نثر · شماره 16
و وی را نوری بدان خواندندی که اندر خانۀ تاریک چون سخن گفتی، به نور باطنش خانه روشن شدی، و به نور حق اسرار مریدان بدانستی؛ تا جنید گفت ورا: «ابوالحسن جاسوس القلوب است.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 13
اندر بنی اسرائیل عابدی بود که چهارصد سال عبادت کرده بود. روزی گفت: «بارخدایا، اگر این کوه ها نبودی و نیافریدی، رفتن و سیاحت کردن بر بندگان تو آسان تر بودی.» به یکی از پیغمبران زمانه فرمان آمد که: «مر آن عابد را بگوی که: تو را بر تصرف کردن اندر ملک ما چه کار است؟ اکنون که تصرف کردی نامت از دیوان سعیدان پاک کردیم و اندر دیوان اشقیا ثبت کرد.» عابد را طربی اندر دل پدیدار آمد و سجدۀ شکر کرد مر خداوند را، عز و جل. پیغمبر وقت گفت: «ای شیخ، بر شقاوت شکر واجب نشود.» وی گفت: «شکر من بر شقاوت از آن است که باری نام من اندر دیوان است. اما حاجتی دارم، ای پیغمبر به خدای.» گفتا: «بگوی،تا باز گویم.» گفتا: «بگوی مر خداوند را تعالی و تقدس که مرا به دوزخ فرست و تن من چندانی گردان که همه جای عاصیان موحد بگیرم تا ایشان جمله به بهشت روند.» پس فرمان آمد: «بگوی مر آن بنده را که این امتحان نه اهانت تو بود؛که این جلوه کردن تو بود بر سر خلایق، و به قیامت، تو و آن که تو شفاعت کنی اندر بهشت باشید.»
# - 14
و من از احمد حمادی سرخسی پرسیدم که: «ابتدای توبۀ تو چگونه بود؟» گفت: «وقتی من از سرخس برفتم و به بیابان فرو شدم بر سر اشتران خود و آن جا مدتی ببودم و پیوسته من دوست داشتمی که گرسنه بودمی و نصیب خود به دیگری دادمی، و قول خدای عز و جل «ویوثرون علی انفسهم (۹/الحشر)» در پیش خاطر من تازه بودی، و بدین طایفه اعتقادی داشتم. روزی شیری گرسنه از بیابان برآمد و اشتری از آن من بشکست و بر سر بالایی شد و بانگی بکرد تا هر چه اندر آن نزدیکی سباعی بود بانگ وی بشنیدند، بر وی جمع شدند. وی بیامد و اشتر را بر درید و هیچ نخورد و باز بر سر بالا شد. آن سباع، از گرگ و شگال و روباه و مثلهم، همه از آن خوردن گرفتند و وی می بود تا همه بازگشتند. آنگاه قصد کرد تا لختی بخورد روباهی لنگ از دور پدیدار شد. شیر بازگشت تا آن روباه لنگ چندان که بایست بخورد و بازگشت. آنگاه شیر بازآمد و لختی از آن بخورد، و من از دور نظاره می کردم. چون بازگشت به زبانی فصیح مرا گفت: «یا احمد، ایثار بر لقمه کار سگان است، مردان جان و زندگانی ایثار کنند.» چون این برهان بدیدم، دست از کل اشغال بداشتم. ابتدای توبۀ من آن بود.»
# - 15
و جعفر خلدی رضی الله عنه گوید: روزی ابوالحسن نوری رحمه الله و رضی عنه اندر خلوت مناجات می کرد. من برفتم تا مناجات وی را گوش دارم، چنان که وی نداند؛ که سخت فصیح و لبق می بود. گفت: «بارخدایا، اهل دوزخ را عذاب کنی و جمله آفریدگان تواند و به علم و قدرت و ارادت قدیم تواند. اگر ناچار دوزخ را از مردم پر خواهی، قادری بر آن که به من دوزخ و طبقات آن پر گردانی، و مر ایشان را به بهشت فرستی.» جعفر گفت: «من در امر وی متحیر شدم. به خواب دیدم که آینده ای بیامدی و گفتی خداوند تعالی گفت: ابوالحسن را بگوی ما تو را بدان تعظیم و شفقت تو بخشیدیم که به ما و بندگان ماست.»
# - 16
و وی را نوری بدان خواندندی که اندر خانۀ تاریک چون سخن گفتی، به نور باطنش خانه روشن شدی، و به نور حق اسرار مریدان بدانستی؛ تا جنید گفت ورا: «ابوالحسن جاسوس القلوب است.»
انتخابشده - 17
این است تخصیص مذهب وی،و این اصلی قوی است و امر معظم به نزدیک اهل بصیرت. و بر آدمی هیچ چیز از بذل روح سخت تر نیست و دست بداشتن محبوب خود و خداوند تعالی کلید همه نیکویی ها مر بذل محبوب خود را گردانیده است؛ لقوله، تعالی: «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون (۹۲/آل عمران).» و چون روح کسی مبذول باشد، مال و منال و خرقه و لقمه را چه خطر باشد؟
# - 18
و اصل این طریقت این است؛ چنان که یکی به نزدیک رویم امد که: «مرا وصیتی کن.» بگفت: «یا بنی، لیس هذا الامر غیر بذل الروح ان قدرت علی ذلک و الا فلا تشتغل بترهات الصوفیه. این امر به جز بذل جان نیست اگر توانی و الا به ترهات صوفیان مشغول مشو.»
# - 19
و هرچه جز این است همه ترهات است، و خداوند جل جلاله گفت، عز من قائل: «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم (۱۶۹/آل عمران)»، و قوله تعالی: «ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء (۱۵۴/البقره).»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 16 از «الکلام فی حقیقه الایثار» است.