کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 5

همان شب وی را به خواب دیدند گفتند: «خدای عز و جل با توچه کرد؟» گفت، رحمهالله علیه: «لاتسالنی عن هذا، ولیکن استرحت من دنیاکم. مرا از این مپرسید، ولیکن از دنیای شما برستم.»

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 2

    از بزرگان مشایخ بود اندروقت و معاملت و بیانی نیکو داشت اندر عظات، و عبارتی مهذب اندر اشارات. عمری دراز یافته بود و شبلی و ابراهیم خواص هر دو اندر مجلس وی توبه کردند. شبلی را به جنید فرستاد مر حفظ حرمت جنید را، رضی الله عنهم. و وی مرید سری بود واز اقران جنید و ابوالحسن نوری بود و به نزدیک جنید محترم بود و ابوحمزۀ بغدادی وی را ایجابی کرده بود.

    #
  2. 3

    همی آید که وی را خیرالنساج از آن خوانند که: چون وی از مولودگاه خود به سامره برفت به قصد حج، گذرش بر کوفه بود. به دروازۀ کوفه خزبافی وی را بگرفت که: «تو بندۀ منی و خیرنامی.» وی آن از حق دید و وی را خلاف نکرد و سال های بسیار کار وی می کرد و هرگاه که وی را گفتی: «یا خیر» وی گفتی: «لبیک». تا مرد از کردۀ خود پشیمان گشت. وی را گفت: «برو که من غلط کرده بودم و تو نه بندۀ منی.» برفت و به مکه شد. و بدان درجه رسید که جنید گفت: «خیر خیرنا.» دوست تر آن داشتی که وی را خیر خواندندی. گفتی: «روا نباشد که مردی مسلمان مرا نامی نهاده باشد، من آن را بگردانم.»

    #
  3. 4

    و گویند که چون وفاتش قریب گشت، وقت نماز بود. چون از غشیان مرگ اندر آمد، چشم باز کرد و سوی در بنگریست و گفت، رضی الله عنه: «قف، عافاک الله؛ فانما انت عبد مامور و انا عبد مامور، و ماامرت به لایفوتک و ماامرت به فهو شیء یفوتنی، فدعنی امضی فیما امرت ثم امض بما امرت. بایست، عافاک الله که تو بندۀ ماموری و فرمانبردار و آن چه تو را فرموده اند از تو می فوت نگردد یعنی جان ستدن و من بندۀ مامورم و فرمانبردار، و آن چه مرا فرموده اند به حکم رسیدن وقت چون واجب شد، به اخراج وقت و رفتن من فوت گردد؛ یعنی نماز شام. مرا بگذار تا فرمان حق بگزارم تا من نیز بگذارمت تا فرمان حق بگزاری.» آنگاه آب خواست و طهارت کرد و نماز شام بگزارد و جان بداد، رحمهالله علیه.

    #
  4. 5

    همان شب وی را به خواب دیدند گفتند: «خدای عز و جل با توچه کرد؟» گفت، رحمهالله علیه: «لاتسالنی عن هذا، ولیکن استرحت من دنیاکم. مرا از این مپرسید، ولیکن از دنیای شما برستم.»

    انتخاب‌شده
  5. 6

    و ازوی می آید که گفت، اندر مجلس خود: «شرح صدور المتقین بنور الیقین و کشف بصائر الموقنین بنور حقائق الایمان.»

    #
  6. 7

    متقی را از یقین چاره نیست؛ که دلش به نور یقین مشرح است و موقن را از حقایق ایمان چاره نیست؛ که بصایر عقل وی به نور ایمان روشن است. پس هرجای که ایمان بود یقین بود و هر جای که یقین بود تقوی بود؛ از آن چه ایشان قرینۀ یکدیگرند یکی تابع دیگری بود. والله اعلم.

    #
  7. 8

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 5 از «۴۶- ابوالحسن محمدبن اسماعیل، خیر النساج، رضی الله عنه» است.