نثر · شماره 10
پس یکی از این معذور بود و یکی مشکور و آن که مشکور بود، روزگارش عظیم با نور بود و قوی تر از آن باشد که معذور بود.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 7
بدان که جمع بر دو گونه باشد: یکی جمع سلامت گویند، و دیگر را جمع تکسیر.
# - 8
جمع سلامت آن بود که حق تعالی اندر غلبۀ حال و قوت وجد و قلق شوق که پدیدار آید حق تعالی حافظ بنده باشد و امر بر ظاهر وی می راند و وی را بر گزاردن آن نگاه می دارد و وی را به مجاهدت می آراید؛ چنان که سهل بن عبدالله و ابوحفص حداد و ابوالعباس سیاری صاحب مذهب و بایزید بسطامی و ابوبکر شبلی و ابوالحسن حصری و جماعتی دیگر رضوان الله علیهم اجمعین پیوسته مغلوب بودندی تا وقت نماز اندر آمدی، آنگاه به حال خود باز آمدندی و چون نماز بکردندی باز مغلوب گشتندی؛ از آن چه تا در محل تفرقه باشی تو تو باشی امر می گزاری و چون وی تو را جذب کند، وی به امر خود اولی تر که بر تو نگاه می دارد مر دو معنی را: یکی تا نشان بندگی تو برنخیزد و دیگر تا به حکم وعده قیام کند که: «من هرگز شریعت محمد را منسوخ نخواهم کرد.»
# - 9
و جمع تکسیر آن بود که بنده اندر حکم واله و مدهوش شود و حکمش چون حکم مجانین باشد.
# - 10
پس یکی از این معذور بود و یکی مشکور و آن که مشکور بود، روزگارش عظیم با نور بود و قوی تر از آن باشد که معذور بود.
انتخابشده - 11
و فی الجمله، بدان که جمع را مقامی مخصوص نیست و حالی مفرد نه؛ که جمع جمع همت است اندر معنی مطلوب خود و گروهی را کشف این اندر مقامات باشد و گروهی را اندر احوال، و اندر هر دو وقت مراد صاحب جمع به بقای آن به نفی مراد محصول باشد؛ «لان التفرقه فصل والجمع وصل.» و این اندر جملۀ چیزها درست آید، چنان که جمع همت یعقوب به یوسف علیهما السلام که جز همت او وی را همت نمانده بود، و جمع همت مجنون اندر لیلی که چون وی را می ندید، جملۀ عالم و کل موجودات اندر حق وی صورت لیلی بود و مانند این؛ چنان که ابویزید روزی در صومعه بود. یکی بیامد و گفت: «ابویزید فی البیت؟» فقال ابویزید: «هل فی البیت الا الله؟» یعنی: «بویزید اندر خانه هست؟» وی گفت، رضی الله عنه: «اندر این خانه به جز حق چیزی دیگر هست؟»
# - 12
و یکی از مشایخ گوید، رحمه الله علیه: درویشی به مکه اندر آمد و اندر مشاهدت خانه یک سال بنشست که نه طعام خورد و نه شراب و نه بخفت و نه به طهارت شد؛ از اجتماع همتش به رویت خانه، که خداوند آن را به خود اضافت کرده است، غذای تن و مشرب جانش گشته بود.
# - 13
و اصل این جمله آن است که خداوند تعالی مائیت محبت خود را که آن یک جوهر بود، متجزی و مقسوم گردانید و هر یکی را از دوستان، به مقدار گرفتاری وی بدان جزو از اجزای آن کل مخصوص کرد. آنگاه جوشن انسانیت و لباس طبیعت و غاشیۀ مزاج و حجاب روح بدان فرو گذاشت تا وی به قوت خود مر اجزایی را که بدو موصول بود به صفت خود می گردانید؛ تا کل محب جمله محبوب شد و همه حرکات و لحظاتش شرایط آن گرفت و از آن بود که ارباب معانی و اصحاب اللسان مر آن را جمع نام کردند و اندر این معنی حسین بن منصور گوید، رحمه الله علیه:
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 10 از «فصل» است.