کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 11

و درجمله اگر کسی را صورت بندد که سکر به فنا نزدیک تر بود از صحو، محال باشد؛ از آن چه سکر صفتی است زیادت بر صحو، و تا اوصاف بنده روی به زیادتی دارد بی خبر بود، و چون روی به نقصان نهد آنگاه طالب را بدو امیدی باشد.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 8

    و شیخ من گفتی و وی جنیدی مذهب بود که: سکر، بازیگاه کودکان است و صحو، فناگاه مردان.و من که علی بن عثمان الجلابی ام، می گویم بر موافقت شیخم رحمه الله علیه که: کمال حال صاحب سکر صحو باشد و کمترین درجه اندر صحو، رویت بازماندگی بشریت بود. پس صحوی که آفت نماید، بهتر ازسکری که عین آن آفت بود.

    #
  2. 9

    و از ابوعثمان مغربی رحمهالله علیه حکایت آرند که: اندر ابتدای حالش بیست سال عزلت کرد اندر بیابانها؛ چنان که حس آدم نشنید تا از مشقت، بنیت وی بگداخت، و چشمهایش به مقدار گذرگاه جوال دوزی ماند، و از صورت آدمیان بگشت. از بعد بیست سال، فرمان صحبت آمد و گفت: «با خلق صحبت کن.» با خود گفت: «ابتدا صحبت با اهل خدای و مجاوران خانۀ وی کنم تا مبارک تر بود.» قصد مکه کرد. مشایخ را به دل از آمدن وی آگاهی بود، به استقبال وی بیرون شدند. وی را یافتند به صورت مبدل شده و به حالی که به جز رمق خلقت بر وی چیزی نامانده. گفتند: «یا باعثمان، بیست سال بر این صفت زیستی که آدم و ذریاتش اندر روزگار تو عاجز شدند. ما را بگوی، تا چرا رفتی و چه دیدی و چه یافتی و چرا باز آمدی؟» گفت: «به سکری رفتم و آفت سکر دیدم، و نومیدی یافتم و به عجز باز آمدم.» جملۀ مشایخ گفتند: «یا با عثمان حرام است از پس تو بر معبران، عبارت صحو و سکر کردن؛ که تو انصاف جمله بدادی و آفت سکر باز نمودی.»

    #
  3. 10

    پس سکر جمله پنداشت فناست در عین بقای صفت، و این حجاب باشد و صحو جمله دیدار بقا در فنای صفت و این عین کشف باشد.

    #
  4. 11

    و درجمله اگر کسی را صورت بندد که سکر به فنا نزدیک تر بود از صحو، محال باشد؛ از آن چه سکر صفتی است زیادت بر صحو، و تا اوصاف بنده روی به زیادتی دارد بی خبر بود، و چون روی به نقصان نهد آنگاه طالب را بدو امیدی باشد.

    انتخاب‌شده
  5. 12

    و این غایت مقال ایشان است اندر صحو و سکر.

    #
  6. 13

    و از ابویزید رضی الله عنه حکایتی آرند مقلوب، و آن آن است که: یحیی ابن معاذ رضی الله عنه بدو نامه ای نبشت که: «چه گویی اندر کسی که به یک قطره از بحر محبت مست گردد؟» بایزید رضی الله عنه جواب نبشت که: «چه گویی در کسی که جملۀ دریاهای عالم، شربت محبت گردد همه را درآشامد و هنوز از تشنگی می خروشد؟»

    #
  7. 14

    و مردمان را صورت بندد که یحیی از سکر عبارت کرده است و بایزید از صحو، و برخلاف این است؛ که صاحب صحو آن باشد که طاقت قطره ای ندارد و صاحب سکر آن که به مستی همه بخورد و هنوز دیگرش باید؛ از آن چه شرب آلت سکر باشد، جنس به جنس اولی تر و صحو به ضد آن باشد با مشرب نیارامد.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 11 از «الکلام فی السکر و الصحو» است.