نثر · شماره 152
گفت: زیرا که دلو و رسن آن از مال سلطان خریده بودند.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 149
نقل است که عطاء سلمی گفت: یکبار ابراهیم را نفقه نماند. پانزده روز ریگ خورد. گفت: از میوه مکه چهل سال است تا نخورده ام و اگر نه در حال نزع بودمی خبر نکردمی.
# - 150
و از بهر آن نخورد که لشکریان بعضی از آن زمینهای مکه خریده بودند.
# - 151
نقل است که چندین حج پیاده بکرد از چاه زمزم آب برنکشید.
# - 152
گفت: زیرا که دلو و رسن آن از مال سلطان خریده بودند.
انتخابشده - 153
نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه یاران خرج کردی. اما تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی و بر یاران آمدی شب در شکسته بودی. یک شب یاران گفتند: او دیر می آید. بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم تا او بعد از این پگاهتر آید، او دیر می آید و ما را دربند ندارد. چنان کردند. چون ابراهیم بیامد ایشان را دید، خفته. پنداشت که هیچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند. در حال آتش درگیرانید و پاره ای آرد آورده بود. خمیر کرد تا ایشان را چیزی سازد تا چون بیدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت. یاران از خواب درآمدند. او را دیدند، محاسن بر خاک نهاده، و در آتش پف پف می کرد، و آب از چشم او می رفت، و دود گرد بر گرد او گرفته، گفتند: چه می کنی؟
# - 154
گفت: شما را خفته دیدم. گفتم: مگر چیزی نیافته اید و گرسنه بخفته اید. از جهت شما چیزی می سازم تا چون بیدار شوید تناول کنید.
# - 155
ایشان گفتند: بنگرید که او با ما در چه اندیشه است و ما با او در چه اندیشه بودیم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 152 از «ذکر ابراهیم بن ادهم رحمه الله علیه» است.