مصرع نخستِ میانی · شماره 44
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 41
و به فرغانه دهی است که آن را شلاتک خوانند پیری بود از اوتاد الارض آن جا که او را باب عمر گفتندی و همه درویشان آن دیار را باب خوانند و مر او را عجوزه ای بود فاطمه نام. قصد زیارت وی کردم از اوزکند. چون به نزدیک وی درآمدم، گفت: «به چه آمدی؟» گفتم: «تا شیخ را ببینم بصورت، و وی به من نظری کند بشفقت.» گفت: «ای پسر، من خود از فلان روز باز تو را می بینم و تا از منت غایب نگردانند می خواهمت دید چون روز و سال شمار کردم، آن روز ابتدای توبۀ من بود گفت: ای پسر، سپردن مسافت کار کودکان است. از پس این، زیارت به همت کن؛ که در حضور اشخاص هیچ چیز نبسته است.» پس گفت: «ای فاطمه، آن چه داری بیار تا این درویش بخورد.» طبقی انگور تازه بیاورد، و وقت آن نبود و بر آن طبق رطبی چند و به فرغانه رطب ممکن نشود.
# - 42
وقتی به میهنه بر سر تربت شیخ بوسعید رحمه الله علیه نشسته بودم، تنها، بر حکم عادت. کبوتری دیدم سپید که بیامد و در زیر فوطه ای شد که بر تربت وی انداخته بودند. گفتم مگر از کسی جسته است. و چون برخاستم نگاه کردم در زیر فوطه هیچ چیز نبود. دیگر روز و سدیگر روز بدیدم و اندر تعجب آن فرو ماندم. تا شبی وی را در خواب دیدم آن واقعه از وی بپرسیدم. گفت: «آن کبوتر صفای معاملت من است که هر روز اندر گور به منادمت من آید.»
# - 43
و اگر بسیاری از این حکایات بیارم هنوز سپری نشود و مراد از این کتاب اثبات اصول طریقت است؛ اندر فرع و معاملت نقالان خود کتب ساخته اند و بسیاری جمع کرده و مذکران بر سر منابر نشر می کنند. اکنون فصولی که بدین پیوسته است اندر این کتاب مشبع بیارم تا به جایی دیگر به سر آن باز نباید شد، ان شاء الله تعالی.
# - 44
انتخابشده
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 44 از «الکلام فی ذکر کراماتهم» است.