مصرع دوم · شماره 38
جان عود بود همیشه در مجمر ما
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 35
ابراهیم حیران و سرگردان آن سخن شد. گفت: گفتم تو را چرا رها کردند. گفت: گفتند ایشان پخته اند، تو هنوز خامی. ساعتی جان کن تا تو نیز پخته شوی، چون پخته شوی، چون پخته شدی تو نیز از پی درآیی.
# - 36
این بگفت و او نیز جان بداد.
# - 37
خونریز بود همیشه در کشور ما
# - 38
جان عود بود همیشه در مجمر ما
انتخابشده - 39
داری سر ما و گرنه دور از بر ما
# - 40
ما دوست کشیم و تو نداری سر ما
# - 41
نقل است که چهار ده سال در قطع بادیه کرد که همه راه در نماز و تضرع بودتا به نزدیک مکه رسید. پیران حرم خبر یافتند. همه به استقبال او بیرون آمدند. او خویش در پیش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد. خادمان از پیش برفتند. ابراهیم را بدیدند، در پیش قافله می آمد. او را ندیده بودند، ندانستند. چون بدو رسیدند گفتند: ابراهیم ادهم نزدیک رسیده است که مشایخ حرم به استقبال او بیرون آمده اند؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 38 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.