نثر · شماره 51
آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد. به درمی بیش نمی گرفتند. جوان خبر بازآورد. او را گفت: به جوهریان بر و بنگر تا چه می خواهند.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 48
نقل است که وقتی یکی به نزدیک او آمد و گفت: وامی دارم و هیچ ندارم که وام بگزارم.
# - 49
سنگی از زمین برداشت و به او داد آن مرد آن سنگ را به بازار برد. زمرد گشته بود. به چهارصد درم بفروخت و وام بازداد.
# - 50
نقل است که جوانی بود پیوسته بر صوفیان انکار کردی. یک روز ذوالنون انگشتری خود به وی داد و گفت: این را به بازار بر و به یک دینار گرو کن.
# - 51
آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد. به درمی بیش نمی گرفتند. جوان خبر بازآورد. او را گفت: به جوهریان بر و بنگر تا چه می خواهند.
انتخابشده - 52
ببرد. به هزار دینار خواستند. خبر بازآورد. جوان را گفت: علم تو به حال صوفیان همچنان است که علم آن بازاریان به این انگشتری.
# - 53
جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.
# - 54
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد. شب عیدی بود. نفس گفت: چه باشد که فردا به عیدی ما را لقمه ای سکبا دهی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 51 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.