نثر · شماره 24
مالک درماند. باز بیرون آمد. روزی چند برآمد. فساد از حد درگذشت. مردمان دیگر باره به شکایت آمدند. مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که می رفت آوازی شنید که: دست از دوست ما بدار!
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 21
مالک گفت: اگر سلطان نمی تواند با رحمان بگویم.
# - 22
و اشارت به آسمان کرد.
# - 23
جوان گفت: او از آن کریمتر است که مرا بگیرد.
# - 24
مالک درماند. باز بیرون آمد. روزی چند برآمد. فساد از حد درگذشت. مردمان دیگر باره به شکایت آمدند. مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که می رفت آوازی شنید که: دست از دوست ما بدار!
انتخابشده - 25
مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد. جوان که او را بدید گفت: چه بودست که بار دیگر آمدی؟
# - 26
گفت: این بار از برای آن نیامدم که تو را زجر کنم. آمده تا تورا خبر کنم که چنین آوازی شنیدم. خبرت می دهم. جوان که آن بشنود گفت: اکنون چون چنین است سرای خویش در راه او نهادم و از هرچه دارم بیزار شدم.
# - 27
این بگفت و همه برانداخت و روی به عالم عشق درنهاد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 24 از «ذکر مالک دینار رحمه الله علیه» است.