مصرع نخست · شماره 9
فرزدق شاعر آن جا استاده بود، گفت: «من او را شناسم.» گفتند: «آن کیست، یابافراس؟ ما را خبرده، که سخت مهیب جوانی دیدیم وی را.» فرزدق گفت: «شما گوش دارید تا به ارتجال صفت نسبت وی کنم:
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
و اندر حکایات است که هشام بن عبدالملک بن مروان سالی به حج آمد، خانه را طواف می کرد، خواست تا حجر ببوسد از زحمت خلق راه نیافت. آنگاه بر منبر شد و خطبه کرد. آنگاه زین العابدین، علی بن الحسین رضی الله عنه به مسجد اندر آمد با رویی مقمر و خدی منور و جامه ای معطر، و ابتدای طواف کرد چون به نزدیک حجر فراز رسید، مردمان مر تعظیم ورا حجر خالی کردند که تا وی مر آن را ببوسید.
# - 7
مردی از اهل شام، چون آن هیبت بدید با هشام گفت: «یا امیرالمومنین، تو را به حجره راه ندادند که امیری، آن جوان خوبروی که بود که بیامد مردمان جمله از حجر در رمیدند و جای خالی کردند؟»
# - 8
هشام گفت: «من ورانشناسم.» و مرادش آن بود تا اهل شام مر او را نشناسند و بدو تولا نکنند و به امارت وی رغبت ننمایند.
# - 9
فرزدق شاعر آن جا استاده بود، گفت: «من او را شناسم.» گفتند: «آن کیست، یابافراس؟ ما را خبرده، که سخت مهیب جوانی دیدیم وی را.» فرزدق گفت: «شما گوش دارید تا به ارتجال صفت نسبت وی کنم:
انتخابشده - 10
هذا الذی تعرف البطحاء وطاته
# - 11
والبیت یعرفه و الحل والحرم
# - 12
هذا بن خیر عباد الله کلهم
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «۳- ابوالحسن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، رضی الله عنهم» است.