نثر · شماره 25
تیری بود که بر جان او آمد. چنان آیت به مبارزت فضل بیرون آمد و گفت: ای فضیل!تاکی تو راهزنی؟گاه آن آمد که مانیز راه تو بزنیم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 22
مرد هیچ نگفت و از کار او متحیر شد.
# - 23
نقل است ک پیوسته مروتی و همتی در طبع او بود. چنانکه اگر در قافله زنی بودی کالای وی نبردی، و کسی که سرمایه او اندک بودی مال او نستدی، و باهرکسی به مقدار سرمایه چیزی بگذاشتی، و همه میل به صلاح داشتی، و ابتدا بر زنی عاشق بود. هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بیگاه بر دیوارها می شدی در هوس عشق آن زن و می گریستی. یک شب کاروانی می گذشت. درمیان کاروان یکی قرآن می خواند. این آیت به گوش فضیل رسید:
# - 24
الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آیا وقت نیامد که این دل، خفته شما بیدار گردد.
# - 25
تیری بود که بر جان او آمد. چنان آیت به مبارزت فضل بیرون آمد و گفت: ای فضیل!تاکی تو راهزنی؟گاه آن آمد که مانیز راه تو بزنیم.
انتخابشده - 26
فضیل از دیوار فرو افتاد و گفت: گاه گاه آمد از وقت نیز برگشت.
# - 27
سراسیمه و کالیو و خجل و بی قرار روی به ویرانه ای نهاد. جماعتی کاروانیان بودند. می گفتند: برویم.
# - 28
یکی گفت: نتوان رفت که فضیل بر راهست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 25 از «ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه» است.