نثر · شماره 110
احمد گفت: تو باری که یی که این دامنت گرفته است، که این عجب است؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 107
دیگری به خوابش دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟
# - 108
گفت: فرمان آمد که مرحبا ای بشر! آن ساعتی که تو را جان بر می داشتند هیچ نبود در روی زمین از تو دوست تر.
# - 109
نقل است که یک روز ضعیفه ای بر امام احمد حنبل آمد و گفت: بر بام، دوک می ریسم و مشعله ای ظاهر گردد از آن خلیفه که می گذرد. به روشنایی آن مشعله، گاه هست که چند پاره دوک می ریسم. روا بود یا نه؟
# - 110
احمد گفت: تو باری که یی که این دامنت گرفته است، که این عجب است؟
انتخابشده - 111
گفت: من خواهر بشر حافی ام.
# - 112
احمد زار بگریست و گفت: این چنین تقوی جز از خاندان بشر حافی بیرون نیاید، و و گفت: تو را روا نبود، زینهار، گوش دار تا آب صافی تیره نشود، و اقتدا بدان مقتدای پاک کن - برادر خویش - تا چنان شوی که اگر خواهی تا در مشعله ایشان دوک ریسی دست تو، تو را طاعت ندارد. برادرت چنان بود که هرگاه - که دست به طعامی دراز کردی، که شبهت بودی - دست او طاعت نداشتی.
# - 113
گفتی: مرا سلطانی است که دل گویند. او را رغبت تقوی است. من یارای آن ندارم که بی دستور او سفر کنم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 110 از «ذکر بشر حافی رحمه الله علیه» است.