کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 5

حقیقت معرفت اطلاع حق است بر اسرار بدانچه لطایف انوار معرفت بدان پیوندد؛ یعنی تا حق تعالی به عنایت خود دل بنده را به نور خود نیاراید و از جملۀ آفت ها بنزداید؛ چنان که موجودات و مثبتات را اندر دلش به مقدار خردله ای وزن نماند، مشاهدات اسرار باطن و ظاهر وی را غلبه نکند و چون این بکند مغایبه جمله مشاهده گردد.

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 2

    عبدالله مبارک گوید، رحمه الله علیه: «المعرفه ان لاتتعجب من شیء.»

    #
  2. 3

    معرفت آن بود که از هیچ چیزت عجب نیاید؛ از آن چه عجب از فعلی آید که کسی بکند زیادت از مقدور خود. چون وی تعالی و تقدس قادر بر کمال است عارف را به افعال وی تعجب محال باشد و اگر عجب صورت گیردی آن جا بایدی که مشتی خاک را بدان درجه رسانید که محل فرمان وی گشت و قطرۀ خون را بدان مرتبت که حدیث دوستی و معرفت وی کند و طالب رویت وی شود و قصد قربت و وصلت وی کند.

    #
  3. 4

    ذوالنون مصری گوید، رحمه الله علیه: «حقیقه المعرفه اطلاع الحق علی الاسرار بمواصله لطائف الانوار.»

    #
  4. 5

    حقیقت معرفت اطلاع حق است بر اسرار بدانچه لطایف انوار معرفت بدان پیوندد؛ یعنی تا حق تعالی به عنایت خود دل بنده را به نور خود نیاراید و از جملۀ آفت ها بنزداید؛ چنان که موجودات و مثبتات را اندر دلش به مقدار خردله ای وزن نماند، مشاهدات اسرار باطن و ظاهر وی را غلبه نکند و چون این بکند مغایبه جمله مشاهده گردد.

    انتخاب‌شده
  5. 6

    و شبلی گوید، رحمه الله علیه: «المعرفه دوام الحیره.»

    #
  6. 7

    و حیرت بر دو گونه است: یکی اندر هستی ودیگر اندر چگونگی. حیرت اندر هستی، شرک باشد و کفرو اندر چگونگی، معرفت؛ زیرا که اندر هستی وی عارف را شک صورت نگیرد و اندر چگونگی وی عقل را مجال نباشد. ماند این جا یقینی در وجود حق و حیرتی در کیفیت وی و از آن بود که گفت: «یا دلیل المتحیرین زدنی تحیرا.» نخست معرفت وجود کمال اوصاف اثبات کرد و بدانست که وی مقصود خلق است و استجابت کنندۀ دعوات ایشان و متحیران را تحیر به جز وی نیست، آنگاه زیادت حیرت خواست و دانست که اندر مطلوب عقل را حیرت و سرگردانی شرک و وقفت بود و این معنی سخت لطیف است.

    #
  7. 8

    و احتمال کند که معرفت هستی بحق تحیر به هستی خود تقاضا کند؛ از آن که بنده چون خداوند را بشناخت، کل خود را دربند قهر وی بیند. چون وجود و عدمش بدو بود و از او و سکونت و حرکت به قدرت او، متحیر شود که: «چون کل مرا بقا بدوست، من خود کیستم و برچیستم؟» و از این بود که پیغمبر گفت، علیه السلام: «من عرف نفسه فقد عرف ربه.» هرکه خود را بشناسد به فنا حق را تعالی الله بشناسد به بقا و از فنا عقد و صفت باطل بود و چون عین چیزی معقود نباشد، اندر معرفت وی به جز تحیر ممکن نشود.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 5 از «فصل» است.