کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 17

توحید آن بود که بدانی که ذات خداوند تعالی موصوف است به علم، بی از آن که آن را در توانند یافت به حس، و یا بتوانند دید در دنیا به چشم، و به حقیقت ایمان موجود است بی حد ونهایت و اندر یافت و آمد شدن، و ظاهر است اندر ملک خود به صنع و قدرت خود. خلق از معرفت کنه ذات وی محجوب اند و وی به اظهار عجایب و آیات راه نماینده است، و دل ها می شناسند وی را به یگانگی و عقل ها ادراک نکنندش از روی چگونگی و ببینند وی را یعنی در عقبی به چشم سر، بی از آن که ذات وی را ببینند و یا نهایتی راادراک کنند.

چهرهٔ هجویریشاعر
اثرفصل
قالبسایر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 14

    و مراد از این جمله آن است که موحد را اندر اختیار حق اختیاری نماند و اندر وحدانیت حق به خودش نظاره ای نه؛ از آن چه اندر محل قرب، نفس وی فانی بود و حسش مذهوب. احکام حق بر وی می رود چنان که حق خواهد به فنای تصرف بنده؛ تا چنان گردد که ذره ای بود اندر ازل اندر حق عهد توحید که گوینده حق بود و جواب دهنده حق، نشانه آن ذره بود و آن که چنین بود خلق را با وی آرام نماند تا وی را به چیزی دعوت کنند و وی را با کس انس نماند تا دعوت ایشان را اجابت کند و اشارت این به فنای صفت است و صحت تسلیم اندر حال قهر کشف جلال که بنده را از اوصاف خود فانی گرداند تا آلتی گردد و جوهری لطیف چنان که اگر بر جگر حمزه زنند بگذرد بی تصرف و اگر بر پشت مسیلمه رسد ببرد بی تمیز. و در جمله از جمله فانی باشد شخص وی تعبیه گاه اسرار حق بود؛ تا نطقش را حواله بدو بود و فعلش را اضافت بدو و وصفش را قیام بدو و مر اثبات حجت را حکم شریعت بروی باقی، و وی از رویت کل فانی.

    #
  2. 15

    و این صفت پیغمبر است صلی الله علیه و سلم که اندر شب معراج ورا به مقام قرب رسانیدند و مقام را مسافت بود، اما قرب بی مسافت بود و حالش از نوع معلوم خلق بعید گشت و از اوهام منقطع شد؛ تا حدی که کون وی را گم کرد و وی خود را گم کرد. اندر فنای صفت بی صفت متحیر شد ترتیب طبایع و اعتدال مزاج مشوش شد. نفس به محل دل رسید و دل به درجۀ جان، و جان به مرتبۀ سر و سر به صفت قرب. اندر همه از همه جدا شد. خواست تا بنیت خراب شود و شخص بگذارد. مراد حق از آن اقامت حجت بود فرمان آمد که: «بر حال باش.» بدان قوت یافت و آن قوت قوت وی شد از نیستی از خود، هستی به حق پدیدار آمد تا باز آمد و گفت: «انی لست کاحدکم، انی ابیت عند ربی فیطعمنی و یسقینی. من چون یکی از شما نیستم؛ که مرا از حق طعامی و شرابی است که زندگی من بدان است و پایندگی بدان»؛ کما قال، علیه السلام: «لی مع الله وقت لایسع معی فیه ملک مقرب ولانبی مرسل. مرا با خداوند تعالی وقتی است که اندر نگنجد اندر آن هیچ ملک مقرب و نه پیغامبر مرسل.»

    #
  3. 16

    و از سهل بن عبدالله رضی الله عنه می آید: «ذات الله موصوفه بالعلم غیر مدرکه بالاحاطه ولا مرئیه بالابصار فی دار الدنیا، موجوده بحقایق الایمان من غیر حد ولا احاطه ولاحلول و تراه العیون فی العقبی ظاهرا فی ملکه و قدرته. قد حجب الخلق عن معرفه کنه ذاته، و دلهم علیه بایاته، و القلوب تعرفه، و العقول لا تدرکه، ینظر الیه المومنون بالابصار من غیر احاطه ولا ادراک نهایه.»

    #
  4. 17

    توحید آن بود که بدانی که ذات خداوند تعالی موصوف است به علم، بی از آن که آن را در توانند یافت به حس، و یا بتوانند دید در دنیا به چشم، و به حقیقت ایمان موجود است بی حد ونهایت و اندر یافت و آمد شدن، و ظاهر است اندر ملک خود به صنع و قدرت خود. خلق از معرفت کنه ذات وی محجوب اند و وی به اظهار عجایب و آیات راه نماینده است، و دل ها می شناسند وی را به یگانگی و عقل ها ادراک نکنندش از روی چگونگی و ببینند وی را یعنی در عقبی به چشم سر، بی از آن که ذات وی را ببینند و یا نهایتی راادراک کنند.

    انتخاب‌شده
  5. 18

    و این لفظی جامع است مر کل احکام توحید راو

    #
  6. 19

    و جنید رضی الله عنه گفت: «اشرف کلمه فی التوحید قول ابی بکر، رضی الله عنه: سبحان من یجعل لخلقه سبیلا الی معرفته الا بالعجز عن معرفته. پاک است آن خدایی که خلق را به معرفت خود راه نداد الا به عجز ایشان اندر معرفت او.»

    #
  7. 20

    وعالمی اندر این کلمه به غلط افتاده اند پندارند که عجز از معرفت بی معرفتی بود و این محال است؛ از آن که عجز اندر حالت موجود صورت گیرد، بر حالت معدوم عجز صورت نگیرد؛ چنان که مرده اندر حیات عاجز نبود که اندر موت عاجز بود با استحالت اسم عجز و قوت و اعمی از بصر عاجز نبود که اندر نابینایی از نابینایی عاجز بود و زمن از قیام عاجز نبود که اندر قعود از قعود عاجز بود؛ چنان که عارف از معرفت عاجز نبود و معرفت موجود بود و این چون ضرورتی بود و بر آن حمل کنیم این قول صدیق رضی الله عنه که ابوسهل صعلوکی و استاد ابوعلی دقاق رحمهما الله گفتند: «معرفت ابتدا کسبی بود و در انتها ضروری گردد.» و علم ضرورت آن بود که صاحب آن اندر حال وجودآن مضطر و عاجز بود ازدفع و جلب آن. پس بدین قول، توحید فعل حق باشد تعالی و تقدس اندردل بنده.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 17 از «فصل» است.