مصرع نخستِ میانی · شماره 1
بدان اسعدک الله که مردمان را اندر معرفت خداوند تعالی و صحت علم بدو اختلاف است بسیار. معتزله گویند که: «معرفت حق عقلی است و جز عاقل را بدو معرفت روا نباشد.» و باطل است این قول، به دیوانگانی که اندر دار اسلام اند که حکمشان حکم معرفت بود و به کودکانی که عاقل نباشند و حکمشان حکم ایمان بود. اگر معرفت به عقل بودی، ایشان را چون عقل نیست حکم معرفت نبودی و کافران را که عقل است حکم کفر و اگر عقل معرفت را علت بودی، بایستی تا هر که عاقل بودی عارف بودی و همه بی عقلان جاهلان بودندی و این مکابرۀ عیان است.
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
بدان اسعدک الله که مردمان را اندر معرفت خداوند تعالی و صحت علم بدو اختلاف است بسیار. معتزله گویند که: «معرفت حق عقلی است و جز عاقل را بدو معرفت روا نباشد.» و باطل است این قول، به دیوانگانی که اندر دار اسلام اند که حکمشان حکم معرفت بود و به کودکانی که عاقل نباشند و حکمشان حکم ایمان بود. اگر معرفت به عقل بودی، ایشان را چون عقل نیست حکم معرفت نبودی و کافران را که عقل است حکم کفر و اگر عقل معرفت را علت بودی، بایستی تا هر که عاقل بودی عارف بودی و همه بی عقلان جاهلان بودندی و این مکابرۀ عیان است.
انتخابشده - 2
و گروهی گویند که: «علت معرفت حق استدلالی است، و به جز مستدل را معرفت روا نبود.» و باطل است این قول به ابلیس که وی آیات بسیار دید و بهشت و دوزخ و عرش و کرسی و رویت آن ها وی را علت معرفت نیامد؛ قوله، تعالی: «ولو اننا نزلنا الیهم الملائکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شیء قبلا ما کانوا لیومنوا الا ان یشاء الله (۱۱۱/الانعام). اگر ما فریشتگان را به کفار فرستیم تا با ایشان سخن گویند، و یا مردگان را ناطق گردانیم، ایشان ایمان نیارند تا ما نخواهیم.» و اگر رویت آیت و استدلال آن، علت معرفت بودی خداوند تعالی علت معرفت آنرا گردانیدی نه مشیت خود را.
# - 3
و به نزدیک اهل سنت و جماعت صحت عقل و رویت آیت سبب معرفت است نه علت آن؛ که علت آن جز محض عنایت و لطف مشیت خداوند نیست عمت نعماوه که بی عنایت، عقل نابینا بود؛ از آن چه عقل خود به خود جاهل است و از عقلا کس حقیقت آن را نشناخته است. چون وی به خود جاهل بود، غیر خود را چگونه شناسد؟ و بی عنایت، استدلال و فکرت اندر رویت آیت همه خطا بود؛ که اهل هوی و طایفۀ الحاد جمله مستدل اند، اما بیشتری عارف نه اند؛ و باز آن که از اهل عنایت است همه حرکات وی معرفت است و استدلالش طلب و ترک استدلال تسلیم و اندر صحت معرفت، تسلیم از طلب اولی تر نباشد که طلب اصلی است که ترک آن روی نیست و تسلیم اصلی که اندر آن اضطراب روی نیست، و حقیقت این هر دو معرفت نه و به حقیقت بدان که راهنمای و دلگشای بنده به جز خداوند نیست تعالی الله عن جمیع ما یقول الظالمون و وجود عقل و دلایل را امکان هدایت نباشد و دلیل از این واضح تر نباشد که خداوند تعالی فرمود: «ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه (۲۸/الانعام). اگر کفار باز دنیا آیند بدان کفر خود بازگردند.» و چون امیرالمومنین علی رضی الله عنه را بپرسیدند از معرفت، گفت: «عرفت الله بالله و عرفت ما دون الله بنور الله. خداوند را عز و جل بدو شناختم و جز خداوند را به نور او شناختم.»
# - 4
پس خداوند تعالی تن را بیافرید و حوالت زندگانی آن به جان کرد و دل را بیافرید و حوالت زندگانی آن به خود کرد. پس چون عقل و آیت را قدرت زنده کردن تن نباشد، محال باشد که دل را زنده کند؛ چنان که گفت: «او من کان میتا فاحییناه... (۱۲۲/الانعام).» حوالت حیات جمله به خود کرد، آنگاه گفت: «وجعلنا له نورا یمشی به فی الناس (۱۲۲/الانعام). آفریدگار نوری که روش مومنان در آن است منم.» و نیز گفت: «افمن شرح الله صدره للاسلام (۲۲/الزمر).» گشادن دل را به خود حوالت کرد و بستن آن را هم به فعل خود باز بست و گفت: «ختم الله علی قلوبهم وعلی سمعهم (۷/البقره)»، و نیز گفت: «ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا(۲۸/الکهف).» پس چون قبض و بسط و ختم و شرح دل بدو بود، محال باشد که راهنمای جز وی را داند؛ که هرچه دون اوست جمله علت و سبب است و هرگز علت و سبب بی عنایت مسبب راه نتواند نمود؛ که حجاب راهبر باشد نه راهبر. قوله، تعالی: «ولکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم (۷/الحجرات).» تزیین و تحبیب را به خود اضافت کرد و الزام تقوی که عین آن معرفت است از وی است و ملزم را اندر الزام خود اختیار دفع و جلب نی. پس بی تعریف وی نصیب خلق از معرفت وی به جز عجز نباشد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 1 از «فصل» است.