نثر · شماره 13
دیگری گفت: «مرا دختر عمی بود با جمال، و پیوسته دلم بدو مشغول بودی و وی را به خود می خواندم، اجابت نکردی تا وقتی به حیل صد و بیست دینار بدو فرستادم تا یک شب با من خالی کند. چون به نزدیک من آمد، ترسی اندر دلم پدیدار آمد از خدای، عز و جل. دست از وی بداشتم و آن زر با وی بگذاشتم.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 10
وی گفت: پیش از شما سه کس به جایی می رفتند. شب درآمد، قصد غاری کردند و اندر آن جا بخفتند. چون پاره ای از شب بگذشت، سنگی از کوه در آمد و در آن غار سخت بگرفت. ایشان متحیر بماندند. با یک دیگر گفتند: نرهاند ما را از این جای هیچ چیزی جز آن که کردارهای بی ریای خود را به حضرت خدای تعالی شفیع آریم.
# - 11
یکی گفت: «مرا مادری و پدری بود و از مال دنیایی چیزی نداشتم به جز بزکی که شیر او بدیشان دادمی و من هر روز یک حزمه هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود نهادمی و از آن ایشان. شبی من بیگاه تر آمدم و تا آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان اندر شیر آغشتم، ایشان خفته بودند. آن قدح اندر دست من بماند؛ و من بر پای استاده و چیزی نخورده، انتظار بیداری ایشان می کردم تا صبح برآمد و ایشان بیدار شدند و طعام بخوردند من آنگاه بنشستم.» پس گفت: «ای بار خدای، اگر من در این راست گویم، ما را فریادرس.»
# - 12
پیغمبر گفتصلی الله علیه که: آن سنگ یک بار بجنبید و شکافی پدیدار آمد.
# - 13
دیگری گفت: «مرا دختر عمی بود با جمال، و پیوسته دلم بدو مشغول بودی و وی را به خود می خواندم، اجابت نکردی تا وقتی به حیل صد و بیست دینار بدو فرستادم تا یک شب با من خالی کند. چون به نزدیک من آمد، ترسی اندر دلم پدیدار آمد از خدای، عز و جل. دست از وی بداشتم و آن زر با وی بگذاشتم.»
انتخابشده - 14
آنگاه گفت: «بار خدایا، اگر من اندر این راست گویم، ما را فرج فرست.»
# - 15
پیغمبر گفت صلی الله علیه و سلم که: آن سنگ جنبیدنی دیگر بجنبید و آن شکاف زیادت شد؛ فاما هنوز بیرون نتوانستند آمدن.
# - 16
سدیگر گفت: «مرا مزدوران بودند که کار می کردند. همه تمام مزد بستدند. یکی از ایشان ناپدیدار شد. من آن مزد وی را گوسفندی خریدم. سالی دیگر دو شد و سدیگر سال چهار شد. هر سال همچنین زیادت می شد. سالی چند برآمد، مالی عظیم وی را فراهم شد. مرد بیامد که: وقتی برای تو کاری کرده ام، یاد داری؟ اکنون مرا بدان حاجت است. گفتم: برو آن همه زان توست. گفت: مرا می فسوس داری؟ گفتم: نه، راست می گویم. آن همه وی را دادم تا برفت.» آنگاه گفت: «خدایا، اگر این سخن راست می گویم، ما را فرج فرست.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 13 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.