نثر · شماره 12
مردی به در سرای حسن بن علی رضی الله عنهما آمد و گفت: «ای پسر پیغامبر، مرا چهارصد درم وام است.» حسن فرمود تا چهارصد دینار بدو دادند و گریان اندر خانه شد. گفتند: «چرا می گریی، ای فرزند پیغمبر؟» گفت: «از آن چه اندر تفحص حال این مرد تقصیر کردم تا وی را به ذل سوال آوردم.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 9
و جود اندر صفت ادبی تکلف بود و مجاز و پیوسته مرید باید که ملک و نفس خود را مبذول دارد اندر موافقت امر خداوند و از آن بود که سهل بن عبدالله رضی الله عنه گفتی: «الصوفی دمه هدر و ملکه مباح.»
# - 10
و از شیخ بومسلم فارسی رحمه الله شنیدم که گفت: وقتی من با جماعتی قصد حجاز کردم و اندر نواحی حلوان کردان راه ما بگرفتند و خرقه هایی که داشتیم از ما جدا کردند. ما نیز با ایشان نیاویختیم و فراغ دل ایشان جستیم یکی بود اندر میان ما اضطراب کرد. کردی شمشیر بکشید و قصد کشتن او کرد. ما جمله مر آن کرد را شفاعت کردیم. گفت: «روا نباشد که این کذاب را بگذاریم لامحاله او را بخواهیم کشتن.» ما علت کشتن از وی بپرسیدیم. گفت: «از آن چه وی صوفی نیست و اندر صحبت اولیا می خیانت کند این چنین کس نابوده به.» گفتیم: «از برای چرا؟» گفت: «از آن چه کمترین درجۀ تصوف جود است واو را اندر این خرقه پاره چندین بند است او چگونه صوفی باشد و چندین خصومت با یاران خود می کند؟ ما چندین سال است تا کار شما می کنیم و راه شما می رویم و علایق از شما می قطع کنیم.»
# - 11
و گویند: عبدالله بن جعفر به منهل گروهی برگذشت. غلامی را دید حبشی که گوسفندان را رعایت می کرد و سگی آمده بود واندر پیش وی نشسته. وی قرصی بیرون کرد و فرا سگ داد ودیگری و سدیگری. عبدالله پیش رفت و گفت: «ای غلام، قوت تو هر روز چند است؟» گفت: «اینچه دادم.» گفت: «پس چرا همه به سگ دادی؟» گفت: «از آن که وی از راه دور به امیدی آمده است، و این جای سگان نیست. از خود نپسندم که رنج وی ضایع گردانم.» عبدالله را آن خوش آمد مر آن غلام را با آن گوسفندان و آن منهل بخرید و آزاد کرد و گفت: «این گوسفندان و حایط تو را بخشیدم.» وی بر وی دعا کرد و گوسفندان صدقه کرد و مال سبیل کرد واز آن جا برفت.
# - 12
مردی به در سرای حسن بن علی رضی الله عنهما آمد و گفت: «ای پسر پیغامبر، مرا چهارصد درم وام است.» حسن فرمود تا چهارصد دینار بدو دادند و گریان اندر خانه شد. گفتند: «چرا می گریی، ای فرزند پیغمبر؟» گفت: «از آن چه اندر تفحص حال این مرد تقصیر کردم تا وی را به ذل سوال آوردم.»
انتخابشده - 13
و ابوسهل صعلوکی هرگز صدقه بر دست درویش ننهادی و چیزی که ببخشیدی هرگز به دست کس ندادی، بر زمین بنهادی تا برداشتندی تا از وی بپرسیدند. گفت: «دنیا را آن خطر نیست که اندر دست مسلمانی باید داد تا ید من علیا باشد و از آن وی سفلی.»
# - 14
و از پیغمبر علیه السلام می آید که: دو من مشک او را ملک حبشه بفرستاد. وی بیکبار اندر آب کرد و بر خود مالید.
# - 15
و از انس می آید که: مردی به نزدیک پیغمبر علیه السلام آمد و پیغمبر وی را یک وادی میان دو کوه پر گوسفند بخشید چون وی به قوم خود بازگشت، گفت: «یا قوماه، مسلمان شوید که محمد عطای کسی می بخشد که وی ازدرویشی نترسد.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 12 از «باب الجود و السخاء» است.