کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 9

پس هر که خود را نشناسد از معرفت کل محجوب باشد و مراد از این جمله این جا معرفت انسانیت است و اختلاف مردمان اندر آن.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 6

    پس این جمله که یاد کردیم اوصاف اند و لامحاله صفت را موصوفی باشد تا بدان قایم بود؛ از آن چه صفت به خود قایم نباشد، و معرفت آن صفت جز به شناخت جملۀ قالب معلوم نگردد و طریق شناختن آن، بیان اوصاف انسانیت باشد و سر آن و اندر حقیقت انسانیت مردمان سخن گفته اند که تا این اسم چه چیز را سزاوار است. و علم این بر همۀ طالبان حق فریضه است؛ از آن چه هر که به خود جاهل بود به غیر جاهل تر بود و چون بنده مکلف بود به معرفت خداوند عز و جل معرفت خود ورا بباید تا به صحت حدث خود قدم خداوند عز و جل بشناسد و به فنای خود بقای حق تعالی وی را معلوم گردد و نص کتاب بدین ناطق است؛ کما قال الله، تعالی: «ومن یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه (۱۳۰/البقره)» ای جهل نفسه.

    #
  2. 7

    و یکی گفته است از مشایخ: «من جهل نفسه فهو بالغیر اجهل.»

    #
  3. 8

    و رسول گفت، علیه السلام: «من عرف نفسه فقد عرف ربه.» ای من عرف نفسه بالفناء فقد عرف ربه بالبقاء، ویقال: من عرف نفسه بالذل فقد عرف ربه بالعز، و یقال: من عرف نفسه بالعبودیه فقد عرف ربه بالربوبیه.

    #
  4. 9

    پس هر که خود را نشناسد از معرفت کل محجوب باشد و مراد از این جمله این جا معرفت انسانیت است و اختلاف مردمان اندر آن.

    انتخاب‌شده
  5. 10

    از اهل قبله گروهی گویند: «انسان جز روح نیست. این جسد جوشن و هیکل آن است و موضع و ماوی گاه و بنیت آن تا از خلل طبایع محفوظ باشد و حس و عقل صفت آن.» و این باطل است؛ از آن چه جان چون از این بنیت جدا شود ورا می انسان خوانند و این نام از آن شخص مرده می برنخیزد چون جان با وی بود مردمی بود زنده، چون بمرد انسانی باشد مرده و دیگر آن که جان نیز در قالب ستوران موجود است و ایشان را انسان می نخوانند اگر علت انسانیت هم روح بودی بایستی که هر جای که جان بودی حکم انسانیت موجود بودی. پس دلیل ثابت شد بر بطلان قول ایشان.

    #
  6. 11

    و گروهی دیگر گفتند که: «این اسم واقع است بر روح و جسد به یک جای و چون یکی ازدیگری مفارق شود این اسم ساقط گردد؛ چنان که بر اسبی چون دو رنگ مجتمع گردد یکی سیاه و دیگر سپید آن را ابلق خوانند و چون آن دو رنگ از یک دیگر جدا گردد، یکی سفید بود و یکی سیاه.» و این نیز باطل است؛ لقوله، تعالی: «هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا (۱/الانسان)» و مر خاک آدم را بی جان انسان خواند و هنوز جان به قالب نپیوسته بود.

    #
  7. 12

    و گروهی دیگر گویند: «انسان جزوی است نامتجزی و محل آن دل است که قاعدۀ همه اوصاف آدمی ان است.» و این هم محال است؛ که اگر یکی را بکشند و دل از وی بیرون کنند هم اسم انسانیت از او ساقط نشود، و پیش از جان به اتفاق در قالب آدم دل نبود.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 9 از «الکلام فی حقیقه النفس و معنی الهوی» است.