کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 7

و مشایخ رضی عنهم به سه علت سوال کردن روا داشته اند:

چهرهٔ هجویریشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 4

    گویندکه: اندر وقت بومسلم مروزی درویشی بیگناه را به تهمت دزدی بگرفتند و به چهار طاق مرو باز داشتند چون شب اندر آمد، بومسلم پیغمبر را علیه السلام به خواب دید که وی را گفت: «یا با مسلم، مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستی از دوستان من بی جرمی اندر زندان توست. برخیز و وی را بیرون آر.» بومسلم از خواب بجست و سر و پای برهنه به در زندان دوید و بفرمود تا در بگشادند و آن درویش را بیرون آورد و از وی عذر خواست و گفت: «حاجتی بخواه.» درویش گفت: «ایها الامیر، کسی که او خداوندی دارد که چنین نیم شبان بومسلم را سر و پا برهنه از بستر گرم برانگیزد و بفرستد تا او را از بلاها برهاند روا باشد که او از دیگری سوال کند و حاجت خواهد؟» بومسلم گریان گشت و درویش برفت.

    #
  2. 5

    و باز گروهی گویند که: روا باشد درویش را که از خلق سوال کند؛ لقوله، تعالی: «لایسالون الناس الخافا (۲۷۳/البقره)»، رد می کند از سوال، اما به وجه الحاف.

    #
  3. 6

    و قوله،علیه السلام: «اطلبوا الحوائج عند حسان الوجوه.»

    #
  4. 7

    و مشایخ رضی عنهم به سه علت سوال کردن روا داشته اند:

    انتخاب‌شده
  5. 8

    یکی مر فراغت دل را که لابد بود و گفته اند که: ما دو گرده را آن قیمت ننهیم که روز و شب در انتظار آن گذاریم؛ از آن چه هیچ مشغولی چون شغل طعام نیست و از آن بود که چون بایزید مرید شقیق را پرسید از حال شقیق رضی الله عنهم در آن حالت که به زیارت وی آمده بود، مرید گفت: «او از خلق فارغ شده است و بر حکم توکلی نشسته.» بویزید گفت او را که: «چون باز گردی، بگوی او را که: نگر تا خدای را به دو گرده نیازمایی. چون گرسنه گردی دو گرده از همجنس خود بخواه و بارنامۀ توکل یک سونه تا آن شهر و ولایت از شومی معاملت تو به زمین فرو نشود.»

    #
  6. 9

    و دیگر ریاضت نفس را سوال کرده اند تا ذل آن بکشند و رنج بر دل خود نهند و قیمت خود بدانند که ایشان مر هر کسی را به چه ارزند، و تکبر نکنند ندیدی که چون شبلی به جنید رضی الله عنهما آمد، گفت: «یا بابکر، تو را نخوت آن در سر است که: من پسر حاجب الحجاب خلیفه ام و امیر سامره ازتو هیچ کار نیاید تا به بازار بیرون نشوی و از هر که بینی سوال نکنی؛ تا قیمت خود بدانی.» چنان کرد. هر روز بازارش سست تر بودی تا سر سال به درجتی رسید که اندر همه بازار بگشت، هیچ کسش هیچ نداد. باز آمد با جنید رضی الله عنهما بگفت. جنید گفت: «یا بابکر، اکنون قیمت خود بدانی؛ که خلق را به هیچ می نیرزی. دل اندر ایشان مبند و ایشان را به هیچ نیز برمگیرد.» و این مر ریاضت را بود نه مر کسب را.

    #
  7. 10

    و از ذوالنون مصری رحمه الله روایت آرند که گفت: من رفیقی داشتم موافق.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 7 از «باب ادابهم فی السوال وترکه» است.