نثر · شماره 11
پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی، الا که راحتی به دل وی برسیدی.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 8
گریان شد. گفت: آه! عتاب دارد یا عقابی کند.
# - 9
گفت: باش تا یاران را بگویم.
# - 10
با یاران گفت: ای یاران! مرا خواندند. رفتم و شما را بدرود کردم که بیش هرگز مرا در این کار نمی بینید.
# - 11
پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی، الا که راحتی به دل وی برسیدی.
انتخابشده - 12
و طریق زهد پیش گرفت، و از شدت غلبه مشاهده حق تعالی هرگز کفش در پای نکردی، حافی از آن گفتند. با او گفتند: چرا کفش در پای نکنی؟
# - 13
گفت: آن روز که آشتی کردند، پای برهنه بودم. باز شرم دارم که کفش در پای کنم. و نیز حق تعالی می گوید: زمین را بساط شما گرداندم. بر بساط پادشاهان ادب نبود با کفش رفتن.
# - 14
جمعی از اصحاب خلوت چنان شدند که بکلوخ استنجا نکردند و آب از دهن بر زمین نینداختند که جمله در او نور الله دیدند. بشر را نیز همین افتاد. بل که نور الله چشم رونده گردد - بی یبصر - جز خدای خود را نبیند، هر که را خدای چشم او شد، جز خدای نتواند دید. چنانکه خواجه انبیا علیهم السلام در پس جنازه ثعلبه به سر انگشت پای می رفت. فرمود: ترسم که پای بر سر ملائکه نهم. و آن ملایکه چیست؟نور الله المومن ینظر به نور الله.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 11 از «ذکر بشر حافی رحمه الله علیه» است.