کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 11

و از جنید رضی الله عنه پرسیدند: «ما الوصل؟» قال: «ترک الهوی.» آن که خواهد تا به وصلت حق مکرم شود هوای تن را خلاف باید کرد؛ که بنده هیچ عبادت نکند بزرگتر از مخالفت هوی؛ از آن که کوه به ناخن کندن به آدمیزاد آسانتر از مخالفت نفس و هوی بود.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 8

    و در جمله شیطان را در دل و باطن بنده مجال نباشد تاوی را هوای معصیتی پدیدار نیاید و چون مایه ای از هوی پدیدار آمد، آنگاه شیطان آنرا برگیرد و می آراید و بر دل او جلوه می کند، و این معنی را وسواس خوانند. پس ابتدا از هوای وی بوده باشد، والبادی اظلم. و این معنی قول خدای است عز و جل در جواب ابلیس که می گفت: «فبعزتک لاغوینهم اجمعین (۸۲/ص)»، حق تعالی و تقدس در جواب وی فرمود: «ان عبادی لیس لک علیهم سلطان (۶۵/الاسراء). تو را بر بندگان من هیچ سلطان نیست.»

    #
  2. 9

    پس شیطان بر حقیقت نفس و هوای بنده باشد و از آن بود که پیغمبر صلی الله علیه گفت: «ما من احد الا وقد غلبه شیطانه الا عمر، فانه غلب شیطانه. هیچ کس نیست که نه شیطان وی را غلبه کرده است؛ یعنی هوای هر کسی مر ایشان را غلبه کرده است الا عمر رضی الله عنه کهوی مر هوای خود را غلبه کرده است.» پس هوی ترکیب طینت آدم و ریحان جان فرزندان وی است؛ لقوله، علیه السلام: «الهوی والشهوه معجونه بطینه ابن آدم.»

    #
  3. 10

    ترک هوی بنده را امیر کند و ارتکاب آن امیر را اسیر کند؛ چنان که زلیخا هوی را ارتکاب کرد،امیر بود، اسیر شد؛ و یوسف علیه السلام به ترک هوی بگفت، اسیر بود، امیر گشت.

    #
  4. 11

    و از جنید رضی الله عنه پرسیدند: «ما الوصل؟» قال: «ترک الهوی.» آن که خواهد تا به وصلت حق مکرم شود هوای تن را خلاف باید کرد؛ که بنده هیچ عبادت نکند بزرگتر از مخالفت هوی؛ از آن که کوه به ناخن کندن به آدمیزاد آسانتر از مخالفت نفس و هوی بود.

    انتخاب‌شده
  5. 12

    و اندر حکایات یافتم از ذوالنون مصری رحمه الله علیه که گفت: یکی را دیدم که اندر هوا می پرید. گفتم: «این درجه به چه یافتی؟» گفت: «قدم بر هوی نهادم تادر هوا شدم.»

    #
  6. 13

    و از محمدبن الفضل البلخی رضی الله عنه می آید که گفت: «عجب دارم از آن که به هوای خود به خانۀوی شود و زیارت کند، چرا قدم بر هوی ننهد تا بدو رسد و با وی دیدار کند.»

    #
  7. 14

    اما ظاهرترین صفتی نفس را شهوت است و شهوت معنیی است پراکنده اندر اجزای آدمی و جمله حواس درگاه وی اند. و بنده به حفظ جمله مکلف است و از فعل هر یک یک مسئول. شهوت چشم، دیدن و گوش، شنیدن و بینی بوییدن و زبان،گفتن و کام، چشیدن و از آن جسد بسودن و از آن صدر اندیشیدن. پس باید طالب، راعی و حاکم خود بود. روز و شب روزگار خود اندر آن گذراند تا این دواعی هوی که اندر حواس پیدا می آیند از خود منقطع گرداند و از خداوند تعالی اندر خواهد تا وی را بدان صفت گرداند که این ارادات از باطن وی مدفوع شود؛ که هر آن که به بحر شهوت مبتلا گردد، از کل معانی محجوب شود. پس بنده اگر به تکلف این را از خود دفع کند رنج آن بر وی دراز گردد و وجود اجناس آن متواتر شود و طریق این تسلیم است تا مراد به حاصل آید، ان شاء الله وحده.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 11 از «الکلام فی حقیقه الهوی» است.