کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 5

و ابوالحسن نوری گوید، رضی الله عنه: «لا دلیل علی الله سواه، انما العلم یطلب لاداء الخدمه. جز او دلیل دل ها نیست به معرفت خود، علم ادای خدمت را طلبند نه صحت معرفت را.»

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 2

    و گروهی گویند که: «علت معرفت حق استدلالی است، و به جز مستدل را معرفت روا نبود.» و باطل است این قول به ابلیس که وی آیات بسیار دید و بهشت و دوزخ و عرش و کرسی و رویت آن ها وی را علت معرفت نیامد؛ قوله، تعالی: «ولو اننا نزلنا الیهم الملائکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شیء قبلا ما کانوا لیومنوا الا ان یشاء الله (۱۱۱/الانعام). اگر ما فریشتگان را به کفار فرستیم تا با ایشان سخن گویند، و یا مردگان را ناطق گردانیم، ایشان ایمان نیارند تا ما نخواهیم.» و اگر رویت آیت و استدلال آن، علت معرفت بودی خداوند تعالی علت معرفت آنرا گردانیدی نه مشیت خود را.

    #
  2. 3

    و به نزدیک اهل سنت و جماعت صحت عقل و رویت آیت سبب معرفت است نه علت آن؛ که علت آن جز محض عنایت و لطف مشیت خداوند نیست عمت نعماوه که بی عنایت، عقل نابینا بود؛ از آن چه عقل خود به خود جاهل است و از عقلا کس حقیقت آن را نشناخته است. چون وی به خود جاهل بود، غیر خود را چگونه شناسد؟ و بی عنایت، استدلال و فکرت اندر رویت آیت همه خطا بود؛ که اهل هوی و طایفۀ الحاد جمله مستدل اند، اما بیشتری عارف نه اند؛ و باز آن که از اهل عنایت است همه حرکات وی معرفت است و استدلالش طلب و ترک استدلال تسلیم و اندر صحت معرفت، تسلیم از طلب اولی تر نباشد که طلب اصلی است که ترک آن روی نیست و تسلیم اصلی که اندر آن اضطراب روی نیست، و حقیقت این هر دو معرفت نه و به حقیقت بدان که راهنمای و دلگشای بنده به جز خداوند نیست تعالی الله عن جمیع ما یقول الظالمون و وجود عقل و دلایل را امکان هدایت نباشد و دلیل از این واضح تر نباشد که خداوند تعالی فرمود: «ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه (۲۸/الانعام). اگر کفار باز دنیا آیند بدان کفر خود بازگردند.» و چون امیرالمومنین علی رضی الله عنه را بپرسیدند از معرفت، گفت: «عرفت الله بالله و عرفت ما دون الله بنور الله. خداوند را عز و جل بدو شناختم و جز خداوند را به نور او شناختم.»

    #
  3. 4

    پس خداوند تعالی تن را بیافرید و حوالت زندگانی آن به جان کرد و دل را بیافرید و حوالت زندگانی آن به خود کرد. پس چون عقل و آیت را قدرت زنده کردن تن نباشد، محال باشد که دل را زنده کند؛ چنان که گفت: «او من کان میتا فاحییناه... (۱۲۲/الانعام).» حوالت حیات جمله به خود کرد، آنگاه گفت: «وجعلنا له نورا یمشی به فی الناس (۱۲۲/الانعام). آفریدگار نوری که روش مومنان در آن است منم.» و نیز گفت: «افمن شرح الله صدره للاسلام (۲۲/الزمر).» گشادن دل را به خود حوالت کرد و بستن آن را هم به فعل خود باز بست و گفت: «ختم الله علی قلوبهم وعلی سمعهم (۷/البقره)»، و نیز گفت: «ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا(۲۸/الکهف).» پس چون قبض و بسط و ختم و شرح دل بدو بود، محال باشد که راهنمای جز وی را داند؛ که هرچه دون اوست جمله علت و سبب است و هرگز علت و سبب بی عنایت مسبب راه نتواند نمود؛ که حجاب راهبر باشد نه راهبر. قوله، تعالی: «ولکن الله حبب الیکم الایمان و زینه فی قلوبکم (۷/الحجرات).» تزیین و تحبیب را به خود اضافت کرد و الزام تقوی که عین آن معرفت است از وی است و ملزم را اندر الزام خود اختیار دفع و جلب نی. پس بی تعریف وی نصیب خلق از معرفت وی به جز عجز نباشد.

    #
  4. 5

    و ابوالحسن نوری گوید، رضی الله عنه: «لا دلیل علی الله سواه، انما العلم یطلب لاداء الخدمه. جز او دلیل دل ها نیست به معرفت خود، علم ادای خدمت را طلبند نه صحت معرفت را.»

    انتخاب‌شده
  5. 6

    و از مخلوقان کس را قدرت آن نیست که کسی را به خدای رساند. مستدل از ابوطالب عاقل تر نباشد و دلیل از محمد بزرگتر نه. چون جریان حکم ابوطالب بر شقاوت بود دلالت محمد وی را سود نداشت. نخست درجه از استدلال، اعراض است از حق؛ از آن چه استدلال کردن تامل کردن اندر غیر است، و حقیقت معرفت اعراض کردن از غیر است و اندر عادت، وجود جمله مطلوبان به استدلال بود و معرفت وی خلاف عادت است. پس معرفت وی جز دوام حیرت عقل نیست و اقبال عنایت وی به بنده. کسب خلق را اندر آن سبیل نیست و به جز انعام و الطاف وی مر بندۀ وی را دلیل نیست و آن از فتوح قلوب است و از خزاین غیوب؛ که آن چه دون وی است بجمله محدث اند. پس روا بود که محدث به چون خودی رسد روا نباشد که به آفریدگار خود رسد با وجود وی و آن چه اندر تحت کسب وی آید کسب کاسب غالب بود و مکتسب مغلوب بود. پس کرامت نه آن بود که عقل به دلیل فعل، هستی فاعل اثبات کند؛ که کرامت آن بود که دل به نور حق سبحانه و تعالی هستی خود را نفی کند. آن یکی را معرفت قالت بود و این دیگر را حالت شود.

    #
  6. 7

    و آن چه گروهی مر آن را می علت معرفت دانند و آن عقل است، گو بنگرید تا آن چه چیز است که اندر دل از عین معرفت می اثبات کند و هرچه می عقل اثبات کند می معرفت نفی آن اقتضا کند؛ یعنی آن چه اندر دل به دلالت عقل صورت گیرد که خداوند آن است وی به خلاف آن است و اگر به خلاف آن صورت گیرد به خلاف آن است. پس چه مجال ماند این جا مر عقل را تا به استدلال وی معرفت باشد؟ از آن چه عقل و وهم وی هر دو یک جنس باشند و آن جا که جنس اثبات شد معرفت نفی گشت. پس اثبات استدلال عقل، تشبیه آمد و نفی آن تعطیل و مجال آن جز اندر این دو اصل نیست و این هر دو معرفت نکرت بود که مشبهه و معطله موحد نباشند.

    #
  7. 8

    پس چون عقل به مقدار امکان خود برفت و آن چه از آن او می آمد خود همه او بود، دل های دوستان را از طلب چاره نبود بر درگاه عجز بی آلت بیارامیدند و اندر آرام خود بی قرار شدند. دست به زاری بردند و مر دل های خود را مرهم جستند و راهشان از نوع طلب و قدرت ایشان برسید. قدرت حق این جا قدرت ایشان آمد؛ یعنی از او بدو راه یافتند. از رنج غیبت بر آسودند و اندر روضۀ انس بیارمیدند و اندر روح و سرور مقرر شدند. چون عقل دل ها را به مراد رسیده دید، تصرف خود پیدا کرد. اندر نیافت بازماند. چون بازماند متحیر شد. چون متحیر شد معزول گشت. چون معزول گشت، آنگاه حق لباس خدمت اندر وی پوشید و گفت: «تا با خود بودی به آلت تصرف خود محجوب بودی. چون آلات فانی شد بماندی. چون بماندی برسیدی.» پس دل را نصیب قربت آمد و عقل را خدمت و معرفت خود به تعریف بود. پس خداوند عز وجل بنده را به تعریف و تعرف خود شناساکرد تا وی را بدو بشناخت. شناختنی نه که موصول آلت بود. شناختنی که وجود وی در آن عاریت بود تا به همه وجود عارف را انانیت خیانت آمد. تا ذکرش بی نسیان بود و روزگارش بی تقصیر و معرفت وی حال بود نه مقال.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 5 از «فصل» است.