مصرع نخست · شماره 11
ذهب اینما ذهبنا و در
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
ابویزید و ذی النون المصری و محمدبن خفیف و حسین بن منصور و یحیی ابن معاذ رضی الله عنهم و جماعتی بر آنند که اظهار کرامت بر ولی به جز اندر حال سکر وی نباشد، و آن چه اندر حال صحو باشد آن معجز انبیا بود و این فرقی واضح است میان معجز و کرامات اندر مذهب ایشان؛ که اظهار کرامات بر ولی اندر سکر وی باشد؛ که وی مغلوب باشد و پروای دعوی ندارد و اظهار معجز بر نبی اندر حال صحو وی باشد؛ که وی تحدی کند و خلق را به معارضۀ آن خواند و صاحب معجز مخیر بود میان دو طرف حکم: یکی اظهار وی آن جا که خواهد و دیگر کتمان آن. و باز اولیا را این نباشد؛ زیرا که گاهی بود که ایشان بخواهند و نباشد، و گاهی که نخواهند و بباشد؛ از آن چه ولی داعی نباشد تا حالش به بقای اوصاف منسوب بود؛ که وی مکتوم باشد و حالش به فنای صفت موصول بود. پس یکی صاحب شرع بود و دیگر صاحب ستر. پس باید تا کرامت جز در حال غیبت و دهشت ظاهر نگردد، و جملۀ تصرف وی به تصرف حق باشد و آن که وقت وی این بود جملۀ نطقش به تالیف حق باشد؛ از آن چه صحت صفت بشریت یا لاهی را بود و یا ساهی را و یا مطلق الهی را. پس انبیا لاهی و ساهی نباشند و به جز انبیا مطلقا الهی نباشند. ماند این جا ترددی و تلونی بدون تحقیقی و تمکینی، تا به اقامت حال بشریت با خود باشند محجوب باشند، و چون مکاشف شوند مدهوش و متحیر گردند اندر حقیقت الطاف حق.
# - 9
و اظهار کرامت جز اندر حال کشف درست نیاید که آن درجۀ قرب باشد وآن وقتی بود که حجر و ذهب به نزدیک دلش یکسان بود و به هیچ حال از آدمی به جز انبیا را این حال صفت نگردد الا اندر وی عاریت باشد و آن به جز حالت سکر نباشد؛ چنان که حارثه یک روز از دنیا گسسته شد و اندر دنیا به عقبی مکاشف گشت گفت، رضی الله عنه: «عزفت نفسی عن الدنیا فاستوت عندی حجرها و ذهبها و فضتها و مدرها.» روز دیگر وی را دیدند بر خرمابنی کاری می کرد. گفتند: «چه می کنی یا حارثه؟» گفتا: «طلب قوتی که از آن چاره نیست.» پس آن ساعت چنان بود و این ساعت چنین.
# - 10
پس مقام صحو اولیا درجۀ عوام بود و مقام سکرشان درجۀ انبیا. هرگاه که به خود بازآیند خود را یکی از آحاد مردمان دانند و چون از خود غایب شوند و به حق راجع گردند سکرشان مذهب شود و مر حق را مهذب گردند. کل عالم اندر حق ایشان چون ذهب شود، چنان که شبلی گوید، رحمه الله:
# - 11
ذهب اینما ذهبنا و در
انتخابشده - 12
حیث درنا، وفضه فی الفضاء
# - 13
و از استاد امام ابوالقاسم القشیری رضی الله عنه شنیدم که گفت: وقتی از طابرانی پرسیدم از ابتدای حالش. گفت: «وقتی مرا سنگی می بایست ازرودخانۀ سرخس هر سنگ که برمی گرفتم جوهری می شد باز می انداختم.» و این از آن بود که هر دو به نزدیک وی یکسان بود؛ لا، بل که هنو زجوهر خوارتر؛ که ورا ارادت سنگی بود و ازآن جوهر نه.
# - 14
و از خواجه امام حزامی شنیدم به سرخس که گفت: کودک بودم به محله ای رفته بودم از محله های باغستان، به طلب برگ تود از برای مایۀ قز. و بر درختی شدم گرمگاه، و شاخ آن درخت می زدم. شیخ ابوالفضل حسن رضی الله عنه بدان کوی برگذشت و من بر درخت بودم مراندید. هیچ شک نکردم که او از خود غایب است و به دل با حق حاضر. بر حکم انبساط سر برآورد و گفت: «بار خدایا، یکسال بیشتر است تا مرادنگی نداده ای که موی سر حلق کنم، با دوستان چنین کنی؟» گفت: هم اندر حال همه اوراق و اصول درختان زر گشته بود. آنگاه گفت: «عجب کاری! همه تعریض ما اعراض است! مر گشایش دل را با تو سخنی نتوان گفت؟»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «الکلام فی اظهار جنس المعجزه علی یدی من یدعی الالهیه» است.