کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 7

و ابوعثمان مغربی گوید رحمه الله علیه: «الولی قد یکون مشهورا ولایکون مفتونا. ولی مشهور باشد اندر میان خلق، اما مفتون نباشد.»

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 4

    و جنید گفت، رضی الله عنه: «من صفه الولی ان لایکون له خوف؛ لان الخوف ترقب مکروه یحل فی المستقبل او انتظار محبوب یفوت فی المستانف، والولی ابن وقته لیس له مستقبل فیخاف شیئا و کما لاخوف له لارجاء له؛ لان الرجاء انتظار محبوب یحصل او مکروه یکشف وذلک فی الثانی من الوقت کذلک لایحزن لان الحزن من حزونه الوقت. من کان فی ضیاء الرضاء و روضه الموافقه، فاین یکون له حزن؟ کما قال الله، تعالی: «الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون (۶۲/یونس).»

    #
  2. 5

    و مراد از این قول آن است که: مر ولی را ترس نباشد؛ از آن چه ترس از بیوس چیزی باشد که از آمدن آن بر دل کراهیتی بود و یا بر تن بلایی و یا بر محبوبی می ترسد که از او می فوت شود که اندر حال با وی است، و ولی مروقت را بود وی را خوف نباشد که از آن بترسد، و چنان که ورا خوف نبود رجا هم نباشد؛ از آن چه رجا از امید محبوبی باشد که بدو رسد اندر ثانی حال و یا مکروهی که ازوی دفع شود و اندوه نیز نباشدش؛ از آن چه اندوه از کدورت وقت بود، پس آن که اندر حظیرۀ رضا بود و روضۀ موافقت اندوه وی را کجا یابد؟

    #
  3. 6

    عوام را چنین صورت بندد اندر این قول که: چون خوف و رجا نباشد و حزن نه، به جای آن امن باشد و امن هم نباشد؛ که امن از نادیدن غیب بود و اعراض کردن از وقت و این صفت آنان باشد که رویت بشریتشان نباشد و آرام با صفت نه و خوف و رجا و امنو حزن جمله به نصیب های نفس بازگردد. چون آن فانی شد رضا بنده را صفت گشت و چون رضا آمد احوال مستقیم شد اندر رویت محول و از احوال اعراض پدید آمد. آنگاه ولایت بر دل کشف گشت و معنی آن بر سر ظاهر شد.

    #
  4. 7

    و ابوعثمان مغربی گوید رحمه الله علیه: «الولی قد یکون مشهورا ولایکون مفتونا. ولی مشهور باشد اندر میان خلق، اما مفتون نباشد.»

    انتخاب‌شده
  5. 8

    و دیگری گوید: «الولی قد یکون مستورا و لایکون مشهورا. ولی مستور باشد و مشهور نباشد.»

    #
  6. 9

    این که احتراز کرد از شهرگی ولی، بدان بود که اندر شهرگی وی فتنه باشد. پس بوعثمان گفت: روا بود که وی شهره بود، اما شهرگی وی بی فتنه باشد؛ از آن چه فتنه اندر کذب باشد. چون ولی اندر ولایت خود صادق بود و بر کاذب اسم ولایت واقع نشود و اظهار کرامت بر دست وی محال باشد، باید تا فتنه از روزگار وی ساقط بود و این دو قول بدان اختلاف بازگردد تا ولی خود را نشناسد که ولی است که اگر بشناسد مشهور بود و اگر نشناسد مفتون بود. و الشرح لذلک طویل.

    #
  7. 10

    و اندر حکایات است که ابراهیم ادهم رحمه الله علیه مردی را گفت: «خواهی تا تو ولیی باشی از اولیای خداوند، تعالی؟» گفتا: «خواهم». گفت: «لاترغب فی شیء من الدنیا و الآخره و فرغ نفسک لله واقبل بوجهک علیه.» به دنیا و عقبی رغبت مکن؛ که رغبت کردن به دنیا اعراض کردن بود از حق به چیزی فانی و رغبت کردن به عقبی اعراض بود به چیزی باقی. چون اعراض به چیزی قانی بود، فانی فنا شود اعراض نیست گردد. و چون اعراض به چیزی باقی بود، بر بقا فنا روا نباشد و بر اعراض وی هم روا نباشد. فاما خود را از کونین فارغ گردان قاصد برای محبت حق، تعالی. دنیا و عقبی را در دل راه مده، و روی دل به حق آر. چون این اوصاف اندر تو موجود گشت، ولی باشی.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 7 از «فصل» است.