «نگاه کن، از همه کسی به من نامه هاست که فرستاده اند. یکی مخاطبه شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکی، و یکی شیخ زاهد و یکی شیخ الحرمین و مانند این و این همه القاب است نه اسم، و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخنی گفته اند و مرا لقبی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟»
# - 11
و اما ان که طریقش قصد باشد اندر ملامت و ترک جاه و ریاست و دست بداشتن مشغولی خلق، چنان بود که روایت آرند از امیرالمومنین عثمان رضی الله عنه که روزی از خرماستانی از آن خود می آمد اندر حال خلافت، حزمه ای هیزم بر سر گرفته و وی چهارصد غلام داشت. گفتند: «یا امیرالمومنین، چه حالت است؟» گفت: «ارید ان اجرب نفسی. مرا غلامان هستند که این کار بکنند، ولی من می خواستم تا نفس خود را تجربه کنم تا جاه خلق ورا از هیچ کاری باز دارد؟»
# - 12
و این حکایت صریح است بر اثبات ملامت و اندر این معنی حکایت است از امام ابوحنیفه رضی الله عنه آن جا که ذکر وی آید، بیاید اندر این کتاب.
# - 13
و نیز از ابویزید می آید رضی الله عنه که: از حجاز می آمد. اندر شهر بانگ درافتاد که: «بایزید آمد.» مردمان شهر جمله پیش وی باز رفتند و به اکرام وی را به شهر درآوردند. چون به مراعات ایشان مشغول شد از حق بازماند و پراکنده گشت. چون به بازار درآمد، قرصی از آستین بیرون گرفت و خوردن گرفت. جمله از وی برگشتند و وی را تنها بگذاشتند، و این اندر ماه رمضان بود. تا مریدی که با وی بود مر مرید را گفت: «ندیدی که یک مساله از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند؟»
انتخابشده - 14
و من که علی بن عثمان الجلابی ام وفقنی الله می گویم که اندر آن زمانه مر ملامت را فعلی می بایست مستنکر، و پدید آمدن به چیزی به خلاف عادت. اکنون اگر کسی خواهد که مر او را ملامت کنند، گو: «دو رکعت نماز کن درازتر.» یا «دین را بتمامی ببرز.» همه خلق بیکبار ورا منافق و مرایی خوانند.
# - 15
اما آن که طریقش ترک بود و به خلاف شریعت چیزی بر دست گیرد و گوید که: «طریق ملامت می برزم.» آن ضلالتی واضح بود وآفتی ظاهر و هوسی صادق؛ چنان که اندر این زمانه بسیار هستند، و مقصود ایشان از رد خلق قبول ایشان است؛ از آن چه نخست باید که کسی مقبول باشد تا قصد رد ایشان کند و به فعلی پدیدار آید که ایشان ورا رد کنند. قبول ناکرده را تکلف رد کردن بهانه باشد.
# - 16
و وقتی مرا با یکی از این مدعیان مبطل صحبت افتاد. روزی وی به معاملتی خراب پدید آمد و عذر آن، ملامت آورد. یکی مراو را گفت: «این هیچ چیز نیست.» وی را دیدم که نفسی برآورد. گفتم: «ای هذا! اگر می طریق ملامت کنی و اندر این درستی، انکار این جوانمرد مر فعل تو را تاکید مذهب توست و چون وی با تو اندر راه تو موافقت می کند این خصومت چه چیز است و این خشم چرا؟ این قصۀ توبه دعوت ماننده تر از ملامت است. و هر که خلق را دعوت کند به امر می کند از حق و مر آن را برهانی باید، و برهان آن حفظ سنت بود. چون از تو ترک فریضه می بینم و تو خلق را دعوت می کنی این کار از دایرۀ اسلام بیرون باشد.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 13 از «باب الملامه» است.