نثر · شماره 33
و از شیخ بوعلی سیاه مروزی رحمه الله علیه حکایت کنند که گفت: من نفس را بدیدم به صورتی مانند صورت من که یکی موی وی گرفته بود و وی را به من داد و من وی را بر درختی بستم و قصد هلاک وی کردم. مرا گفت: «یا با علی، مرنج که من لشکر ویم عز و جل تو مرا کم نتوانی کرد.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 30
لعمری از خودت دل نگرفت که چندین مشاطگی خود کنی و فضل حق همی نبینی که چندین سخن فعل خود گویی؟!
# - 31
پس مجاهدت دوستان فعل حق باشد اندر ایشان بی اختیار ایشان، و آن قهر و گدازش بود و گدازشی بود که جمله نوازش بود. و مجاهدت غافلان فعل ایشان باشد اندر ایشان به اختیار ایشان و آن تشویش بود و پراکندگی و دل پراکنده از آفت بر آگنده بود. پس تا توانی از فعل خود عبارت مکن و اندر هیچ صفت نفس را متابعت مکن؛ که وجود هستی تو حجاب توست. اگر به فعلی محجوب بودی به فعلی دیگر برخاستی چون کلیت تو حجاب است تا بکلیت فنا نگردی، شایستۀ بقا نگردی؛ «لان النفس کلب باغ، وجلد الکلب لایطهر الا بالدباغ.»
# - 32
و اندر حکایات معروف است که حسین بن منصور رحمهالله علیه به کوفه اندر خانۀ محمدبن حسن العلوی نزول کرده بود. ابراهیم خواص رحمه الله علیه به کوفه اندر آمد. چون خیر وی بشنید نزدیک وی اندر آمد. حسین گفت: «یا ابراهیم، اندر چهل سال که بدین طریقت تعلق داری، از این معنی تو را چه چیز مسلم شده است؟» گفت: «طریق توکل مرا مسلم شده است.» حسین گفت، رضی عنه: «ضیعت عمرک فی عمران باطنک، فاین الفناء فی التوحید؟ عمر اندر عمران باطن ضایع کردی فنا کجاست اندر توحید؟» یعنی توکل عبارتی است از معاملت خود با خداوند و درستی باطن به اعتماد کردن با وی و چون کسی عمری اندر معالجت باطن کند عمری دیگر باید تا اندر معالجت ظاهر کند؛ و دو عمر ضایع شد هنوز از وی به حق اثری نباشد.
# - 33
و از شیخ بوعلی سیاه مروزی رحمه الله علیه حکایت کنند که گفت: من نفس را بدیدم به صورتی مانند صورت من که یکی موی وی گرفته بود و وی را به من داد و من وی را بر درختی بستم و قصد هلاک وی کردم. مرا گفت: «یا با علی، مرنج که من لشکر ویم عز و جل تو مرا کم نتوانی کرد.»
انتخابشده - 34
و از محمد علیان نسوی روایت آرند و وی از کبار اصحاب جنید بود، رحمه الله علیهم اجمعین که: من اندر ابتدای حال که به آفت های نفس بینا گشته بودم و کمینگاه های وی بدانسته بودم، از وی حقدی پیوسته اندر دل من بود. روزی چیزی چون روباه بچه ای از گلوی من برآمد و حق تعالی مرا شناسا گردانید. دانستم که آن نفس است وی را به زیر پای اندر آوردم. هر لگدی که بر وی می زدم، وی بزرگتر می شد. گفتم: «ای هذا! همه چیزها به زخم و رنج هلاک شوند تو چرا می زیادت شوی؟» گفت: «از آن چه آفرینش من بازگونه است. آن چه رنج چیزها بود، راحت من بود و آن چه راحت چیزها بود رنج من بود.»
# - 35
و شیخ ابوالعباس شقانی که امام وقت بود، رضی الله عنه گفت: من روزی به خانه اندر آمدم، سگی دیدم زرد بر جای خود خفته. پنداشتم که از محلت اندر آمده است. قصد راندن وی کردم وی به زیر دامن من اندر آمد و ناپدید شد.
# - 36
و شیخ ابوالقاسم کرکان رضی الله عنه که امروز قطب المدار علیه وی است ابقاه الله وی از ابتدای حال نشان داد که: من ورا به صورت ماری دیدم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 33 از «الکلام فی مجاهدات النفس» است.