کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 6

اما اهل معاملت چون سهل بن عبدالله و ابوسلیمان دارانی و حمدون قصار و جز ایشان را رحمهم الله مذهب آن است که شرط ولایت بر مداومت طاعت است. چون کبیره بر دل ولی گذر کند، وی از ولایت معزول شود و پیش از این گفتیم که به اجماع امت بنده به کبیره از ایمان بیرون نیاید، و ولایتی ازولایتی اولی تر نیست. چون ولایت معرفت که اصل همۀ کرامتهاست به معصیت زایل نشود، محال باشد که آن چه کمتر از آن است اندر شرف و کرامت، زایل شود.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 3

    و نیز روا باشد که بر دست مدعی رسالتی که کاذب بود، فعلی پدیدار آید ناقض عادت؛که آن دلیل کذب وی باشد، چنان که بر دست صادق علامت صدق وی باشد. اما روا نباشد که فعلی پدیدار آید که اندر آن کسی را شبهتی افتد؛ که چون اثبات شبهت جایز باشد، صادق را از کاذب باز نتوان شناخت و آنگاه طالب نداند که را تصدیق می باید کرد و که را تکذیب. آنگاه حکم نبوت بکلیت باطل شود.

    #
  2. 4

    و روا باشد که بر دست مدعی ولایت چیزی از جنس کرامت پدیدار آید که وی اندر دین درست باشد، اگرچه معاملاتش خوب نباشد؛ از آن که بدان صدق رسول اثبات می کند و فضل حق می ظاهر کند، نه نسبت آن فعل به حول و قوۀ خود می کند و آن که اندر اصل ایمان راستگوی بود بی برهان اندر همه احوال به اعتقاد اندر ولایت راستگوی بودبه برهان؛ زانچه در وصف اعتقاد وی به اعتقاد ولی باشد اگرچه اعمال موافق اعتقاد نباشد دعوی ولایت ازوی ترک معاملات، منافات نکند؛ چنان که دعوی ایمان و به حقیقت کرامت و ولایت از مواهب حق است نه از مکاسب بنده. پس کسب مر حقیقت هدایت را علت نگردد.

    #
  3. 5

    و پیش از این گفته ایم که اولیا معصوم نباشند؛ که عصمت مر ایشان را شرط نبوده است؛ اما محفوظ باشند از آفتی که وجود آن نفی ولایت اقتضا کند و نفی ولایت نعوذ بالله اند ردت بسته است نه اندر معصیت و این مذهب محمد ابن علی است و از آن جنید و ابوالحسن نوری و حارث محاسبی و جز ایشان از اهل حقایق، رحمه الله علیهم.

    #
  4. 6

    اما اهل معاملت چون سهل بن عبدالله و ابوسلیمان دارانی و حمدون قصار و جز ایشان را رحمهم الله مذهب آن است که شرط ولایت بر مداومت طاعت است. چون کبیره بر دل ولی گذر کند، وی از ولایت معزول شود و پیش از این گفتیم که به اجماع امت بنده به کبیره از ایمان بیرون نیاید، و ولایتی ازولایتی اولی تر نیست. چون ولایت معرفت که اصل همۀ کرامتهاست به معصیت زایل نشود، محال باشد که آن چه کمتر از آن است اندر شرف و کرامت، زایل شود.

    انتخاب‌شده
  5. 7

    و این اختلاف اندر میان مشایخ دراز شده است. این جا مراد من اثبات آن جمله نیست؛ اما مهمترین چیزها اندر معرفت این باب آن است که بدانی به علم یقینی که این کرامت بر ولی اندر چه حال ظاهر شود، اندر حال صحو یا در حال سکر و اندر غلبه و یا تمکین؟ و شرح صحو و سکر اندر ذکر مذهب ابویزید رحمه الله علیه به تمامی بیاورده ام.

    #
  6. 8

    ابویزید و ذی النون المصری و محمدبن خفیف و حسین بن منصور و یحیی ابن معاذ رضی الله عنهم و جماعتی بر آنند که اظهار کرامت بر ولی به جز اندر حال سکر وی نباشد، و آن چه اندر حال صحو باشد آن معجز انبیا بود و این فرقی واضح است میان معجز و کرامات اندر مذهب ایشان؛ که اظهار کرامات بر ولی اندر سکر وی باشد؛ که وی مغلوب باشد و پروای دعوی ندارد و اظهار معجز بر نبی اندر حال صحو وی باشد؛ که وی تحدی کند و خلق را به معارضۀ آن خواند و صاحب معجز مخیر بود میان دو طرف حکم: یکی اظهار وی آن جا که خواهد و دیگر کتمان آن. و باز اولیا را این نباشد؛ زیرا که گاهی بود که ایشان بخواهند و نباشد، و گاهی که نخواهند و بباشد؛ از آن چه ولی داعی نباشد تا حالش به بقای اوصاف منسوب بود؛ که وی مکتوم باشد و حالش به فنای صفت موصول بود. پس یکی صاحب شرع بود و دیگر صاحب ستر. پس باید تا کرامت جز در حال غیبت و دهشت ظاهر نگردد، و جملۀ تصرف وی به تصرف حق باشد و آن که وقت وی این بود جملۀ نطقش به تالیف حق باشد؛ از آن چه صحت صفت بشریت یا لاهی را بود و یا ساهی را و یا مطلق الهی را. پس انبیا لاهی و ساهی نباشند و به جز انبیا مطلقا الهی نباشند. ماند این جا ترددی و تلونی بدون تحقیقی و تمکینی، تا به اقامت حال بشریت با خود باشند محجوب باشند، و چون مکاشف شوند مدهوش و متحیر گردند اندر حقیقت الطاف حق.

    #
  7. 9

    و اظهار کرامت جز اندر حال کشف درست نیاید که آن درجۀ قرب باشد وآن وقتی بود که حجر و ذهب به نزدیک دلش یکسان بود و به هیچ حال از آدمی به جز انبیا را این حال صفت نگردد الا اندر وی عاریت باشد و آن به جز حالت سکر نباشد؛ چنان که حارثه یک روز از دنیا گسسته شد و اندر دنیا به عقبی مکاشف گشت گفت، رضی الله عنه: «عزفت نفسی عن الدنیا فاستوت عندی حجرها و ذهبها و فضتها و مدرها.» روز دیگر وی را دیدند بر خرمابنی کاری می کرد. گفتند: «چه می کنی یا حارثه؟» گفتا: «طلب قوتی که از آن چاره نیست.» پس آن ساعت چنان بود و این ساعت چنین.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 6 از «الکلام فی اظهار جنس المعجزه علی یدی من یدعی الالهیه» است.