نثر · شماره 9
و گروهی گفتند اندر این معنی: «الاحوال کآسمها، یعنی انها کما تحل بالقلب تزول. حال چون نام وی است؛ یعنی اندر حال حلول، به دل متصل بود و اندر ثانی حال زایل.» و هرچه باقی شود صفت گردد و قیام صفت بر موصوف بود و باید که موصوف کامل تر از صفت وی باشد و این محال باشد.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 6
و مشایخ رضی الله عنهم این جا مختلف اند:
# - 7
گروهی دوام حال روا دارند و گروهی روا ندارند و حارث محاسبی رضی الله عنه دوام حال روا دارد و گوید: محبت و شوق و قبض و بسط جمله احوال اند. اگر دوام آن روا نباشدی، نه محب محب باشدی و نه مشتاق مشتاق، و تا این حال بنده را صفت نگردد، اسم آن بر بنده واقع نشود و از آن است که وی رضا را از جملۀ احوال گوید. و اشارت آن چه ابوعثمان گفته است بر این است: «منذ اربعین سنه ما اقامنی الله علی حال فکرهته.»
# - 8
و گروهی دیگر حال را بقا و دوام روا ندارند؛ چنان که جنید رضی الله عنه گوید: «الاحوال کالبروق فان بقیت فحدیث النفس. احوال چون برق باشد که بنماید و نپاید و آن چه باقی شود نه حال بود؛ که حدیث نفس و هوس طبع باشد.»
# - 9
و گروهی گفتند اندر این معنی: «الاحوال کآسمها، یعنی انها کما تحل بالقلب تزول. حال چون نام وی است؛ یعنی اندر حال حلول، به دل متصل بود و اندر ثانی حال زایل.» و هرچه باقی شود صفت گردد و قیام صفت بر موصوف بود و باید که موصوف کامل تر از صفت وی باشد و این محال باشد.
انتخابشده - 10
و این فرق بدان آوردم تا اندر عبارات این طایفه و اندر این کتاب، هر جا که حال و مقام بینی، بدانی که مراد بدان چه چیز است.
# - 11
و در جمله بدان که رضا نهایت مقامات است و بدایت احوال، و آن محلی است که یک طرفش در کسب و اجتهاد است و یکی اندر محبت و غلیان آن، و فوق آن مقام نیست، و انقطاع مجاهدت اندر آن است. پس ابتدای آن ازمکاسب بود و انتهای آن ازمواهب. کنون احتمال کند که آن که اندر ابتدا رضای خود به خود دید، گفت مقام است و آن که اندر انتها رضای خود به حق دید، گفت حال است.
# - 12
این است حکم مذهب محاسبی اندر اصل تصوف؛اما اندر معاملات خلافی نکرده است، به جز آن که مریدان را زجری کردی از عبارات و معاملاتی که موهوم خطا بودی، هرچند اصل آن درست بودی. چنان که روزی ابوحمزۀ بغدادی که مرید وی بود به نزدیک وی اندر آمد، مردی مستمع و صاحب حال بود وحارث شاه مرغی داشت که بانگ کردی. اندر آن ساعت بانگی بکرد. بوحمزه نعره ای بزد. حارث برخاست و کارد برگرفت و گفت: «کفرت.» و قصد کشتن وی کرد. مریدان در پای شیخ افتادند و وی را از وی جدا کردند. بوحمزه را گفت: «اسلم یامطرود.» گفتند: «ایها الشیخ، ما جمله وی را از خواص اولیا دانسته ایم؛ و از جملۀ موحدان دانیم. شیخ را با وی تردد از کجاست؟» حارث گفت: «مرا با وی تردد نیست و اندر وی به جز خوبی دیدار نه، و باطن وی را به جز مستغرق توحید نمی دانم. اما ورا چرا چیزی باید کرد که ماننده باشد به افعال حلولیان؛ تا از مقالت ایشان اندر معاملت وی نشانی باشد؟ مرغی که عقل ندارد و بر مجاری عادت و هوای خود بانگی کند، چرا وی را با حق سماع افتد؟ و حق تعالی متجزی نه، و دوستان وی را جز بر کلام وی آرام نه، و جز با سلام وی وقت و حال نه. وی را به چیزها نزول و حلول نه و اتحاد وامتزاج بر قدیم روا نه.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 9 از «الفرق بین المقام و الحال» است.