کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 12

از جنید می آید، رضی الله عنه: «التوحید ان یکون العبد شبحا بین یدی الله، تجری علیه تصاریف تدبیره فی مجاری احکام قدرته فی لجج بحار توحیده، بالفناء عن نفسه و عن دعوه الخلق له و عن استجابته لهم، بحقائق وجود وحدانیته فی حقیقه قربه، بذهاب حسه و حرکته لقیام الحق له فیما اراد منه، و هو ان یرجع آخر العبد الی اوله فیکون کما کان قبل ان یکون.»

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 9

    حصری گوید، رحمه الله علیه: «اصولنا فی التوحید خمسه اشیاء: رفع الحدث، و اثبات القدم و هجر الاوطان و مفارقه الاخوان و نسیان ماعلم و جهل.»

    #
  2. 10

    اصول ما اندر توحید پنج چیز است: اول برداشتن حدث و اثبات کردن قدم، و هجر وطن و مفارقت برادران و فراموشی آن چه داند و نداند. اما رفع حدث نفی محدثات باشد از مقارنۀ توحید و استحالت حوادث از ذات مقدر وی، جل جلاله. و اثبات قدم اعتقاد به همیشه بودن خداوند، رضی الله عنه. و از هجر اوطان مراد بریدن بود از کل مالوفات نفس و آرامگاه های دل و قرارگاه های طبع و هجرت کردن از رسومات دنیا مر مریدان را و از مقامات سنی و حالات بهی و کرامات رفیع مر مراد را و از مفارقت برادران، مراد اعراض است از صحبت خلق و اقبال به صحبت حق؛ که هر خاطر که اندیشه غیر بر او برگذرد حجابی باشد و آفتی و بدان مقدار که خاطر را با سر موحد گذر بود وی از توحید محجوب ماند؛ از آن چه باتفاق امم توحید جمع همم باشد، و آرام با غیر نشانۀ تفرقۀ همت بود و از فراموشی علم و جهل از توحید، مراد آن است که علم خلق به چون و چگونگی بود یا به جنسی یا به طبعی و هرچه علم خلق اندر توحید حق اثبات کند توحید آن را نفی کند و هرچه جهلشان اثبات کند بر خلاف علمشان بود؛ از آن چه جهل توحید نیست و علم به تحقیق توحید جز به نفی تصرف درست نیاید و اندر علم و جهل جز تصرف نیست یکی بر بصیرت و دیگر بر غفلت.

    #
  3. 11

    یکی از مشایخ گوید رحمه الله علیه که: اندر مجلس حصری بودم. اندر خواب شدم دو فریسته دیدم که از آسمان به زمین آمدند و زمانی سخن وی بشنیدند. یکی گفت مر دیگری را که: «اینچه این مرد می گوید علم است از توحید نه عین توحید.» چون بیدار شدم وی عبارت ازتوحید می کرد. روی به من کرد و گفت: «یا بافلان، از توحید به جز علم آن نتوان گفت.»

    #
  4. 12

    از جنید می آید، رضی الله عنه: «التوحید ان یکون العبد شبحا بین یدی الله، تجری علیه تصاریف تدبیره فی مجاری احکام قدرته فی لجج بحار توحیده، بالفناء عن نفسه و عن دعوه الخلق له و عن استجابته لهم، بحقائق وجود وحدانیته فی حقیقه قربه، بذهاب حسه و حرکته لقیام الحق له فیما اراد منه، و هو ان یرجع آخر العبد الی اوله فیکون کما کان قبل ان یکون.»

    انتخاب‌شده
  5. 13

    حقیقت توحید آن بود که بنده چون هیکلی شود اندر جریان تصرف تقدیر حق اندر مجاری قدرتش، خالی از اختیار و ارادت خود، اندر دریای توحید وی به فنای نفس خود و انقطاع دعوت خلق از وی و محو استجابت وی مر دعوت خلق را به حقیقت معرفت وحدانیت اندر محل قرب به ذهاب حرکت و حس او و قیام حق بدو اندر آن چه ارادت اوست از او، تا آخر بنده اندر این محل چون اول شود و چنان گردد که از اول بوده است پیش از آن که بوده است.

    #
  6. 14

    و مراد از این جمله آن است که موحد را اندر اختیار حق اختیاری نماند و اندر وحدانیت حق به خودش نظاره ای نه؛ از آن چه اندر محل قرب، نفس وی فانی بود و حسش مذهوب. احکام حق بر وی می رود چنان که حق خواهد به فنای تصرف بنده؛ تا چنان گردد که ذره ای بود اندر ازل اندر حق عهد توحید که گوینده حق بود و جواب دهنده حق، نشانه آن ذره بود و آن که چنین بود خلق را با وی آرام نماند تا وی را به چیزی دعوت کنند و وی را با کس انس نماند تا دعوت ایشان را اجابت کند و اشارت این به فنای صفت است و صحت تسلیم اندر حال قهر کشف جلال که بنده را از اوصاف خود فانی گرداند تا آلتی گردد و جوهری لطیف چنان که اگر بر جگر حمزه زنند بگذرد بی تصرف و اگر بر پشت مسیلمه رسد ببرد بی تمیز. و در جمله از جمله فانی باشد شخص وی تعبیه گاه اسرار حق بود؛ تا نطقش را حواله بدو بود و فعلش را اضافت بدو و وصفش را قیام بدو و مر اثبات حجت را حکم شریعت بروی باقی، و وی از رویت کل فانی.

    #
  7. 15

    و این صفت پیغمبر است صلی الله علیه و سلم که اندر شب معراج ورا به مقام قرب رسانیدند و مقام را مسافت بود، اما قرب بی مسافت بود و حالش از نوع معلوم خلق بعید گشت و از اوهام منقطع شد؛ تا حدی که کون وی را گم کرد و وی خود را گم کرد. اندر فنای صفت بی صفت متحیر شد ترتیب طبایع و اعتدال مزاج مشوش شد. نفس به محل دل رسید و دل به درجۀ جان، و جان به مرتبۀ سر و سر به صفت قرب. اندر همه از همه جدا شد. خواست تا بنیت خراب شود و شخص بگذارد. مراد حق از آن اقامت حجت بود فرمان آمد که: «بر حال باش.» بدان قوت یافت و آن قوت قوت وی شد از نیستی از خود، هستی به حق پدیدار آمد تا باز آمد و گفت: «انی لست کاحدکم، انی ابیت عند ربی فیطعمنی و یسقینی. من چون یکی از شما نیستم؛ که مرا از حق طعامی و شرابی است که زندگی من بدان است و پایندگی بدان»؛ کما قال، علیه السلام: «لی مع الله وقت لایسع معی فیه ملک مقرب ولانبی مرسل. مرا با خداوند تعالی وقتی است که اندر نگنجد اندر آن هیچ ملک مقرب و نه پیغامبر مرسل.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 12 از «فصل» است.