نثر · شماره 4
پس گروهی گفتند: «الروح هو الحیوه الذی یحیی به الجسد. روح آن زندگی است که تن بدان زنده بود.» و گروهی از متکلمان نیز هم بر این اند و بدین معنی روح عرضی بود که حیوان بدو زنده باشد به فرمان خدای عز و جل و آن از جنس تالیف و حرکت و اجتماع است و مانند این از اعراض که بدان شخص از حال به حال می گردد.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
بدان که اندر هستی روح علم ضروری است و اندر چگونگی آن عقل عاجز و هرکسی از علما و حکمای امت بر حسب قیاس خود اندر آن چیزی گفته اند و اصناف کفر را نیز اندر آن سخن است که چون کفار قریش به تعلیم جهودان مر نضر بن الحارث را بفرستادند تا از رسول صلی الله علیه کیفیت روح بپرسیدند و ماهیت آن، خداوند تعالی نخست عین آن اثبات کرد؛ قوله، تعالی: «و یسالونک عن الروح (۸۵/الاسراء)»، آنگاه قدم را از وی نفی کرد؛ قوله، تعالی: «قل الروح من امر ربی (۸۵/الاسراء).»
# - 2
و رسول صلی الله علیه فرمود: «الارواح جنود مجنده، فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف.»
# - 3
و مانند این دلایل بسیار است بر هستی آن، بی تصرف اندر چگونگی آن.
# - 4
پس گروهی گفتند: «الروح هو الحیوه الذی یحیی به الجسد. روح آن زندگی است که تن بدان زنده بود.» و گروهی از متکلمان نیز هم بر این اند و بدین معنی روح عرضی بود که حیوان بدو زنده باشد به فرمان خدای عز و جل و آن از جنس تالیف و حرکت و اجتماع است و مانند این از اعراض که بدان شخص از حال به حال می گردد.
انتخابشده - 5
و گروهی دیگر گفتند: «هو غیر الحیوه ولا یوجد الحیوه الا معها کما لایوجد الروح الا مع البنیه ولن یجد احدهما دون الآخر، کالالم و العلم بها؛ لانهما شیئان لایفترقان. روح معنیی است به جز حیات که وجود آن بی حیات روا نباشد؛ چنان که بی شخص معتدل، و یکی زین دو بی دیگری نباشد؛ چنان که درد و علم.» و بدین معنی هم عرضی بود؛ چنان که حیات.
# - 6
و باز جمهور مشایخ و بیشتری از اهل سنت و جماعت رحمهم الله بر آن اند که: روح عینی است نه وصفی که تا وی به قالب موصول است بر مجرای عادت، خداوند تعالی اندر آن قالب حیات می آفریند و حیات آدمی صفتی است وحی بدان است. اما روح مودع است اندر جسد و روا باشد که وی از آدمی جدا شود و آدمی زنده ماند به حیات؛ چنان که در حالت خواب وی برود و حیات بماند، اما روا نباشد که اندر حال رفتن وی علم و عقل بماند؛ از آن چه پیغمبر صلی الله علیه فرموده است که: «ارواح شهدا اندر حواصل طیور باشند»، ولامحاله باید تا این عینی باشد؛ و پیغمبر علیه السلام گفت: «الارواح جنود مجنده»، لامحاله جنود باقی باشند و بر عرض بقا روا نباشد و عرض به خود قایم نباشد. پس آن جسمی بود لطیف که بیاید به فرمان خدای عز و جل و برود به فرمان وی و پیغمبر صلی الله علیه گفت: «من اندر شب معراج آدم و یوسف و هارون و موسی و عیسی و ابراهیم را علیهم السلام اندر آسمان ها بدیدم.» لامحاله آن ارواح ایشان باشد و اگر روح عرضی بودی به خود قایم نبودی تا در حال هستی مر آن را بتوانستی دید؛ که وجود آن را محلی باید که وی عارض آن محل باشد و محل آن جوهر بود و جواهر مولف و لطیف جسم باشند و چون جایز الرویه باشد روا بود که در حواصل طیور باشد و روا باشد که لشکری باشد و مر ایشان را آمد و شدی باشد؛ چنان که اخبار بدان ناطق است و آمد و شد ایشان به امر خداوند تعالی باشد؛ لقوله، تعالی: «قل الروح من امر ربی (۸۵/ الاسراء).»
# - 7
ماند این جا خلاف ملاحده که ایشان روح را قدیم گویند و مر آن را بپرستند و فاعل اشیا و مدبر آن به جز وی را ندانند و آن را «روح الاله» خوانند و «لم یزل» و او را مدیر گویند از شخصی به شخصی دیگر و بر هیچ شبهت که خلق را افتاده است چندان اجتماع نیست که بر این؛ از آن چه جمله نصاری بر این اند هرچند که به عبارت خلاف آن کنند و جمله هندو تبت و چین و ماچین براین اند و اجتماع شیعیان و قرامطه و باطنیان بر این است، و آن دو گروه مبطل نیز بدین مقالت قائل اند و هر گروهی از این جمله که یاد کردیم مر این قول را مقدمات دارند و به براهین دعوی کنند.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 4 از «الکلام فی الروح» است.