نثر · شماره 29
و در جمله مر اهل این قصه را مجاهدت و ریاضت موجود است باتفاق، اما رویت آن اندر آن آفت است. پس آن که می مجاهدت نفی کند نه مراد عین مجاهدت است؛ که مراد رویت مجاهدت است و معجب ناشدن به افعال خود اندر محل قدس؛ از آن چه مجاهدت فعل بنده بود و مشاهدت داشت حق، تا داشت حق نباشد فعل بنده قیمت نگیرد.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 26
و پیغمبر صلی الله علیه گفت: «من استوی یوماه فهو مغبون.» هرکه را دو روز چون هم بود یعنی از طالبان وی اندر غبنی ظاهر بود. باید که هر روز بهتر باشد، و این درجت طالبان است. و بازگفت: «استقیموا ولن تحصوا. استقامت گیرید و برحال باشید.» پس مجاهدت را سبب گفت و سبب اثبات کرد مر اثبات حجت را، و وصول از سبب نفی کرد تحقیق الهیت را.
# - 27
و آن چه گویند که: «اسب را به مجاهدت می به صفتی دیگر گردانند»، بدان که اندر اسب صفتی است مکتوم که اظهار آن را مجاهدت سبب است که تا ریاضت نیابد آن معنی ظاهر نشود و اندر خر که آن معنی نیست هرگز اسب نگردد. نه اسب را به مجاهدت خر توان کرد و نه خر را به ریاضت اسب توان گردانید؛ از آن چه این قلب عین باشد. پس چون چیزی عینی را قلب نتواند کرد،اثبات آن اندر حضرت حق محال بود.
# - 28
بر آن پیر، رضی الله عنه یعنی سهل تستری مجاهدتی می رفت که وی از آن آزاد بود و در عین آن، عبارت او از آن منقطع بود. نه چون گروهی که عبارت آن را بی معاملت مذهب گردانیده اند و محال باشد که آن چه همه معاملت می باید همه عبارت گردد.
# - 29
و در جمله مر اهل این قصه را مجاهدت و ریاضت موجود است باتفاق، اما رویت آن اندر آن آفت است. پس آن که می مجاهدت نفی کند نه مراد عین مجاهدت است؛ که مراد رویت مجاهدت است و معجب ناشدن به افعال خود اندر محل قدس؛ از آن چه مجاهدت فعل بنده بود و مشاهدت داشت حق، تا داشت حق نباشد فعل بنده قیمت نگیرد.
انتخابشده - 30
لعمری از خودت دل نگرفت که چندین مشاطگی خود کنی و فضل حق همی نبینی که چندین سخن فعل خود گویی؟!
# - 31
پس مجاهدت دوستان فعل حق باشد اندر ایشان بی اختیار ایشان، و آن قهر و گدازش بود و گدازشی بود که جمله نوازش بود. و مجاهدت غافلان فعل ایشان باشد اندر ایشان به اختیار ایشان و آن تشویش بود و پراکندگی و دل پراکنده از آفت بر آگنده بود. پس تا توانی از فعل خود عبارت مکن و اندر هیچ صفت نفس را متابعت مکن؛ که وجود هستی تو حجاب توست. اگر به فعلی محجوب بودی به فعلی دیگر برخاستی چون کلیت تو حجاب است تا بکلیت فنا نگردی، شایستۀ بقا نگردی؛ «لان النفس کلب باغ، وجلد الکلب لایطهر الا بالدباغ.»
# - 32
و اندر حکایات معروف است که حسین بن منصور رحمهالله علیه به کوفه اندر خانۀ محمدبن حسن العلوی نزول کرده بود. ابراهیم خواص رحمه الله علیه به کوفه اندر آمد. چون خیر وی بشنید نزدیک وی اندر آمد. حسین گفت: «یا ابراهیم، اندر چهل سال که بدین طریقت تعلق داری، از این معنی تو را چه چیز مسلم شده است؟» گفت: «طریق توکل مرا مسلم شده است.» حسین گفت، رضی عنه: «ضیعت عمرک فی عمران باطنک، فاین الفناء فی التوحید؟ عمر اندر عمران باطن ضایع کردی فنا کجاست اندر توحید؟» یعنی توکل عبارتی است از معاملت خود با خداوند و درستی باطن به اعتماد کردن با وی و چون کسی عمری اندر معالجت باطن کند عمری دیگر باید تا اندر معالجت ظاهر کند؛ و دو عمر ضایع شد هنوز از وی به حق اثری نباشد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 29 از «الکلام فی مجاهدات النفس» است.