نثر · شماره 26
و معروف است که پیغمبر علیه السلام مر علاء بن الحضرمی را به غزو فرستاد و بر راه پاره ای از دریا پیش آمد. قدم بر آن نهادند و بجمله برگذشتند که قدم های ایشان تر نگشته بود.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 23
و دیگر معروف است حدیث زایده، کنیزک عمر بن الخطاب رضی الله عنه که روزی به نزدیک پیغمبر علیه السلامدرآمد و بر وی سلام گفت. پیغمبر گفت: «یا زایده، چرا نزدیک ما دیر به دیر می آیی؟ تو موفقه ای و من تو را دوست دارم.» گفت: «یا رسول الله، امروز با عجایبی آمده ام.» گفت: «آن چه چیز است؟» گفت: «بامداد به طلب هیزم رفتم. چون حزمه ای ببستم، بر سنگی نهادم تا برگیرم. سواری دیدم که از آسمان به زمین آمد و بر من سلام گفت، و مرا گفت: محمد را از من سلام رسان و بگوی که: رضوان، خازن بهشت، سلام رسانید و گفت: بشارت مر تو را که بهشت بهر امتان تو سه قسمت کرده اند: گروهی بی حساب اندر شوند و گروهی را حساب یسیر کنند و گروهی را به شفاعت تو ببخشند. این بگفت و قصد آسمان کرد و ازمیان آسمان و زمین به من التفات کرد. مرا یافت که آن حزمه را برنتافتم. بگفت: یازایده، حزمه را بر سنگ بگذار، و مر سنگ را گفت: یا سنگ، آن حزمه را با زایده به در خانۀ عمر بر.»
# - 24
پیغمبر علیه السلام برخاست و با صحابه به در خانۀ عمر رضی الله عنه آمد. اثر آمد و شد سنگ بدیدند. گفت: «الحمدلله، که خداوند تعالی مرا از دنیا بیرون نبرد تا رضوان مرا به درآمدن امت من به بهشت بشارت نداد.»
# - 25
و خدای عز وجل زنی را این کرامت داد و به درجۀ مریم رسانید.
# - 26
و معروف است که پیغمبر علیه السلام مر علاء بن الحضرمی را به غزو فرستاد و بر راه پاره ای از دریا پیش آمد. قدم بر آن نهادند و بجمله برگذشتند که قدم های ایشان تر نگشته بود.
انتخابشده - 27
و از عبدالله بن عمر رضی الله عنه معروف است که به راهی می رفت. گروهی را دید که بر قارعۀ طریق استاده بودند و شیری راه ایشان گرفته بود. عبدالله عمر گفت: «ای سگ، اگر از خدای فرمان داری بران، و اگر نی ما را راه ده تا بگذریم.» شیر برخاست و مر او را تواضع کرد و اندر گذشت.
# - 28
و از ابراهیم پیغمبر علیه السلام اثری معروف است که: مردی را دید اندر هوا نشسته، گفت: «ای بندۀ خدای، این به چه یافتی؟» گفت: «به چیزی اندک.» گفت: «آن چه بود؟» گفت: «روی از دنیا بگردانیدم و به فرمان خدای آوردم. مرا گفتند: اکنون چه خواهی؟ گفتم: آن که مرا اندر هوا مسکنی باشد تا دلم از خلق گسسته شود.»
# - 29
و چون آن جوانمرد عجمی به مدینه آمد، قصد کشتن عمر کرد. گفتند: «امیرالمومنین اندر خرابه ها جایی خفته باشد.» رفت، وی را یافت بر خاک خفته و دره زیر سر نهاده با خود گفت: «این همه فتنه در این جهان از این است و کشتن این به نزدیک من سخت آسان.» شمشیر برکشید دو شیر پدید آمدند و قصد وی کردند. وی فریاد خواست. عمر رضی الله عنه بیدار شد قصه با وی بگفت و اسلام آورد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 26 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.