نثر · شماره 6
و گویند که جنید رضی الله عنه با اصحاب خود به حکم ریاضتی نشسته بودند. مسافری درآمد. بر نصیب وی تکلفی کردند و طعامی پیش آوردند. وی گفت: «به جز این مرا فلان چیز بایستی.» جنید گفت: «تو را به بازار باید شد که تو مرد اسواقی نه از آن مساجد و صوامع.»
شاعرهجویریدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
و البته روا نباشد که مقیم مر مسافر را به سلامگری اهل دنیا برد و یا به ماتم ها و عیادت های ایشان و هر مقیمی را که از مسافران این طمع بود که ایشان را آلت گدایی خود سازد و از این خانه بدان خانه می بردشان، خدمت ناکردن وی مر ایشان را اولی تر از آن که آن ذل بر تن ایشان نهادن و رنج به دل ایشان رسانیدن.
# - 4
و مرا که علی بن عثمان الجلابی ام اندر اسفار خود هیچ رنج و مشقت صعب تر از آن نبود که خادمان جاهل و مقیمان بی باک مرا گاهگاه برداشتندی و از خانۀ این خواجه به خانۀ آن دهقان می بردندی و من به باطن بر ایشان سنه می خواندمی و به ظاهر مسامحتی می کردمی. و آن چه مقیمان بر من کردندی از بی طریقتی من نذر کردی که اگر وقتی من مقیم گردم با مسافران این نکنم و از صحبت بی ادبان فایده بیش از این نباشد که آن چه تو را خوش نیاید از معاملت ایشان تو آن نکنی.
# - 5
و باز اگر درویشی مسافر منبسط شود و روزی چند صحبت و بایست دنیا اظهار کند، مقیم را از آن چاره نباشد که وی را به دم بایست وی فرا برد و اگر این مسافر مدعیی بود بی همت، مقیم را نباید که بی همتی کند و متابع وی باشد اندر بایست های محال وی؛ که این طریقت منقطعان است. چون بایست آمد به بازار باید شد به ستد و داد کردن، و یا به درگاه سلطانی به عوانی. وی را با صحبت منقطعان چه کار باشد؟
# - 6
و گویند که جنید رضی الله عنه با اصحاب خود به حکم ریاضتی نشسته بودند. مسافری درآمد. بر نصیب وی تکلفی کردند و طعامی پیش آوردند. وی گفت: «به جز این مرا فلان چیز بایستی.» جنید گفت: «تو را به بازار باید شد که تو مرد اسواقی نه از آن مساجد و صوامع.»
انتخابشده - 7
وقتی من از دمشق با دو درویش قصد زیارت ابن العلا کردم و وی به روستای رمله می بود اندر راه با یک دیگر گفتیم: که ما هر یکی را با خویشتن واقعه ای که داریم، اندیشه باید کرد تا آن پیر از باطن ما را خبر دهد و واقعۀ ما حق شود. من با خود گفتم: «مرا از وی اشعارو مناجات حسین بن منصور باید.» آن دیگری گفت: «مرا دعایی باید تا طحالم بشود.» و آن دیگری گفت: «مرا حلوای صابونی باید.» چون به نزدیک وی رسیدیم فرموده بود تا جزوی نبشته بودند از اشعار و مناجات حسین منصور. پیش من نهاد و دست بر شکم آن درویش مالید طحال از وی بشد و آن دیگری را گفت: «حلوای صابونی غذای عوانان بود، و تو لباس اولیای خدای داری. لباس اولیا با مطالبت عوانان راست نیاید از دو یکی اختیار کن.»
# - 8
و درجمله مقیم را جز رعایت آن کس واجب نیاید که او به رعایت حق مشغول بود و تارک حظ خود باشد، و چون کسی به حظوظ خود اقامت کرد دیگری را باید تا وی را خلاف کند و چون باز به ترک حظ خود گرفت وی به حظ وی اقامت کند شاید تا اندر هر دو حال راه برده باشد نه راه زده.
# - 9
و معروف است اندر اخبار پیغمبر علیه السلام که وی سلمان را با بوذر غفاری برادری داده بود، و هر دو از سرهنگان اهل صفه بودند و از رئیسان و خداوندان باطن. روزی سلمان به خانۀ ابوذر اندر آمد به زیارت. عیال بوذر با سلمان از بوذر شکایت کرد که: «برادر تو به روز چیزی نمی خورد و به شب نمی خسبد.» سلمان گفت: «چیزی خوردنی بیار.» چون بیاورد بوذر را گفت: «ای برادر، مرا می باید تا با من موافقت کنی، که این روزه بر تو فریضه نیست.» ابوذر موافقت کرد. چون شب اندر آمد، گفت: «ای برادر، می باید که اندر خفتن با من موافقت کنی.» الاثر: «ان لجسدک علیک حقا، و ان لزوجک علیک حقا و ان لربک علیک حقا.»
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «باب آداب الاقامه فی الصحبه» است.