کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 3

و البته روا نباشد که مقیم مر مسافر را به سلامگری اهل دنیا برد و یا به ماتم ها و عیادت های ایشان و هر مقیمی را که از مسافران این طمع بود که ایشان را آلت گدایی خود سازد و از این خانه بدان خانه می بردشان، خدمت ناکردن وی مر ایشان را اولی تر از آن که آن ذل بر تن ایشان نهادن و رنج به دل ایشان رسانیدن.

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 1

    چون درویشی اقامت اختیار کند بدون سفر، شرط ادب وی آن بود که چون مسافری بدو رسد به حکم حرمت به شادی پیش وی بازآید و وی را به حرمت قبول کند و چنان داند که وی یکی از آن ضیف ابراهیم خلیل است، علیه السلام. از مکرمی با وی آن کند که ابراهیم کرد علیه السلام که بی تکلف آن چه بود وی را پیش آورد؛ چنان که خدای عز و جل گفت: «فجاء بعجل سمین (۲۶/الذاریات).» و نپرسد که از کدام سوی آمدی یا کجا می روی و یا چه نامی مر حکم ادب را. آمدنشان از حق بیند و رفتن به سوی حق بیند و نامشان بندۀ حق داند آنگاه نگاه کند تا راحت وی اندر خلوت بود یا صحبت؛ اگر اختیار وی خلوت بود، جایی خالی کند و اگر اختیار وی صحبت بود، تکلف صحبت کند به حکم انس و عشرت و چون شب سر به بالین بازنهد باید تا مقیم دستی بر پای وی نهد و اگر بنگذارد و گوید: «عادت ندارم»، اندر نیاویزد تا وی گرانبار نشود ودیگر روز گرمابه بر وی عرضه کند و به گرمابۀ پاکیزه ترین بردش، و جامۀ وی را از میزرهای گرمابه نگاه دارد و نگذارد که خادم اجنبی وی را خدمت کند، باید که همجنسی ورا خدمت کند به اعتقادی تا به پاک گردانیدن وی آن کس از همه آفات پاک شود. و باید که تا پشت وی بخارد و زانوها و کف پای و دستش بمالد و بیشتر از این شرط نیست.

    #
  2. 2

    و اگر این مقیم را دسترس آسان باشد که وی را جامۀ نو سازد، تقصیر نکند و اگر نباشد تکلف نکند همان خرقۀ وی را نمازی کند تا چون از گرمابه برآید درپوشد. و چون از گرمابه به جای باز آید و روز دیگر شود اگر در آن شهر پیری بود یا جماعتی از ائمۀ اسلام وی را گوید: «اگر صواب باشد، تا به زیارت ایشان رویم.» اگر اجابت کند صواب و اگر گوید: «رای و دل آن ندارم»، بر وی انکار نکند؛ از آن چه وقت باشد مر طالبان حق را که دل خود هم ندارند ندیدی که چون ابراهیم خواص را رحمه الله علیه گفتند: «از عجایب اسفار خود ما را خبری بگوی.» گفت: عجب تر آن بود که خضر پیغمبر علیه السلام از من صحبت درخواست، دل وی نداشتم و اندر آن ساعت بدون حق نخواستم که کسی را به نزدیک دل من خطر و مقدار باشد که وی را رعایت باید کرد.»

    #
  3. 3

    و البته روا نباشد که مقیم مر مسافر را به سلامگری اهل دنیا برد و یا به ماتم ها و عیادت های ایشان و هر مقیمی را که از مسافران این طمع بود که ایشان را آلت گدایی خود سازد و از این خانه بدان خانه می بردشان، خدمت ناکردن وی مر ایشان را اولی تر از آن که آن ذل بر تن ایشان نهادن و رنج به دل ایشان رسانیدن.

    انتخاب‌شده
  4. 4

    و مرا که علی بن عثمان الجلابی ام اندر اسفار خود هیچ رنج و مشقت صعب تر از آن نبود که خادمان جاهل و مقیمان بی باک مرا گاهگاه برداشتندی و از خانۀ این خواجه به خانۀ آن دهقان می بردندی و من به باطن بر ایشان سنه می خواندمی و به ظاهر مسامحتی می کردمی. و آن چه مقیمان بر من کردندی از بی طریقتی من نذر کردی که اگر وقتی من مقیم گردم با مسافران این نکنم و از صحبت بی ادبان فایده بیش از این نباشد که آن چه تو را خوش نیاید از معاملت ایشان تو آن نکنی.

    #
  5. 5

    و باز اگر درویشی مسافر منبسط شود و روزی چند صحبت و بایست دنیا اظهار کند، مقیم را از آن چاره نباشد که وی را به دم بایست وی فرا برد و اگر این مسافر مدعیی بود بی همت، مقیم را نباید که بی همتی کند و متابع وی باشد اندر بایست های محال وی؛ که این طریقت منقطعان است. چون بایست آمد به بازار باید شد به ستد و داد کردن، و یا به درگاه سلطانی به عوانی. وی را با صحبت منقطعان چه کار باشد؟

    #
  6. 6

    و گویند که جنید رضی الله عنه با اصحاب خود به حکم ریاضتی نشسته بودند. مسافری درآمد. بر نصیب وی تکلفی کردند و طعامی پیش آوردند. وی گفت: «به جز این مرا فلان چیز بایستی.» جنید گفت: «تو را به بازار باید شد که تو مرد اسواقی نه از آن مساجد و صوامع.»

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 3 از «باب آداب الاقامه فی الصحبه» است.