نثر · شماره 20
نقل است که روزی یکی براو آمد واو در سردابه ای بود. گفت: ای عتبه!مردمان حال تو از من می پرسند. چیزی به من نمای تا ببینم.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 17
و عتبه گفت: شبی حوری را بخواب دیدم. گفت: یا عتبه! بر تو عاشقم.
# - 18
نگر چیزی نکنی که به سبب آن میان من و تو جدایی افتد.
# - 19
عتبه گفت: دنیا را طلاق دادم. طلاقی که هرگز رجوع نکنم، تا آنگاه که تو را بینم.
# - 20
نقل است که روزی یکی براو آمد واو در سردابه ای بود. گفت: ای عتبه!مردمان حال تو از من می پرسند. چیزی به من نمای تا ببینم.
انتخابشده - 21
گفت: بخواه! چه ات آرزو است؟
# - 22
مرد گفت: رطبم می باید.
# - 23
و زمستان بود. گفت: بگیر!
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 20 از «ذکر عتبه بن الغلام رحمه الله علیه» است.