کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مصرع نخست · شماره 6

شربت الراح کاسا بعد کاس

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 3

    و باز آنان که صحو را فضل نهند بر سکر و آن جنید است، رضی الله عنه و متابعان وی گویند: سکر محل آفت است؛ از آن چه آن تشویش احوال است و ذهاب صحت و گم کردن سر رشتۀ خویش و چون قاعدۀ همه معانی طالب باشد یا از روی فنای وی، یا از روی بقای وی، یا از روی محوش یا از روی اثباتش چون صحیح الحال نباشد فایدۀ تحقیق حاصل نشود؛ از آن چه دل اهل حق مجرد می باید از کل مثبتات، و به نابنایی هرگز از بند اشیا راحت نباشد و از آفت آن رستگاری نه.

    #
  2. 4

    و ماندن خلق اندر چیزها بدون حق، بدان است که چیزها را چنان که هست می نبینند، و اگر بینندی برهندی. و دیدار درست بر دو گونه باشد: یکی آن که ناظر اندر شیء به چشم بقای آن نگرد و دیگر آن که به چشم فنای آن. اگر به چشم بقا نگرد مر کل را اندر بقای خود ناقص یابد؛ که به خود باقی نی اند اندر حال بقاشان، و اگر به چشم فنا نگرد، کل موجودات اندر جنب بقای حق فانی یابد و این هر دو صفت از موجودات مر او را اعراض فرماید. و آن آن بود که پیغمبر گفت صلی الله علیه و سلم اندر حال دعای خود که: «اللهم ارنا الاشیاء کماهی.» از آن چه هر که دید آسود و این معنی قول خدای است، عز وجل: «فاعتبروا یا اولی الابصار (۲/الحشر)» و تا ندید آزاد نگردد.

    #
  3. 5

    پس این جمله جز اندر حال صحو درست نیاید، و مر اهل سکر را از این معنی هیچ آگاهی نه؛ چنان که موسی علیه السلام اندر حال سکر بود، طاقت اظهار یک تجلی نداشت از هوش بشد؛ و رسول صلی الله علیه اندر حال صحو بود، از مکه تا به قاب قوسین در عین تجلی بود و هر زمان هشیارتر و بیدارتر.

    #
  4. 6

    شربت الراح کاسا بعد کاس

    انتخاب‌شده
  5. 7

    فما نفد الشراب وما رویت

    #
  6. 8

    و شیخ من گفتی و وی جنیدی مذهب بود که: سکر، بازیگاه کودکان است و صحو، فناگاه مردان.و من که علی بن عثمان الجلابی ام، می گویم بر موافقت شیخم رحمه الله علیه که: کمال حال صاحب سکر صحو باشد و کمترین درجه اندر صحو، رویت بازماندگی بشریت بود. پس صحوی که آفت نماید، بهتر ازسکری که عین آن آفت بود.

    #
  7. 9

    و از ابوعثمان مغربی رحمهالله علیه حکایت آرند که: اندر ابتدای حالش بیست سال عزلت کرد اندر بیابانها؛ چنان که حس آدم نشنید تا از مشقت، بنیت وی بگداخت، و چشمهایش به مقدار گذرگاه جوال دوزی ماند، و از صورت آدمیان بگشت. از بعد بیست سال، فرمان صحبت آمد و گفت: «با خلق صحبت کن.» با خود گفت: «ابتدا صحبت با اهل خدای و مجاوران خانۀ وی کنم تا مبارک تر بود.» قصد مکه کرد. مشایخ را به دل از آمدن وی آگاهی بود، به استقبال وی بیرون شدند. وی را یافتند به صورت مبدل شده و به حالی که به جز رمق خلقت بر وی چیزی نامانده. گفتند: «یا باعثمان، بیست سال بر این صفت زیستی که آدم و ذریاتش اندر روزگار تو عاجز شدند. ما را بگوی، تا چرا رفتی و چه دیدی و چه یافتی و چرا باز آمدی؟» گفت: «به سکری رفتم و آفت سکر دیدم، و نومیدی یافتم و به عجز باز آمدم.» جملۀ مشایخ گفتند: «یا با عثمان حرام است از پس تو بر معبران، عبارت صحو و سکر کردن؛ که تو انصاف جمله بدادی و آفت سکر باز نمودی.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 6 از «الکلام فی السکر و الصحو» است.