کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 10

و اندر حکایات است که ابراهیم ادهم رحمه الله علیه مردی را گفت: «خواهی تا تو ولیی باشی از اولیای خداوند، تعالی؟» گفتا: «خواهم». گفت: «لاترغب فی شیء من الدنیا و الآخره و فرغ نفسک لله واقبل بوجهک علیه.» به دنیا و عقبی رغبت مکن؛ که رغبت کردن به دنیا اعراض کردن بود از حق به چیزی فانی و رغبت کردن به عقبی اعراض بود به چیزی باقی. چون اعراض به چیزی قانی بود، فانی فنا شود اعراض نیست گردد. و چون اعراض به چیزی باقی بود، بر بقا فنا روا نباشد و بر اعراض وی هم روا نباشد. فاما خود را از کونین فارغ گردان قاصد برای محبت حق، تعالی. دنیا و عقبی را در دل راه مده، و روی دل به حق آر. چون این اوصاف اندر تو موجود گشت، ولی باشی.

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 7

    و ابوعثمان مغربی گوید رحمه الله علیه: «الولی قد یکون مشهورا ولایکون مفتونا. ولی مشهور باشد اندر میان خلق، اما مفتون نباشد.»

    #
  2. 8

    و دیگری گوید: «الولی قد یکون مستورا و لایکون مشهورا. ولی مستور باشد و مشهور نباشد.»

    #
  3. 9

    این که احتراز کرد از شهرگی ولی، بدان بود که اندر شهرگی وی فتنه باشد. پس بوعثمان گفت: روا بود که وی شهره بود، اما شهرگی وی بی فتنه باشد؛ از آن چه فتنه اندر کذب باشد. چون ولی اندر ولایت خود صادق بود و بر کاذب اسم ولایت واقع نشود و اظهار کرامت بر دست وی محال باشد، باید تا فتنه از روزگار وی ساقط بود و این دو قول بدان اختلاف بازگردد تا ولی خود را نشناسد که ولی است که اگر بشناسد مشهور بود و اگر نشناسد مفتون بود. و الشرح لذلک طویل.

    #
  4. 10

    و اندر حکایات است که ابراهیم ادهم رحمه الله علیه مردی را گفت: «خواهی تا تو ولیی باشی از اولیای خداوند، تعالی؟» گفتا: «خواهم». گفت: «لاترغب فی شیء من الدنیا و الآخره و فرغ نفسک لله واقبل بوجهک علیه.» به دنیا و عقبی رغبت مکن؛ که رغبت کردن به دنیا اعراض کردن بود از حق به چیزی فانی و رغبت کردن به عقبی اعراض بود به چیزی باقی. چون اعراض به چیزی قانی بود، فانی فنا شود اعراض نیست گردد. و چون اعراض به چیزی باقی بود، بر بقا فنا روا نباشد و بر اعراض وی هم روا نباشد. فاما خود را از کونین فارغ گردان قاصد برای محبت حق، تعالی. دنیا و عقبی را در دل راه مده، و روی دل به حق آر. چون این اوصاف اندر تو موجود گشت، ولی باشی.

    انتخاب‌شده
  5. 11

    و از ابویزید بسطامی رضی الله عنه پرسیدند که: «ولی که باشد؟» گفت: «هو الصابر تحت الامر والنهی.» ولی آن بود که اندر تحت امر و نهی خداوند صبر کند؛ از آن چه هر چند دوستی حق اندر دل زیادت تر، امر وی بر دلش معظم تر و از نهی وی تنش دورتر.

    #
  6. 12

    و هم از وی حکایت کنند رضی الله عنه که: گفتند به فلان شهر ولیی است از اولیای خدای، عز و جل. برخاستم و قصد زیارت وی کردم. چون به مسجد وی رسیدم وی از خانه بیرون آمد و اندر مسجد خیواز دهان بر زمین افکند. من از آن جا بازگشتم وی را سلام ناگفته. گفتم: «ولی باید که شریعت بر خود نگاه دارد و یا حق بر وی نگاه دارد. اگر این مرد ولی بودی آب دهن بر زمین مسجد نیفکندی حفظ حرمت را، و یا حق، وی را نگاه داشتی صحت کرامت را.» آن شب پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم که گفت: «یا بایزید، برکات آن چه کردی اندر تو رسید.» دیگر روز بدین درجه رسیدم که شما همی بینید.

    #
  7. 13

    و شنیدم که یکی به نزدیک شیخ ابوسعید اندر آمد و نخست پای چپ در مسجد نهاد. گفت: «وی را بازگردانید؛ که هرکه اندر خانۀ دوست اندر آمدن نداند ما را نشاید.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 10 از «فصل» است.